back to top
خانهدیدگاه هام.سحر : نه رباعی تازه

م.سحر : نه رباعی تازه

 

Sahar m٩ رباعی  تازه  

یک جمع به کُلّی از خِرَد آزادند

 

زین رو به خدایی جهالت شادند

 

یک قوم اسیر درد و رنجند و نفاق

 

یک قوم دگر به بندگی معتادند !

 

 

هیهات ندانم به کدامین علّت

 

اینگونه فتاده میهنم در ذّلت

 

کز گرگ به گرگ می‌گریزد برّه

 

کز شیخ به شیخ می‌پناهد ملت !

 

 

تا چند گرفتارِ توهّم باشی؟

 

در وادی ی جهلِ خویشتن، گُم باشی؟

 

گر طعمۀ مار و مور و کژدُم باشی

 

به زانکه شکار ِ شیخ، در قُم باشی!

 

 

دیریست که روزگار، غارتکده‌ای ست

 

ایمان، کالا و دین تجارتکده‌ای ست

 

سردستۀ رهزنان ربود آنچه که بود

 

وز بهرِ تو گورِ او زیارتکده‌ای ست !

 

 

چون این سرِ پر درد که سامانش نیست

 

دردی وطنم راست که درمانش نیست

 

تاعقل ز خاک کشورم کوچیده ست

 

جز بختِ بد و حال ِ پریشانش نیست

 

 

دین آمد و گفت مقصدش آزادی ست

 

چون راه خدا، خلافِ استبدادی ست

 

گفتیم خوش آمدی، بفرما بر تخت

 

ثابت کردیم: جهل، مادرزادی ست !

 

 

دین آمد و گفت حسن نیت با ماست

 

آزادی و صلح و معنویت باماست

 

ما رأی تو را از آسمان می‌گیریم

 

صندوق از ما و اکثریت با ماست !

 

 

آن رأی که شرع، خواستار است او را

 

در کار جهان، به «حق» چه کار است او؟

 

آزادی و حق ز اهل ِ دین چشم مدار

 

هرچند کتاب ِ حق، شعار است اورا !

 

 

در جلدِ متاع حق فروشان «حق» نیست

 

ور هست حقیقتی از آن مشتق نیست

 

باطل به بهای حق به بازار آرند

 

زینروی دکان شرع، بی‌رونق نیست !

 

 

م. سحر

۲۵/۸/۲۰۱۳

 

 

 

 و هشت رباعی دیگر

 

 

دستار به زهد و نان به خون آلایند

 

شب را به توحش و جنون آلایند

 

چون دیدن خورشید بر آنان صعب است

 

هرلحظه بر او لجن فزون آلایند

 

 

آنانکه مُقلّدِ تبهکارانند

 

بر یاوه گمان برند هشیارانند!

 

استاده در آستان آزادی و عشق

 

نشگفت اگر به کف تبر دارانند

 

 

این طایفه گوهر از تباهی دارند

 

زیر از بَد و رو ز رو سیاهی دارند

 

دزدند و امین اهل ایمان گردند

 

شیخند و به سر هوای شاهی دارند

 

 

تا قُفل به عقل و هوش انسان بندند

 

با جهل و جنون و کینه پیمان بندند

 

سرهای بریده را به قرآن بندند

 

تا خوش به تنور آزِ خود، نان بندند

 

 

با زورق دین به شطّ خون می‌رانند

 

آن سوی‌تر از مرز جنون می‌رانند

 

پستی و دنائت از خدا می‌جویند

 

شرم و شرف از خویش برون می‌رانند

 

 

از شیخ مگو که خارج از تعریف است

 

ناراستی‌اش فرا‌تر از توصیف است

 

در مذهب او نام رذالت تقوی ست

 

در مشرب وی خوردن خون، تکلیف است

 

 

 

دنیا طلبانِ آخرت گویانند

 

بدخیم دلان عافیت جویانند

 

از خون دلِ خلق وضو سازانند

 

با آبروی وطن، گُنه شویانند

 

 

ر منبرِ دین، قهر و جنون می‌بینم

 

بیداد از اندازه برون می‌بینم

 

در بادِ ستم، ز خاک، خون می‌جوشد

 

با آتش کین، در آب، خون می‌بینم

 

 

م. سحر

پاریس

۱۰/۹/۲۰۱۳

 

http://msahar.blogspot.fr/

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید