جنگ بر اساس منطق استعماری
نوشته: آدلن محمدی / در لموند دیپلماتیک
رئیسجمهور آمریکا تهدید میکند که ایرانیان را «به عصر حجر بازمیگرداند، جایی که به آن تعلق دارند». این سخنان یادآور هیروشیما و ویتنام است و نهتنها نشاندهنده نژادپرستی آشکار ترامپ است، بلکه یادآور دوران استعمار نیز هست؛ دورانی که هنوز حقوق بینالملل وجود نداشت. بیاعتنایی آمریکا و اسرائیل به این اصول، امروز تهدید میکند که کل یک منطقه را به آتش بکشد.
۳۵ سال پیش، فیلسوف فرانسوی ژان بودریار مقالهای با عنوان تحریکآمیز «جنگ خلیج رخ نداده است» نوشت. او استدلال میکرد که مداخله نظامی ائتلاف به رهبری آمریکا علیه عراق در ژانویه ۱۹۹۱، نه بهعنوان یک جنگ واقعی، بلکه بهعنوان یک رویداد رسانهای درک شده است؛ نوعی «شبیهسازی» که در آن واقعیتِ کامل جنگ، با میانجیگری رسانهها حذف شده بود. این رویداد خشونتآمیز جای خود را به نمایشهای تکنولوژیک بزرگ داد.
جنگی که در فوریه ۲۰۲۶ توسط آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد، بُعد جدیدی به این روند میافزاید: این جنگ در شبکههای اجتماعی مطابق با قواعد فرهنگ عامه و مانند یک بازی ویدئویی به تصویر کشیده میشود. مرگ بیاهمیت جلوه داده میشود و حتی گاه، مانند ترور رهبر ارشد علی خامنهای، جشن گرفته میشود. ایران نه بهعنوان کشوری با انسانهایی که در آن زندگی میکنند، بلکه بهعنوان یک هدف نظامی نمایش داده میشود.
با این حال، یک تفاوت مهم میان این جنگ و جنگ ۱۹۹۱ وجود دارد. حمله اسرائیل-آمریکا حتی به نام حقوق بینالملل نیز انجام نمیشود، بلکه در بیاعتنایی کامل به آن و بدون تلاش برای کسب اجماع بینالمللی یا منطقهای صورت میگیرد. این یک اقدام خودسرانه از سوی مهاجمان است که با رضایت یا سکوت مهمترین متحدانشان همراه است. همانطور که در پاریس، لندن و برلین دیده میشود، هیچکس به مقابله با این خشونت گسترده فکر نمیکند.
ایران تهدید مستقیمی ایجاد نکرد
سالهاست که دانشمندان، تحلیلگران و روزنامهنگاران تلاش میکنند استراتژی دونالد ترامپ را رمزگشایی کنند. اما تخصص جهانی در تفسیر گفتهها و تصمیمات رئیسجمهوری صرف میشود که گفته میشود چیزی قابل اعتماد یا منطقی در رفتار او وجود ندارد. برخی حتی این آشفتگی را کاربردی از کتاب «هنر معامله» او میدانند. اما بهطور کلی روشن است که رئیسجمهور آمریکا دقیقاً نمیداند چه میکند. پشت سخنان جنگطلبانه، حتی علیه متحدان سنتی، شخصیتی قرار دارد که نهتنها خود را نقض میکند، بلکه بهراحتی نیز قابل دستکاری است.
علت حمله آمریکا کاملاً نامشخص است. ابتدا وزیر خارجه مارکو روبیو اعلام کرد که آمریکا در واکنش به تهدید ایران اقدام کرده است. ترامپ این روایت را رد کرد، اما دیر بود. روزنامه واشنگتنپست گزارش داد که رئیسجمهور چند روز پیش از آغاز جنگ با نمایندگان مهم کنگره درباره این موضوع بحث کرده بود که آیا باید در کنار اسرائیل حمله کرد یا منتظر اقدام ایران علیه نیروهای آمریکایی ماند. در نهایت، گزینه اول انتخاب شد.
دولت ترامپ بنابراین به یک تهدید واقعی از سوی ایران پاسخ نداده است. این موضوع توسط تولسی گبرد، مدیر اطلاعات ملی، و همچنین جو کنت، رئیس پیشین مبارزه با تروریسم، تأیید شده است. کنت پس از آغاز جنگ استعفا داد و نوشت: «ایران تهدید فوری برای کشور ما نبود، و روشن است که ما این جنگ را تحت فشار اسرائیل و لابیهای بانفوذ آمریکایی آغاز کردیم.»
این حمله در حالی صورت گرفت که مذاکرات هستهای در ژنو جریان داشت و توافقی به گفته میانجی عمان در دسترس بود. بنابراین دشوار است انکار کنیم که این جنگ در اصل یک جنگ اسرائیلی است.
این همان تفاوت با حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ است؛ آن جنگ نیز غیرقانونی و مبتنی بر دروغ بود، اما بهطور کامل یک پروژه آمریکایی محسوب میشد. جنگ ۲۰۲۶ نه با منافع تعریفشده آمریکا همخوانی دارد…
جنگ بر اساس منطق استعماری
حتی پس از آنکه ترامپ از انزواگرایی سخن گفت، او همچنان ادعا میکند که جنگ به راه میاندازد تا صلح برقرار کند. اما همه جهان میداند که چه منافع اقتصادیای در میان است.
پس از ونزوئلا، کشوری که بزرگترین ذخایر نفتی جهان را دارد، ایران بهعنوان هدف بعدی مطرح شد؛ کشوری که سومین ذخایر بزرگ نفت را در اختیار دارد. این فرض که آمریکا میخواهد کنترل بازار جهانی نفت را به دست گیرد، بر این اساس استوار است که واقعاً قادر به اشغال و کنترل این کشورها باشد. اما در حال حاضر، این جنگ میلیاردها دلار هزینه در بر دارد و پیامدهای منفی قابلتوجهی نیز ایجاد کرده است. افزایش قیمت بنزین مصرفکنندگان را تحت فشار قرار داده و اقتصاد را کند میکند.
بنابراین، امپریالیسم آمریکا در اقداماتش آشکار است—از جمله در ارتکاب جنایات سنگین جنگی—اما در اهدافش چنین وضوحی دیده نمیشود. هیچ هدف جنگی مشخصی وجود ندارد. حتی این تصور تقویت میشود که ترامپ میتواند هر زمان که بخواهد بدون تعریف پیروزی، خود را پیروز اعلام کند. اینکه در نهایت پیروزی چه معنایی دارد، نامشخص است. همانطور که همیشه، وقتی جنگ پایان یابد، روشن نیست که ابرقدرت آمریکا در اصل در خدمت بازیگر سومی میجنگد: یعنی اسرائیل.
از منظر نظامی، این اقدام که ترامپ آن را «یک انحراف» نامیده، بر مجموعهای از اشتباهات محاسباتی استوار است—هم در مورد پیامدهای اقتصادی و هم در مورد توانایی ایران برای پاسخگویی در سراسر منطقه.
برای اسرائیل، کمک آمریکا نهتنها از نظر نظامی و لجستیکی اهمیت دارد، بلکه در گسترش این روایت نیز نقش دارد که این جنگ، جنگی میان تمدنهاست؛ یعنی میان غرب و جمهوری اسلامی و متحدان منطقهای آن.
هدف حذف حکومت ملاها، موضوعی است که در آمریکای شمالی و اروپا بر سر آن توافق وجود دارد. اما برای تهران، این جنگ به این معناست که یک درگیری داخلی—سرکوب خشن اعتراضات مردمی—با یک درگیری ژئوپلیتیکی جایگزین میشود که مردم را در معرض خطرات گسترده قرار میدهد.
در ایالات متحده، حمایت از نتانیاهو هرچه جنگ طولانیتر میشود، کاهش مییابد. رهبری اسرائیل نیز دغدغه دموکراسی ندارد؛ هدف آن بقای سیاسی خود—بهویژه برای شخص نتانیاهو—و ادامه سیاستهای توسعهطلبانه است.
این سیاست هم بُعدی ساختاری دارد و هم مقطعی. از نظر ساختاری، در خدمت تقویت صهیونیسم مذهبی است که شاخههای مسیحی آن در آمریکا نیز در حال افزایش نفوذ هستند.
از جمله این صهیونیستهای انجیلی، مایکل هاکبی، سفیر ترامپ در اسرائیل است. او اخیراً اعلام کرده که اسرائیل حق کتابمقدسی برای گسترش سرزمینی تا ایجاد «اسرائیل بزرگ» از فرات تا نیل دارد. این ایده حتی در اسرائیل نیز مورد توجه قرار گرفته است؛ بهطوریکه یائیر لاپید، رهبر اپوزیسیون، از نوعی گسترش «کتابمقدسی» تا مرزهای عراق حمایت کرده است.
از سوی دیگر، اسرائیل که پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ از سوی غرب حمایت شده است…
حمایت «بیقید و شرط» اعلامشده—که تا امروز نیز با وجود جنایات مداوم در غزه و کرانه باختری و بدون اعمال تحریم ادامه یافته—نشان میدهد که اسرائیل همچنان به پیشرویهای جدید دست میزند. برای دولت نتانیاهو، تشدید جنگ علیه ایران، انحرافی ایدهآل از درخواستها برای پاسخگویی درباره نسلکشی در غزه به شمار میآید. حمله، برای آینده جمهوری اسلامی نیز تعیینکننده است.
بر اساس منطق استعماری شناختهشده، ویژگیهای منفی به دشمن نسبت داده میشود تا سلب حقوق او توجیه گردد. در غزه، این امر به معنای محرومسازی کامل از حقوق است. «مبارزه با تروریسم» بهانهای دائمی برای حملات مداوم است. بیش از نیمی از این منطقه اکنون تحت کنترل اسرائیل قرار دارد. در کرانه باختری نیز گسترش شهرکهای یهودی با سرعتی بیسابقه ادامه دارد. با این تصرف زمینها و بیاعتنایی کامل به تشکیلات خودگردان فلسطین، دولت نتانیاهو عملاً هرگونه چشمانداز تشکیل یک دولت فلسطینی را از میان میبرد.
آنچه در سوریه رخ میدهد نیز این وضعیت را منعکس میکند: اسرائیل حملات نظامی خود را به مناطق اشغالی در بلندیهای جولان با بیاعتمادی نسبت به حکومت جدید سوریه توجیه میکند. در اینجا نیز ارتش اسرائیل با خشونتی مشابه عمل میکند و بهتدریج قلمرو خود را گسترش میدهد—با این استدلال که از حزبالله جلوگیری میکند. رسانهها و سیاستمداران لبنانی نیز بهویژه در تشدید اخیر، این موضوع را برجسته کردهاند.
حزبالله که خود را «محور مقاومت» میداند، پس از کشته شدن رهبرش حسن نصرالله با حملات راکتی به اهداف اسرائیلی واکنش نشان داد. اسرائیل از این حملات بهعنوان بهانهای برای ازسرگیری بمبارانها، تخلیه مناطق مسکونی و ایجاد یک «منطقه امنیتی» در جنوب لبنان استفاده کرد—حداقل تا رود لیتانی، که تقریباً یکپنجم جمعیت لبنان را آواره کرده است.
در عین حال، نباید فراموش کرد که اسرائیل از نوامبر ۲۰۲۴ حملات هوایی غیرقانونی خود را علیه لبنان ادامه داده است. در نتیجه، وضعیتی متناقض به وجود آمده است: سیاستمداران لبنانی و متحدان بینالمللیشان حزبالله را بهدلیل تداوم درگیری سرزنش میکنند، در حالی که تجاوز مداوم اسرائیل خود عامل اصلی مقاومت حزبالله است.
این جنگ نشان میدهد که کشورهای حوزه خلیج فارس از نظر نظامی در موقعیت ضعف قرار دارند. آنها بهشدت به بازار جهانی تسلیحات وابستهاند و عربستان سعودی در سال ۲۰۲۳ چهارمین واردکننده بزرگ سلاح در جهان بوده است. با وجود آنکه این کشورها مستقیماً از جنگ آسیب میبینند، تنها حملات ایران به خاک خود را محکوم میکنند.
در مقابل، امارات متحده عربی تصمیم گرفته است روابط خود را با اسرائیل تقویت کند و در چارچوب «توافقهای ابراهیم» بهعنوان یک شریک ممتاز عمل کند. عربستان سعودی نیز در پی ایجاد اعتماد با آمریکا و دیگر شرکای خود است، در حالی که اسرائیل همچنان به دنبال تبدیل شدن به قدرت برتر منطقه و عادیسازی روابط با کشورهای عربی است.
دو پرسش اساسی همچنان باقی میماند: آیا کشورهای غربی خواهند توانست بر اسرائیل برای تغییر مسیر فشار وارد کنند؟ و آیا منطقه به سوی یک درگیری گستردهتر حرکت خواهد کرد؟
یک جمعبندی کلی: هیچ چیز مانع از آن نمیشود که «غرب جمعی» همچنان جهان را از دریچه منافع خود ببیند.
در مقابل، روسیه از نگاه بسیاری از ناظران بهعنوان یکی از بهرهبرداران اصلی این جنگ ظاهر شده است (به متنهای دیگر در این پرونده مراجعه کنید).
برخلاف واشینگتن، مسکو مذاکرات خود را با تقریباً همه بازیگران منطقه حفظ کرده است. چین نیز در تلاش است نفوذ خود را از طریق میانجیگری در مناقشات افزایش دهد—تحولی که میتواند پیامدهای گستردهای برای نظم جهانی داشته باشد.
📍 زیرنویس عکس:
تهران، ۱ مارس ۲۰۲۶: مراسم تشییع علی خامنهای
