قتال و حرب در سیاست جهانی
از تعارض محدود تا نظم پایدار قدرت و مسئله حق حاکمیت
نویسنده :ایمان فلاح – دبیر مرکز پژوهشهای حقوندی
سخن ویراستار
در ادبیات سیاسی، مفهوم «جنگ» اغلب بهصورت یک کل واحد و ساده در نظر گرفته میشود، در حالیکه در سنت قرآنی [i]و همچنین در نظریههای روابط بینالملل، میان سطوح مختلف تعارض تمایز بنیادین وجود دارد. تمایز میان «قتال» بهعنوان کنش محدود درگیری و «حرب» بهعنوان وضعیت پایدار و ساختاریِ تعارض، امکان فهم دقیقتری از سیاست در جهان معاصر را فراهم میکند.
این مقاله بر این فرض استوار است که بسیاری از تعارضهای معاصر، بهویژه در سطح روابط قدرتهای منطقهای و جهانی، نه در قالب جنگهای مقطعی، بلکه در قالب نظمهای پایدار تعارض قابل فهم هستند؛ نظمهایی که در آن مرز میان امنیت، رقابت و بازتولید قدرتِ ناحقوند بهتدریج در هم میرود.
قتال و حرب: از کنش محدود تا ساختارِ پایدار
در سطح مفهومی، «قتال» به کنش مستقیم و محدودِ درگیری اشاره دارد؛ لحظهای که تعارض در قالب عملی مشخص میان دو طرف بروز میکند و میتواند پایانپذیر، مقطعی و کنترلپذیر باشد. در مقابل، «حرب» به وضعیتی اشاره دارد که در آن تعارض از سطح کنش به سطح ساختار ارتقا پیدا میکند؛ یعنی دشمنی به بخشی از نظم روابط سیاسی، اقتصادی، زیست محیطی و ادراکی تبدیل میشود.
در این سطح، جنگ دیگر یک رویداد منفرد نیست، بلکه یک منطق پایدار تنظیم روابط است. در ادبیات مدرن روابط بینالملل نیز، این وضعیت به اشکال مختلفی مانند «رقابتِ پایدار»، «بازدارندگیِ متقابل» یا «تعارضِ مدیریتشده» صورتبندی شده است.
حرب بهمثابهِ منطق پایدار روابط قدرتِ ناحقوند
در روابط میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل در چهار دهه گذشته، آنچه مشاهده میشود را نمیتوان صرفاً به مجموعهای از درگیریهای مقطعی فروکاست. این روابط بیشتر به یک وضعیت پایدار از تعارض ساختاری شباهت دارد؛ وضعیتی که در آن تنش، بازدارندگی، رقابت منطقهای و سازوکارهای مدیریت بحران بهطور همزمان فعال هستند.
در منطق واقعگرای روابط بینالملل، دولتها الزاماً به دنبال حذف رقیب نیستند، بلکه در بسیاری موارد به دنبال مدیریت او هستند. در این چارچوب، «دشمن» میتواند بخشی از معماری بقا باشد؛ به این معنا که تهدید خارجی همزمان میتواند کارکردهای داخلی مانند انسجام سیاسی، بازتولید مشروعیت و کنترل هزینه تغییر را نیز داشته باشد.
از این منظر، حرب نه یک وضعیت استثنایی، بلکه یک «نظم پایدارِ تعارض» است؛ نظمی که در آن سطح درگیری کنترل میشود اما اصل تعارض حفظ میگردد.
تعارض و همکاری در درون یک ساختار واحد
بررسی تاریخی این روابط نشان میدهد که در کنار تعارضهای آشکار، در مقاطع مختلف اشکالی از تعامل غیرمستقیم نیز وجود داشته است؛ از ارتباطات پنهان در دهه ۱۹۸۰ و ماجرای ایران–کنترا [ii]گرفته تا تبادل پیامها از طریق واسطهها در بحرانهای منطقهای و برخی همکاریهای محدود اطلاعاتی.
این همزیستی تعارض و تعامل به معنای تناقض نیست، بلکه نشاندهنده یک ویژگی ساختاری در سیاست بینالملل است: در سطح «حرب»، حذف کامل ارتباط معمولاً رخ نمیدهد، بلکه ارتباط در قالبهای غیرمستقیم، کنترلشده و چندلایه ادامه پیدا میکند.
میدان فراملی سیاست و روایتهای درونتجربهای
در برخی روایتهای سیاسی از تجربه انقلاب ایران، از جمله در آثار ابوالحسن بنیصدر، بهویژه در کتاب My Turn to Speak و[iii] سخنرانیهای او پس از خروج از ایران در ایالات متحده، این دیدگاه مطرح میشود که عرصه اصلی سیاست صرفاً در سطح داخلی قابل فهم نیست.
در این روایت، او خروج خود از ایران را نه صرفاً یک تصمیم فردی، بلکه نتیجه این ارزیابی میداند که میدان اصلی تعارض به سطح فراملی منتقل شده است. در این چارچوب، او تلاش برای افشای آنچه «پیوند ساختاری و اورگانتیک میان نیروهای داخلی -خمینیسم- و معادلات بینالمللی-ریگانیسم-» مینامد را یکی از انگیزههای اصلی مهاجرت و فعالیت سیاسی [iv]خود در خارج از کشور معرفی میکند.
با این حال، از منظر روششناسی در روابط بینالمللِ حال حاضر، این نوع روایتها بهعنوان «خوانشهای درونتجربهای از قدرت» در نظر گرفته می شوند؛ یعنی بیان ادراک یک بازیگر سیاسی از ساختار تعارض، نه یک مدل جامع برای توضیح همه سازوکارهای سیاست جهانی. اهمیت این روایتها در نشان دادن پیچیدگی و چندلایه بودن میدان سیاست است، نه در ارائه یک تبیین نهایی و بسته.
از تعارض بیرونی تا منطق درونی قدرت
در سطح تحلیلی عمیقتر، مسئله تنها به روابط میان دولتها محدود نمیشود، بلکه به نحوه درونیشدن منطق تعارض در ساختار قدرت مربوط است. در اینجا مفهوم «فساد فیالارض» میتواند بهصورت ساختاری و غیر اخلاقی بازخوانی شود.
فساد در این معنا زمانی رخ میدهد که تمرکز اصلی یک نظام سیاسی از تأمین حق عمومی و تنظیم تعادل اجتماعی، به سمت حفظ خودِ قدرت (به معنای سلطه) تغییر کند. در چنین شرایطی، تعارض خارجی یا تهدید بیرونی میتواند به ابزار تثبیت داخلی تبدیل شود[v]، و وضعیت اضطرار دائمی به بخشی از سازوکار حکمرانی[vi] بدل گردد.
در این وضعیت، حرب از یک رابطه بیرونی به یک منطق درونی تبدیل میشود؛ منطقی که در آن استمرار قدرت با استمرار تعارض گره میخورد. در نتیجه، مرز میان امنیت و بازتولید ناامنی بهتدریج تضعیف میشود.
حق حاکمیت و مسئله انحراف ساختاری
در چارچوب گفتمان حقوندی، معیار اصلی تحلیل سیاسی نه صرفاً بقا یا موفقیت ژئوپلیتیک، بلکه میزان حفظ یا تضعیف حق حاکمیت مردم در سپهر ملی است. هرگاه سازوکارهای قدرت به سمتی حرکت کنند که امکان مشارکت واقعی، پاسخگویی و تصمیمگیری عمومی کاهش یابد و منطق تهدید دائمی جایگزین شود، میتوان از شکلگیری انحراف ساختاری سخن گفت.
در این چارچوب، مسئله اصلی نه صرفاً منشأ تعارض، بلکه نحوه تبدیل تعارض به بخشی از معماری پایدار قدرت است. اگر تعارض بهگونهای مدیریت شود که هزینههای آن عمدتاً بر دوش جامعه قرار گیرد، در حالی که ساختار قدرت از آن برای تثبیت خود استفاده کند، آنگاه حرب از سطح یک ابزار سیاست به سطح یک منطق ساختاری ارتقا پیدا کرده است.
مردم بهمثابه سپهر تنظیمکننده میان قتال و حرب
در چارچوب گفتمان حقوندی، تعارضهای سیاسی صرفاً میان دولتها یا نیروهای بیرونی شکل نمیگیرند، بلکه در سپهرهای درونی جامعه نیز بازتولید یا مهار میشوند. در سطحی عمیقتر، تعارض بخشی از وضعیت انسانی و اجتماعی است و میتواند ناشی از گرایشهای متنوعی همچون میل به برتری، رقابت، ترس یا تلاش برای بقا باشد. بنابراین مسئله اصلی نه حذف تعارض، بلکه نحوه صورتبندی و سازماندهی آن در چارچوبهای حقمحور است.
از این منظر، جامعهای حقوند جامعهای نیست که فاقد تعارض باشد، بلکه جامعهای است که برای «جذب، تبدیل و تنظیم تعارض» در ساختارهای نهادیِ خود آمادگی دارد؛ بهگونهای که انرژی تعارض به جای تبدیل شدن به خشونت یا تثبیت دشمنی با پذیرش حق اختلاف و حق اشتراک ، در قالب جمهوریت و ساخت نهادهای پاسخگو قابل مدیریت و بازتولید شود.
بنابراین مردم نه صرفاً «محل اثرگذاری قدرت»، بلکه یکی از عناصر تعیینکننده تبدیل قتال به حرب یا مهار حرب در سطح ساختاری هستند.
در وضعیتهایی که تعارض به سمت «حرب» میل میکند، سه نوع کنش در سپهر عمومی قابل تشخیص است:
نخست، پذیرش منفعلانه منطق تعارض پایدار
در این حالت، جامعه بهتدریج با وضعیت اضطرار دائمی خو میگیرد. این خوگیری، حتی بدون مشارکت مستقیم، به تثبیت منطق حرب کمک میکند؛ زیرا هزینه استمرار تعارض را از سطح ساختار قدرت به سطح زندگی روزمره منتقل میکند.
دوم، مشارکت احساسی بدون صورتبندی نهادی
واکنشهای هیجانی، اعتراضهای مقطعی یا کنشهای انفجاری اگر به سازوکار نهادی و حقمحور تبدیل نشوند، معمولاً توسط ساختار قدرت جذب یا خنثی میشوند. در این وضعیت، تعارض باقی میماند اما به جای حل شدن، در چرخه بازتولید قرار میگیرد.
سوم، کنش حقمحور مبتنی بر نهادسازی و پاسخخواهی
در منطق حقوندی، نقطه تعیینکننده زمانی است که مردم از سطح واکنش به سطح ایجاد سازوکارهای پاسخگو حرکت کنند؛ یعنی:
- مطالبه شفافیت به جای پذیرش روایتهای امنیتی مبهم
- تبدیل اعتراض به سازوکار پیگیری، نظارت و اصلاح
- بازگرداندن معیار داوری از «ضرورت قدرت» به «حق عمومی»
در این سطح، جامعه صرفاً مصرفکننده تعارض نیست، بلکه آن را به ساختارهای قابل جذب در جمهوریت تبدیل میکند؛ بهگونهای که انرژی تعارض به جای تثبیت دشمنی، در مسیر تنظیم تعادل اجتماعی به کار گرفته میشود.
بنابراین، مرز میان قتال و حرب فقط در سطح دولتها تعیین نمیشود، بلکه در نحوه سازمانیافتگی جامعه برای تبدیل تعارض به سازوکارهای حقوند نیز شکل میگیرد.
پایان سخن
تمایز میان قتال و حرب زمانی اهمیت واقعی پیدا میکند که از سطح واژگان فراتر رفته و به ابزار تحلیل و اصلاح ساختارهای قدرت تبدیل شود. قتال میتواند محدود، مقطعی و حتی در برخی شرایط اجتنابپذیر باشد، اما حرب زمانی مسئلهساز میشود که از یک وضعیت بیرونی به منطق درونی حکمرانی و تنظیم روابط اجتماعی تبدیل گردد.
در جهان معاصر، بخش مهمی از تعارضها نه در مسیر حذف کامل رقیب، بلکه در قالب مدیریت پایدار تعارض تعریف میشوند؛ اما این مدیریت زمانی از حالت کنترل خارج میشود که به ابزار بازتولید قدرت و انتقال هزینههای تعارض به جامعه تبدیل گردد. در چنین شرایطی، تعارض دیگر یک وضعیت گذرا نیست، بلکه به معماری پایدار قدرت گره میخورد.
در چارچوب حقوندی، معیار اصلی تحلیل و ارزیابی این وضعیت، میزان حفظ یا فرسایش حق حاکمیت مردم، باور به توانایی آنها در تصمیم گیری (حق استقلال) و توانایی در انتخاب و روش عمل (حق آزادی) آنها در سپهرهای مختلف زندگی است. هرگاه سازوکارهای قدرت به سمت کاهش پاسخگویی، محدودسازی مشارکت و طبیعیسازی وضعیت اضطرار دائمی حرکت کنند، میتوان گفت مرز میان مدیریت تعارض و تثبیت حرب درونی در حال فروپاشی است.
در نهایت، فهم دقیق این پدیده مستلزم یک تفکیک دوگانه نیست، بلکه یک پیوستار است:
از یکسو تعارضی که به سمت کاهش تنش، بازسازی تعادل و افزایش پاسخگویی حرکت میکند، و از سوی دیگر تعارضی که به تدریج به ابزار تثبیت ساختار قدرت و فرسایش حق تبدیل میشود.
در این میان، نقش جامعه تعیینکننده است؛ زیرا این مردم هستند که با سطح آگاهی، نوع سازمانیافتگی و میزان مطالبهگری خود مشخص میکنند که تعارض در سطح «قتال محدود» باقی بماند یا به «حرب پایدار» تبدیل شود. مرز میان این دو، نه صرفاً مرز قدرتها، بلکه مرز کیفیت زیست حقوند در یک جامعه است.
[i] بقره 190، حج 39، مائده 33 و مائده 64
[iii] My turn to speak : Iran, the revolution & secret deals with the U.S. : Bani Sadr, Abu al-Hasan : Free Download, Borrow, and Streaming : Internet Archive
[iv] بنی صدر دردو جلد کتاب “آمریکا و انقلاب” و “از گروگانگیری تا اکتبر سوپرایز” عوامل و دلایل پیوندهای ارگانیک خمینیسم با ریگانیسم را گرد آورده و در جلد سوم، “ایران گیت“، را به بر شماری سیر تحول سیاست آمریکا در ایران اختصاص داده است و در کتاب “توطئه آیت الله ها” نیز بر افشای این زد و بند و کودتا علیه رای مردم پرداخته است. ژاله وفا : وضعیت سنجی ۳۷۸-نقش اندیشه بنی صدر در حیات ملی ایران | انقلاب اسلامی در هجرت
[v] اشاره به جمله خمینی ” جنگ نعمت است”.
[vi] اشاره به جمله خمینی ” آمریکا شیطان بزرگ است”.

با درود جمله شما را قبول دارم
جنگ دیگر یک رویداد منفرد نیست، بلکه یک منطق پایدار تنظیم روابط است.
نوشتهذهایتان را لطفا ساده تر بنویسید گویی یک تعمدی در مغلق و سخت نوشتن در نوشته های شما میبینم که میل خواننده را در خواندن وادامه مطلب شما کم میکند. من تقریبا همه مقالات این سایت انقلاب اسلامی در هجرت را و اغلب نویسندگان مورد علاقه ام را میخوانممثل وضعیت سنجی های خانموفا و یا مقالات اقای مصطفوی واقای گلزار عزیز را میخوانمو نیز به مصاحبه های اقای شفیعی گوش فرا میدهم . نویسنده زبر دست ان کسی است که به نحوی بنویسد که دانش خود را با قشر وسیعی از جامعه بتواند به اشتراک بگذارد.به محوی که حتی المقدور همگان از ان بهره ببرند . مثلا من تحلیلهای خانم وفا را غیر ممکن است از دست بدهم چون در هر نوشته وتحلیل ایشان دانشی جدید و نگاه نویی خوابیده که با زبانی همه فهم به خواننده انتقال داده می شود. بیاد دارم که در مصاحبه های بسیاری که که خانموفا با زنده یاد بنی صدر میکردند ، خانم وفا نقش تسهیل گر زبان اقای بنی صدر را ایفا میکردند( زبان اقای بنی صدر مغاق و سخت بود ولی خانم وفا با ان انس داشتند و برای حتما خانم وفا مانوس بود ) واین مهارت را خانم وفا داشتند که با تکرار همان جملات ولی در قالبی همه فهم انرا برای شنوندگان مصاحبه باز گو کنند و من بسیار از ابن هنر ایشان لذت میبردم . من بیاد دارم که ۱۲ تا مصاحبه خانم وفا با اقای بنی صدر داشتند در مورد استقلال و کاربردهایشان واقعا اگر خانموفا مصاحبه گر نبودند من متوجه منظور اقای بنی صدر نمیشدم .مندر دانشگاه تهران رشته علوم سیاسی خوانده ام و شاگرد اول بودن و ادم کم سوادی نیستم ولی زبانمخصوص اقای بنی صدرعزیز که استاد همه ما بودند را سخن متوجه میشدم . کتابهای اقای بنی صدر از مصاحبه هایشان سخت تر بود در نگارش ! اقای بنی صدر اندیشمندی ناب بودند که اندیشه ایشان اکنون از طرف امثال خانموفا بخوبی به مردم انتقال داده میشود والبته سایر نویسندگان این خط فکری. قصد من به هیچ وجه کوچک کردن شما نیست . باور بفرمایبد جناب فلاح گرامی . چرا که هر نویسنده ای احترام خود را دارد من فقط از روش نگارش خانموفا مثال اوردم که برای همه خوانندگان قابل فهم است .
امیدوارم به این نیاز خوانندگان احترام بگذارید و روی سبک نگارش خود کار کنید وتجدید نظر بفرمایید.
ارادتمند
با پوزش از غلطهای تایپی
متن را دوباره می نویسم
با درود جمله شما را قبول دارم
جنگ دیگر یک رویداد منفرد نیست، بلکه یک منطق پایدار تنظیم روابط است.
نوشته هایتان را اقای فلاح عزیز لطفا ساده تر بنویسید .گویی یک تعمدی در مغلق و سخت نوشتن در نوشته های شما میبینم که میل خواننده را در خواندن وادامه مطلب شما کم میکند. من تقریبا همه مقالات این سایت انقلاب اسلامی در هجرت را و اغلب نویسندگان مورد علاقه ام را میخوانم. مثل وضعیت سنجی های خانموفا و یا مقالات اقای مصطفوی واقای گلزار عزیز را میخوانم و نیز به مصاحبه های اقای شفیعی گوش فرا میدهم . نویسنده زبر دست ان کسی است که به نحوی بنویسد که دانش خود را با قشر وسیعی از جامعه بتواند به اشتراک بگذارد.به نحوی که حتی المقدور همگان از ان بهره ببرند . مثلا من تحلیلهای خانم وفا را غیر ممکن است از دست بدهم چون در هر نوشته وتحلیل ایشان دانشی جدید و نگاه نویی خوابیده که با زبانی همه فهم به خواننده انتقال داده می شود. بیاد دارم که در مصاحبه های بسیاری که که خانموفا با زنده یاد بنی صدر میکردند ، خانم وفا نقش تسهیل گر زبان اقای بنی صدر را ایفا میکردند( زبان اقای بنی صدر مغلق و سخت بود ولی خانم وفا با آن انس داشتند و نظرات زنده یاد بنی صدر برای خانم وفا مانوس بود ) واین مهارت را خانم وفا داشتند که با تکرار همان جملات ولی در قالبی همه فهم انرا برای شنوندگان مصاحبه باز گو کنند و قابل فهم بگردانند و من بسیار از ابن هنر ایشان لذت میبردم . من بیاد دارم که ۱۲ تا مصاحبه خانم وفا با اقای بنی صدر داشتند در مورد استقلال و کاربردهایشان .واقعا اگر خانموفا مصاحبه گر نبودند من متوجه منظور اقای بنی صدر نمیشدم .من در دانشگاه تهران رشته علوم سیاسی خوانده ام و شاگرد اول هم بودم و ادم کم سوادی نیستم .ولی زبان مخصوص اقای بنی صدرعزیز که استاد همه ما بودند را سخت متوجه میشدم . کتابهای اقای بنی صدر از مصاحبه هایشان سخت تر بود در نگارش ! اقای بنی صدر اندیشمندی ناب بودند که اندیشه ایشان اکنون از طرف امثال خانموفا بخوبی به مردم انتقال داده میشود . و البته توسط سایر نویسندگان این خط فکری. قصد من به هیچ وجه کوچک کردن شما نیست . باور بفرمایید جناب فلاح عزیز . چرا که هر نویسنده ای احترام خود را دارد من فقط از روش نگارش خانموفا مثال اوردم که برای همه خوانندگان قابل فهم است .
امیدوارم به این نیاز خوانندگان احترام بگذارید و روی سبک نگارش خود کار کنید وتجدید نظر بفرمایید.
ارادتمند
حسام ثقفی
حسام عزیز،
از وقتی که گذاشتید و با دقت و صداقت نظرتان را نوشتید، ممنونم.
نکتهای که مطرح کردید کاملاً قابل تأمل است و من آن را جدی میگیرم. اگر نوشتهای نتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند، حتی اگر از نظر مفهومی دقیق باشد، در انجام وظیفهاش دچار نقص است. از این جهت، تأکید شما بر «قابلفهم بودن» کاملاً وارد است.
در عین حال اجازه بدهید یک نکته را شفاف بگویم. بخشی از پیچیدگی در نوشتههای من، صرفاً از جنس «سختنویسی» نیست، بلکه ناشی از تلاشی است برای دقیقگویی در مفاهیمی که خودشان پیچیدهاند. وقتی درباره مفاهیمی مثل «جنگ بهعنوان منطق پایدار تنظیم روابط» صحبت میکنیم، اگر بیش از حد سادهسازی شود، خطر این وجود دارد که معنا تحریف شود یا عمق بحث از بین برود. اینجا یک مرز باریک وجود دارد:
بین «سادهسازی مفید» و «سادهسازی مخرب».
اما نقد شما دقیقاً به همین نقطه حساس وارد است:
اینکه آیا من توانستهام این تعادل را درست نگه دارم یا نه؟
پاسخ صادقانه این است که نه همیشه.
در گفتمان حقوندی، ما موظفیم «حق مخاطب» را هم رعایت کنیم؛ یعنی انتقال معنا بهنحوی که قابل درک و قابل استفاده باشد، نه صرفاً دقیق از نظر نظری. اگر مخاطب نتواند با متن ارتباط بگیرد، این یعنی در یک سطحی از این حق عدول شده است.
مثالی که از خانم وفا و نقش ایشان در تسهیل زبان آقای ابوالحسن بنیصدر آوردید، مثال دقیقی است. این یک مهارت مهم است:
توانایی ترجمهی اندیشه پیچیده به زبان قابلفهم، بدون از دست دادن جوهره آن.
بر این اساس، نقد شما را در دو سطح میپذیرم:
نیاز به شفافتر و روانتر نوشتن
توجه بیشتر به طیف وسیعتر مخاطبان
اما یک نکته را هم لازم میدانم صریح بگویم:
گاهی مخاطب هم باید برای فهم یک بحث، «زحمت فهم» را بپذیرد. همه چیز را نمیتوان بدون تلاش دریافت کرد. اگر متن کاملاً بدون اصطکاک باشد، معمولاً عمق خود را از دست داده است.
که سعدی در باب دوم گلستان خوش گفت
فهم سخن چون نکند مستمع
قوت طبع از متکلم مجو
بنابراین مسیر درست سهل ممتنع از نظر من این است:
نه پیچیدهنویسی بیدلیل،
نه سادهسازی سطحی.
بلکه نوشتنِ دقیق، اما با تلاش آگاهانه برای قابلفهم بودن.
نکته شما کمک میکند این تعادل را بهتر ببینم و روی آن کار کنم. اگر موافق باشید، در نوشتههای بعدی سعی میکنم همین ایدهها را در دو لایه ارائه کنم:
یک لایه ساده و قابلدسترسی، و یک لایه تحلیلی عمیقتر.
باز هم از صراحت و دقتتان ممنونم.
ایمان فلاح