خانهدیدگاه هادر سوگ پرویز قلیچ خانی/ اسطوره‌ ای که به تاریخ پیوست، از...

در سوگ پرویز قلیچ خانی/ اسطوره‌ ای که به تاریخ پیوست، از جمال صفری

در بعد از ظهرِ سردِ دومین روز از خردادماهی که عقربه‌هایش به سمت ابدیت خم شده بودند، کالبدِ خاکیِ پرویز قلیچ‌خانی در غربتِ مه‌ آلودِ پاریس فرو ریخت؛ اما این یک مرگِ افقی نبود، بلکه بیداریِ صخره‌ ای بود که سال‌ ها در حصارِ فراموشیِ آلزایمر، خوابِ ریشه‌ هایش را می‌ دید. او در ۸۱ سالگی، خطوطِ سفیدِ مستطیلِ سبز را که پیش از این مرزهای جادوییِ قلمرویش بودند، پشت سر گذاشت و به پهنهٔ آسمانِ بی‌ مرز شتافت. او مردی بود که هرگز در هندسهٔ محدودِ زمینِ فوتبال اسیر نشد؛ پهلوانی با سایه‌ ای بلندتر از برج‌ های استادیوم، که ردپای پوتین‌هایش روی چمن، شبیه به کتیبه‌های باستانی روی تنِ کوهستان بود.

زادروز او در سال ۱۳۲۴، طلوعِ یک طوفانِ گوشتی در کالبدِ فوتبال بود. او سه‌ بار متوالی، تاجِ خورشیدیِ جام ملت‌ های آسیا را بر سر نهاد؛ گویی ایزدِ پیروزی در شرق، هربار نامِ او را بر الواحِ زرین حک می‌ کرد. او در هفده سال طواف بر گردِ توپِ چرمی، پیراهنِ باشگاه‌ های کیان، تاج، پاس، عقاب، دارایی و پرسپولیس را چون جوشن‌های کارزار به تن کرد و سرانجام در غبارِ سن‌ خوزه، کفش‌ هایش را مانند دو شاهینِ خسته به بند کشید.

او مسافرِ المپیک‌های مونیخ و مونترال بود؛ جایی که زمان متوقف می‌ شد تا جهان، دویدنِ این غولِ ایرانی را تماشا کند. اما او تنها یک شکارچیِ توپ نبود؛ او سیمرغی بود در میانهٔ آتشِ ایدئولوژی‌ های دهه‌ های ۴۰ و ۵۰. در روزگاری که واژه‌ ها بوی باروت می‌ دادند، قلیچ‌ خانی از اطاعتِ سایه‌ های قدرت سر باز زد. شاه‌ بیتِ زندگی او، میله‌ های سردِ زندانی بودند که نتوانستند پروازِ اندیشه‌ اش را حبس کنند.

پس از انقلاب بهمن ۵۷، او جادهٔ تبعید را برگزید؛ جاده‌ ای از جنسِ شیشه و انزوا در فرانسه. او در تبعید، تن‌ پوشِ ورزشی را سوزاند و از خاکسترِ آن، قلمِ سهمگینِ نشریه «آرش» را بیرون کشید. قلمِ او، شمشیری بود که علیه دیوِ فراموشی می‌ جنگید و هر واژه‌ اش، صاعقه‌ ای بر پیکرِ تسلیم بود. در میدان، او آمیزه‌ ای از اسبِ آهنین و شطرنج‌ بازی ماورایی بود. هافبکی با شش ریه و قلبی که در تمام پست‌ ها (از عمقِ خاکریزِ دفاع تا نوکِ پیکانِ حمله) می‌ تپید. شوت‌ های سرکشِ او، گویی از منجنیق‌ های باستانی پرتاب می‌ شدند.

در فینالِ اساطیریِ ۱۹۶۸ در امجدیه، وقتی شوتِ او تورِ دروازه را درید، گویی آرشِ کمانگیر بار دیگر تیرِ جانش را پرتاب کرده بود تا مرزهای غرورِ یک ملت را فرسنگ‌ ها جابجا کند.

زندگی او، درامی سوررئال از مردی بود که حافظه‌ا ش از او گریخت، اما حافظهٔ یک ملت را تسخیر کرد. او امروز در خاکِ غریبِ غربت آرمید، اما سنگینیِ نامش، ترازوی تاریخِ معاصر را تکان می‌ دهد.

زنده یاد پرویز خان قلیچ خانی. کاپیتانِ قرنی است که اسارت را نپذیرفت و در خوابِ ابدیِ خود، هنوز در حالِ دویدن روی چمن‌ های آسمان است.

به خانواده ارجمندش، دوستداران ورزش و مبارزین راه استقلال، آزادی و عدالت ایران تسلیت می گویم.

یادش گرامی باد

جمال صفری
۲ خرداد ۱۴۰۵ – ۲۳ می ۲۰۲۶

اخبار مرتبط

1 دیدگاه

  1. من که سالى از أو کوچکتربودم، بچه محل با أو در روزگارى که در خیابان شهباز کمى دور تر از یخچال آنروز زندگى مى کردم. أو را خوب به یاد دارم که شبها پس از تمرین در زمین شماره سه در امتداد شهباز میانى، به شیرینى فروشى براى خرید نأن خامه اى که منهم عاشق هم أو و هم نان خامه اى بودم، میامد تا قند از دست رفته را جبران کند! از کفشهایش گفتید، أو با کفش پاره هم فوتبال بازهى کرده بود زمانى کن فقر اجازه نمى داد و در روایتى در امجدیه با دوست همفکرش بحث چرائیش را مى کرد!!!… أو مردى فهمیده، مبارز، و مقاوم بود که شوربختانه در آشوب روزگار از توجه شایسته بهره مند نشد. جاى أو خالیست.

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید