یک کارگر ساختمانی هم روایت متفاوتی دارد: «قبلاً یک کار کافی بود، الان اگر دو تا کار نداشته باشی، اصلاً نمی رسی به آخر ماه».
این روایتها محدود به قشر خاصی نیست و در بخشهای مختلف جامعه تکرار میشود؛ از کارمندان گرفته تا کارگران و صاحبان مشاغل آزاد. نتیجه این وضعیت شکلگیری یک الگوی جدید کار است که در آن اشتغال دیگر به معنای ثبات نیست، بلکه به معنای تلاش دائمی است.
در کنار این، تغییر در مصرف روزمره نیز کاملاً مشهود است. یک شهروند در صف فروشگاه میگوید: «دیگر خرید ماهانه نداریم، خرید روزانه داریم، چون پولش نمی رسد یکجا بخریم». این تغییر نشان دهنده مدیریت لحظه ای اقتصاد خانوار است.
در بخش حمل و نقل و خدمات شهری نیز همین وضعیت دیده میشود. یک راننده تاکسی میگوید: «ما بیشتر کار میکنیم ولی کمتر برمی داریم. کرایه ها با خرج ها نمیخوانند».
اقتصاددانها این وضعیت را ناشی از تورم بالا و مزمن میدانند؛ شرایطی که در آن افزایش قیمتها از رشد درآمدها پیشی میگیرد و در نتیجه قدرت خرید واقعی کاهش پیدا میکند. وقتی تورم سالانه بالای ۵۰ درصد و تورم نقطهای بالای ۷۰ درصد باشد، برنامهریزی مالی حتی در کوتاهمدت هم دشوار میشود.
در چنین شرایطی مفهوم پسانداز برای بسیاری از خانوادهها تقریباً از بین رفته است. یک شهروند میگوید: «پسانداز؟ ما فقط سعی میکنیم آخر ماه صفر نشویم».
در نتیجه اقتصاد خانوار به سمت «اقتصاد بقا» حرکت کرده است؛ جایی که هدف نه پیشرفت، بلکه حفظ وضعیت موجود است.
در کنار فشار اقتصادی، فشار روانی نیز افزایش یافته است. خستگی مزمن، کاهش زمان استراحت و نبود مرز بین کار و زندگی به یک تجربه مشترک تبدیل شده است. یک کارگر میئگوید: «دیگر مرخصی هم معنی ندارد، چون اگر کار نکنی، پولی هم نیست».
در سطح اجتماعی، این روند باعث شکلگیری یک طبقه جدید شده است؛ طبقه ای که نه بیکار است و نه دارای ثبات اقتصادی، بلکه در وضعیت اشتغال مداوم با بازده محدود قرار دارد.
در نهایت، آنچه امروز در جامعه دیده می شود، فقط افزایش قیمت ها نیست، بلکه تغییر در ساختار زندگی است. ساختاری که در آن کار بیشتر لزوماً به زندگی بهتر منجر نمی شود و تلاش مضاعف تنها برای حفظ سطح قبلی زندگی کافی است. و در میان همه روایت ها، یک جمله بیشتر از همه تکرار میشود: «روی چند شغل هستیم، ولی آخرش به هیچی نمیرسیم».
