خانهدیدگاه هادفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری...

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (١)

١- نقد سه گفتار:

قبل از هر مقدمه ای به این نکته اشاره کنم که، سلسله مقاله هائی که از این به بعد منتشر خواهد شد، قرار بود که سال قبل منتشر شود، اما حملۀ ۱۲ روزه اسرائیل و آمریکا در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ و بعد هم حوادث دی ماه ۱۴۰۴ و متعاقب آن باز در ۱۹ اسفند ۱۴۰۴، اسرائیل نسل کش و هلی کست آفرین جدید از ملت فلسطین و آمریکای جهانخواربه کشور عزیز ما ایران حمله همه جانبه ای را به منظور تجزیه و یا تخریب تمامی زیر ساختهای کشور، و حتی به خیال باطل از بین بردن فرهنگ و تمدن ایران را آغاز کردند، و تا اینجای کار نیروهای مسلح ایران چنان معجزه ای در مقابل حمله بزرگترین نیروی مسلح دنیا یعنی اسرائیل و آمریکا آفریدند که دنیا را به شگفتی واداشت. اما این وضعیت نا مشخص همچنان تا امروز از به نوعی ادامه دارد، که امید است در نهایت به نفع ایران و ملت ایران تمام شود. در هر حال، در طول این مدت، وضعیت پیش آمده برای کشور، چنان فکر و ذکرم را درگیر مسئلۀ مام وطن مانند سایر هموطنان کرده بود، که انتشار آن ها به تعویق انداخته شد. اما از آنجا که

چه داند کسی غیر پروردگار / که فردا چه بازی کند روزگار؟،

لذا تصمیم به انتشار گرفته شد.

مقدمه اجمالی:

در ابتدا و قبل از پرداختن به اصل مطلب طرح شده، خالی از فایده نیست که چند نکته را خاطرنشان اهل خرد کنم:

اول: تجربه به من آموخته که بنیاد عالم هستی بر راستی و درستی استوار است و رفتارو گفتار نا راست و نادرست، به هر شکل و هر نامی، ناروائی و کج دهنی به این اساس و بنیاد است. دروغ و یا دروغ مصلحت آمیز و انواع و اقسام نام های گوناگون در این باره، ترفندهائی برای توجیه اشتباهات و یا نیات ناشایست است.

به نظر و تجربه من، اگر انسان ها هر عمل و گفته ای را که می خواهند، بگویند و انجام دهند، ولی دروغ نگویند و قصد فریب نداشته باشند، در این صورت دروغ و انواع آن از جهان رخت برمی بندد و جهان گلستان خواهد شد و بهشت موعود، با راستی در همین دنیا ساخته خواهد شد. امید نجات و رستگاری هم، در راستی و درستی نهفته است.

ما آدمیان مجبور نیستیم که سفره دل را برای دیگران باز کنیم و آنچه را که در دل داریم، برای دیگران بازگو کنیم. اما این حق دیگران است که آنچه از ما می شنوند، راست و درست باشد.

من مدعی هستم که تا به امروز به کسی دروغی نگفته ام و حتی به بازجویان زندان و دادستانی انقلاب هم در طول مدت زندان، دروغی نگفته ام. ولی نه اینکه سفره دل را برای آنها باز کرده و همه اطلاعاتی را هم که داشته ام در اختیار آنان گذاشته باشم. اگر کسی از من دروغی شنیده است می تواند آن را برای همگان فاش سازد.

دوم: اگر به هر دلیلی، امکان راست گفتن در مورد مسائل تاریخی و رویدادها و یا عملکرد خود، از ما سلب شده و با گفتن آن و ابراز حقایق، مورد غضب و خطر واقع می شویم و یا جرأت راست گفتن را در خود نمی بینیم، در چنین حالتی بهترین عمل، سکوت است.

آنانکه برای قهرمان سازی و بزرگنمائی و یا ادعای حق به جانبی، اشتباهات و ندانم کاری ها را از خود سلب و به دوش دیگران می اندازند و ادعا می کنند که من، درست و به موقع عمل کرده ام، و سهم خود در خطاها و اشتباهات را نادیده می گیرند. کسانی هستند که حق و باطل را درهم می آمیزند وآب به آسیاب استبدادیان و دیکتاتوران می ریزند. چنانکه بسیاری از مخالفین به ظاهر و یا ناقد رژیم مطلقه، چنین می کنند.

سوم: کسانی هم هستند که درعین حالی که پایبند حق و حقیقتند، مایلند ملاحظات دوستی را هم رعایت کنند و لذا این دو را، به گمان خود، درهم می آمیزند. آنها به زعم خود فکر می کنند که هم مناسبات دوستی را پاس می دارند و هم حق را نگهداری می کنند. اینان چنین می پندارند که با عدم اظهار به موقع حق، زمانی که از شخص و یا شخصیتی، ارزش هایی ضایع می شود، همین که سکوت اختیار کنند، هم حق دوستی را ادا کرده و هم با سکوت خود علیه شخصی که حقش ضایع شده، حق او را هم پاس داشته اند.

وقتی این دو با هم در آمیخته شد، با سکوت خود، هم به دوستی که مرتکب اشتباه شده، ستم روا داشته و هم به شخصی که توسط او، حقش ضایع شده و هم به شخص خود ظلم کرده اند. اینان غافل از این امر هستند که دوستی یک امر است و دفاع از حق، اگرچه حتی به زیان پدر و مادرخودش هم که باشد امری دیگر.

به زعم من دفاع از حق، در صورت توان اظهار و ایستادگی با آن، مهم تر از همه اینها است. حق این است که در عین حفظ دوستی، نباید به نحوی عمل شود که حقیقت فدای دوستی شود. نه تنها نباید فدای دوستی شود، بلکه به خاطر احیاناً نرنجاندن پدر مادرهم، نباید زیرپا نهاده و فدا شود و دوست هم نباید انتظار داشته باشد که دوستش به خاطر او از حق و حقیقت چشم پوشی کند.

چهارم: بارها گفته و نوشته ام هنگامی که در محبس ولایت فقیه بودم با خودعهد کردم که اگر از این وضعیت جان سالم به در بردم، تمامی آنچه از رویدادها که خود شاهد و ناظر بوده و یا در جریان آن ها قرار گرفته و ازآنها آگاه شده ام را برای ثبت در تاریخ و آگاهی هم میهنان و نسل های آینده منتشر کنم. من به دلیل حرفه شغلی روزنامه نگاری که، در برهه ای از زمان، با آن درگیر بودم، و یا با ارتباطات و مراودات گوناگونی که با افراد و شخصیت ها و دست اندرکاران داشته ام، این توان و اراده را درخود یافتم که به عهد خود وفا کنم.

در این راستا با شکر به درگاه پروردگار یکتا، و همراهی و ایجاد انگیزه و اشتیاق دوستان، توانسته ام آنچه را که تاکنون در چنته داشتم، در قالب بیست جلد کتاب و بیش از یکصد مقاله، و چند صد مصاحبه و گفتگو به زعم خود، بدون کم و زیاد، در اختیار ملت ایران، که صاحبان اصلی آن اطلاعات هستند، قرار دهم. البته در تمامی آن سعی بر این بوده که در این نوشته ها تا جائی که امکان دارد حقوق دیگری تضعیف نشود و یا از بین نرود. در این راستا هم اگر شخص و یا کسانی حقوقی از آنها در این نوشته ها ضایع شده، اطلاع داده و در صورتی که حق به جانب آنها بوده است، از آنها عذرخواهی و جبران مافات خواهد شد.

پنجم: انتقاد سازنده ودرست این است که ضمن برشمردن نقاط قوت و مثبت نظری و عملی هرفرد، نکات ضعف و یا کمبودهای نظری و عملی وی هم با ارائه راهکارهای مناسب نظری و عملی بیان گردد. این انتقاد کاملاً با تخریب متفاوت است. خیلی ها، در لفافه و مشروعیت انتقاد، برای برکشیدن خود، به تخریب دیگران می پردازند. اینان غافل از این امر هستند که تخریب دیگران برای برکشیدن خود، از مقوله انتقاد کاملاً جدا است و هر عاقلی به خوبی تشخیص می دهد که تخریب چیست و انتقاد درست کدام است. بدیهی است این منتقدان تخریب چی، از این امرمهم نیز غافلند که هر کسی که برای برکشیدن خود به تخریب دیگران بپردازد، در حقیقت به تخریب خود پرداخته است.

همینجا بگویم که معتقدم که تنها از طریق نقد گفتار و رفتار کسانی که در انقلاب بهمن نقشی کلیدی بازی کردند می شود پاسخ به این سئوال که چگونه انقلابی که با هدف ایجاد مردمسالاری و آزادی و استقلال انجام شد، منجر به استبداد سرکوبگر مطلقه شد. البته یکی از شخصیتهایی که نقشی کلیدی در انجام و نیز دوران مرجع انقلاب داشت، آقای بنی صدر بود. بنا بر این نقد ایشان نیز لازم است. البته ایشان در بعد از خروج از ایران در کتاب «خیانت به امید» اشتباهات خود را نقد و در اختیار هموطنان گذاشته است. اینجانب نیز نقدهای خود را بر عملکرد شادروان بنی صدر که خود نیز در آن دوران در بخشی از آن بود ام را در کتابهای خود بویژه پاریس و تحول انقلاب… و تقابل دو خط یا کودتای خرداد ۶۰ به آنها افزوده ام. ولی تفاوتی ماهیتی وجود دارد بین نقد در نوع تصمیم گیریهایی که می توانست نوع دیگری گرفته شود و نقد، با هدف تخریب شخصیت و آنهم در پوششی دلسوزانه و دوستانه.

ششم: به زعم من کسانی که در امور سیاسی و اجتماعی وارد شده و فعالیت می کنند، و فعالیت و عملکرد آنها آثار مثبت و منفی در کشورمی گذارد، این کنشگری از مقوله مسائل شخصی و خصوصی خارج است. و لازم است که برای روشن شدن مسائل و نکات مبهم تاریخی، توسط هر کسی که بوده باشد، آن مسائل و وقایع بیان شود. روشن است که عملکردها و رویدادهایی که اثراتی در اجتماع و کشور باقی گذاشته، از مقوله مسائل شخصی خارج و جزئی از مسائل اجتماعی و عمومی است.
اینجانب هیچگاه نخواسته و نمی خواهم که به مسائل شخصی و خصوصی افراد پرداخته و یا اگر اطلاعاتی در این موارد دارم، آن ها را فاش سازم. اندیشه و غرض من، همانطور که اظهار شد، روشنگری و کشف حقیقت است.

در ادامه روند بررسی و پژوهش ها، طی سالیان قبل به این طرف، مطالب چندی از سوی افرادی انتشار یافت که نیاز شدید به وارسی و بازبینی مطالب ذکر شده احساس گردید. نخستین مورد در لباس خاطرات سیاسی، دیگری تحت عنوان بیان تاریخ و سومی در مقام بزرگداشت زنی کنشگر، انتشار عمومی یافته بود که مرا بر آن داشت که دست به قلم بشوم تا مسائل تاریخی نادرست و مبهمی که در آنها بیان شده، در حد امکان و اطلاعات خود به روشنائی انها کمک رسانم.

در این گفتارها و نوشتارها، همچنین، شاهد تضییع حق و اظهارات ناروا و دروغ هایی بودیم که می بایستی دفاع شده و حق مطلب ادا شود. اهداف نانوشته و پنهان هرسه نویسنده، چنین گمانها را بر می انگیخت که گویا قصد و غرض، ماندگاری جمهوری ولایت فقیه است یا نفوذ گسترده در مخالفین. و یا از این هردو مهم تر تخریب بنی صدر از طریق شرح ادعای نجات او و طرح رابطه با سازمان مجاهدین.

در این نوشتارها و در این رابطه اگر هم احیاناً نکاتی عنوان می شود که ممکن است به مسائل شحصی تعبیر شود، گناه آن بر عهده کسانی است که آن را شروع کرده و مسائل خصوصی و شخصی را در معرض افکار عمومی قرار داده اند. بعد از ذکر چند نکته فوق به اصل مطلب باز گردم:

اصل مطلب:

بسیاری سئوال می کنند که رژیم ولایت مطلقه فقیه، که سرطان فساد و غارتگری در تمامی زمینه ها، از رأس تا ذیل آن را فرا گرفته، بیش از چهل و چند سال است که بر اسب چموش قدرت سوار است. و در حقیقت از علت ماندگاری رژیم پرس و جو می کنند.

یکی از مهم ترین علل ماندگاری رژیم تا به امروز، داشتن نفوذ گسترده درمخالفین خود است. شاید این جمله بسیاری را خوش نیاید. اما به زعم من حقیقت آن است که جمهوری مطلقه فقیه در بسیاری از مخالفین، آگاه و یا ناآگاه، قلم به مزد و یا بی جیره و مواجب، نفوذ گسترده دارد. بسیاری از مخالفین فکر می کنند که مخالف سرسخت جمهوری اسلامی هستند، اما در عمل و در روش، مشابه روش های جمهوری اسلامی را به کار گرفته و نمی دانند که وقتی همان روشها در عمل به کار گرفته شد، خود از جنس جمهوری اسلامی می شوند.

نتیجه، اختلاف در داشتن قدرت است که او نباشد و ما باشیم، و نه مسئله آزادی و استقلال ملت، داشتن اختیار سرنوشت به دست خود مردم، حق و حقوق ملت، عدالت و رشد برای همه و نه گروه های خاصی. اینجانب در مقاله های متعدد در مورد سلطنت طلبان، مجاهدین و اصلاح طلبان نشان داده ام که این ها در اساس و اندیشه با هم همانی دارند، و در صدد قبضه کردن قدرتند. منتها هر کدام از این سه دسته در به دستآوری قدرت با هم اختلافاتی دارند. توضیحات مفصل از جمله در مقاله «غارت وغارتگری در رژیم ولایت مطلقه فقیه – ۱۸» آمده است:

«۱- سه دسته فوق قدرت را اصل می دانند و با هم همانی دارند.

۲- هر سه گروه به لحاظ اصل بودن قدرت و تصاحب آن با رژیم مطلقه غارتگر – جز اینکه ظاهراً اصلاح طلبان به بازگشت به رژیم و تصاحب بخشی از قدرت راضی اند- همانند و همانی دارند. و

۳- دو دسته مجاهدین و سلطنت طلبان قدرت را از آمریکا دریوزگی می کنند و آن را حق طلق خود می دانند اما اصلاح طلبان در این مورد حرف صاف و زلالی نمی زنند.» (۱)

اگر از قلم به مزدانی که در بین هر کدام از این دسته ها ، به عنوان نیروی مخالف در بین به اصطلاح اپوزیسیون هستند ونفوذ دارند، بگذریم، در غیر قلم به مزدان هم، وقتی با همان روش ها، عمل می کنند و آنها را به کار می گیرند، نفوذ در آنها به سادگی امکان پذیر می شود.

شاهد این موضوع، چنانکه مشاهده شده، ناراستی ها و تحریف تاریخ و تحلیل های نادرستی است که در مورد شادروان بنی صدر، آن هم بعد از درگذشت آن مرحوم، از زبان و قلم بعضی از به ظاهر دوستانش جاری شده، که به زعم من حتی خود رژیم هم، پا را تا این حد فرا نگذاشته است.

در هر سه مطلب منتشر شده که در بالا به آن ها اشاره شد، بطور منظم نادرستی ها ، دروغ ها و تحریف های تاریخی متعددی، برای دستیابی به هدف و یا هدفهای خاصی به چشم می خورد. خوانندگان را بیش از این معطل نگذارم.

اول: حدود چهار پنج سال پیش، آقای احمد غضنفرپور در مجله چشم اندازایران آقای میثمی (۲) مطالبی تحت عنوان خاطرات و تحلیل های خود از دوران شادروان بنی صدر، ارائه داده بود.

اینجانب کمتر از سالی که این نوشته ها در مجله یادشده منتشر شد، آن را مطالعه کردم و نکاتی را هم یادداشت نمودم، ولی آن را رها کرده و با خود می گفتم که حال، شخصی هم در ایران بنا به هر دلیلی، چنین نظریات نادرستی، درمیان انبوهی از اطلاعات نادرست دیگر، که از سوی رژیم ارائه شده، انتشار داده است، چندان مهم نیست. بنی صدر که بیش از چهل و اندی سال است که مورد تهمت و افترا و فحش و ناسزا از سران جمهوری اسلامی و هرکس و ناکسی قرار گرفته است، این هم به آن اضافه شود، اتفاقی نمی افتد.

دوم: آقای احمد سلامتیان، در مرحله دوم چهاردهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، در تیر ماه ۱۴۰۳، تحت عنوان «رأی خواهم داد»، خیلی سربسته و مختصر نظر خود را نسبت به شرکت در همه ی انتخابات ریاست جمهوری از دوران خاتمی تا این دوره و هم غفلت کردن از صندوق رأی در دوران شاه را بیان کرده است.

سپس وی حدود یکسال و نیم قبل، در مصاحبه ی سه ساعت نیمه ای که توسط گروهی به نام Timeline Iran Podcast صورت گرفته است، به زعم خود، منتها آشکارا، به اصطلاح، زیرآب مصدق را زده است و اینکه از رضا شاه قهرمانی ساخته وطن دوست تر از مصدق و یا در حد مصدق. (۳)

سوم: شاید کمتر از سالی بعد، مطلب سومی، ناگهان، از آقای ایرج سبحانی، در کتابی تحت نام «سیمای تنهایی» سودابه سدیفی: نخستین زن کنشگر در نهاد ریاست جمهوری منتشر شد که تکیه گاه اصلی کتاب، نامه های خصوصی سودابه است که به وی نوشته شده، و مابقی کتاب هم در حول و حوش و تعبیر و تفسیر و معنای ویژه دادن به همین نامه ها است.

مطالعه این سه مطلب که یکی در ایران و دو دیگر در پاریس انتشار یافت، مرا به فکر فرو برد که آیا این آقایان، در رابطه با این نوشته ها، با هم تقسیم کار کرده اند و هر کدام قرار شده بخشی از این پروژه را به سرانجام برسانند و یا نه واقعاً هرکدام جداگانه عمل کرده اند. چنان به نظر می رسد که هر کدام جداگانه و بدون اطلاع از دیگری، عمل کرده اند. اما چون به نوعی هر سه مطلب، تقریباً، در یک خط و ربط و هم آهنگ با تحلیل ها و تحریف های جمهوری اسلامی است. تو گوئی چنان می نماید که قبلاً تقسیم کاری صورت گرفته است.

وقتی من هر سه مطلب را در رابطه با هم قرار دادم، به ذهنم رسید که هر سه مطلب یک هدف را، اما در سه مرحله و یا سه حوزه مختلف، تعقیب می کنند.

نوشته های آقای احمد غضنفرپور در مورد عملکرد بنی صدر، همآهنگ با تحلیل های، حد اقل، بخشی از اصلاح طلبان امروزی و تندروهای دیروزی است که در لباس روحانیون مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و دانشجویان پیرو خط امام ظاهر می شدند. در این نوشته ها تا حدودی سعی شده که با تحریف بعضی از رویدادها ، و حتی با تکیه ویژه بر چند واقعه اتفاق افتاده از جمله ارتباط با مجاهدین و انتشار نوار آیت، که خود به گردن بنی صدر گذاشته اند، طفره رفته اند و با در هم آمیختن حق و ناحق و راست و دروغ با ارائه دادن بعضی نکات مثبت ازبنی صدر، تحلیل ظریفانه ای ارائه داده و جنایتی که بعد از کودتای خرداد ۶۰ ، و در دوران رهبری آقای خمینی و بعد هم خامنه ای و به دست آنها رخ داده است را، به علت درست عمل نکرد ن بنی صدر به گردن وی نهاده شده است.

حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که همه اعمال بنی صدر نادرست بوده است و جز اشتباه عمل نکرده است، سوال این است که چگونه ممکن است که جنایت و کشت و کشتاری که بعد از کودتا خرداد 1360 وبعد از سرنگونی بنی صدر انجام شد را به گردن بنی صدر بیاندازیم و او را مقصر بدانیم؟

چگونه ممکن است که قربانی کودتا را مجرم شناخت و او را متهم به کشتاری که با مدیریت و همکاری کودتا چی ها، یعنی حزب جمهوری اسلامی و مجاهدین انقلاب اسلامی و دیگر پاسداران استبداد انجام شد، کنیم و او را به عنوان مسئول چنین کشتاری معرفی کنیم؟

از دید من اگر وزارت اطلاعات و سازمان های اطلاعاتی می خواستند در مورد آن دوران و کشت و کشتار و جنایاتی که بعد از کودتای خرداد ۶۰، و حتی قبل و بعد از آن، به دست حکومت ولایت مطلقه به رهبری آقای خمینی و بعد هم خامنه ای رخ داده، تحلیل بنویسند، قادر نبودند که بتوانند چنان تحلیلی را ارائه دهند و آن کشت و کشتار وجنایت را بسیار ظریف و مودبانه به گردن بنی صدر بیندازند. نه تنها قادر به انجام چنین کاری نبودند و اگر هم می توانستند، شاید چنان اثری که در اذهان خوانندگان و مخاطبان داشته و اثر گذار باشد، نداشت، وقتی که همان مطالب از زبان شخصی تحت نام دوست و همراه گفته می شود.

و اما آقای سلامتیان:

آقای احمد سلامتیان درمرحله دوم چهاردهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری تیر ماه ۱۴۰۳، تحت عنوان «رأی خواهم داد»، خیلی سربسته و مختصر نظر خود را نسبت به شرکت در همه ی انتخابات ریاست جمهوری از دوران خاتمی تا این دوره و هم غفلت کردن از صندوق رأی در دوران شاه را بیان کرده است.
در این اطلاعیه آمده است:

«انقلاب ۵۷ و انحراف پساگرایی آن را که بدل به ضد انقلابش کرد را مولود نیاندوختن تجربه جمعی سیاسی و مدنی در ایران چند دهه قبل از انقلاب می‌دانم. و علت عمده این عجز را هم بیشتر از تحریم انتخابات‌ها از ۲۸ مرداد ٣٢ به بعد می‌دانم.» من درهمان موقع پاسخ مناسبی به آن داده و در خاتمه افزودم که «آقای سلامتیان در بیانیه خود ذکر کرده که « انتخابات‌ها از ۲۸ مرداد ٣٢ به بعد » و نه « انتخابات‌ها از کودتای سیا در ۲۸ مرداد ٣٢ به بعد. و این نکته بسیار مهمی است و باز این هم با اطلاعاتی که من از ایشان دارم مسبوق به سابقه است، که آن را هم بطورمشروح، در زمانی مناسب، برای ثبت در تاریخ خواهم گفت.» (۴)

آقای سلامتیان در آن مصاحبه سه ساعت و نیمه خود، با درهم آمیختن راست و ناراست، و حتی دروغ ، سناریوی مورد نظر خودش را ساخته و بعد به عنوان تحلیل تاریخی، به خورد مخاطب داده است.

وی که قصد دارد از رضا شاه قهرمان، وطن دوستی بیشتری از مصدق و یا در حد مصدق خلق کند، تا بخواهی به تعربف و تمجید از رضا شاه پرداخته است. از جمله می گوید:

«من رضاخان سردار سپه رو در ناسیونالیسم در طول زندگیش، کفر دارم من می‌گم، من بین ما آدم ملی ها، از دکتر مصدق کمتر ملی نمی بینمش» در آینده توضیح مشروح در این باره خواهد آمد.

بعد از آن سناریوی خود را در مورد مصدق تکمیل می کند و توضیح می دهد:

«شاپور بختیار معاون دولت دکتر مصدق بوده و بعد از اینکه در دعوای دکتر مصدق رزم آرا کشته شده بود او عضو حزب ایران بوده عضو حزب ایران مخالف رزم ارا بوده » در این سناریو اول، شاپور بختیار را معاون دولت دکتر مصدق می کند، که این دروغ است و شاپور بختیار هرگز معاون دولت دکتر مصدق نبوده است، بلکه وی معاون و کفیل وزارت‌ کار در دولت مصدق بوده است. (۵) بعد از این نادرستی، می آورد که « در دعوای دکتر مصدق رزم آرا کشته شده بود.» اولاً با این گفته مکنونات قلبی خودش را نسبت به مصدق آشکار کرده است و چنان وانمود کرده که مصدق با رزم آرا دعوا داشته و در این دعوا رزم آرا کشته شده است. یعنی اینکه تلویحامصدق را مسئول ترور رزم آرا می داند. در صورتی که مصدق هرگز با کسی دعوای شخصی نداشته، اما در برابر استیفای حقوق و منافع ملت ایران در مقابل هر کسی تا جائی که قدرت داشت حتی دولت فخیمه امپراطوری انگلیس می ایستاد. و باز آقای سلامتیان فراموش کرده که در همیین مصاحبه قبلاً در مورد کشته شدن رزم آرا چنین گفته:

«عمده ‌ترین خطر نظامی که از سر محمدرضای پهلوی رفع شده رزم آراست نه قرنی. رزم آرا با گلوله ای که تهماسبی از ۲۵ متری انداخته کشته نشده، به چونش خورده. گلوله‌ای به رزم آرا خورده از فاصله ۲۵ سانتی‌متری به پشتش بوده که پشتش ورود گلوله است از سینه این اندازه اومده بیرون! اون گلوله توی آمبولانس زده شده به رزم آرا. دقت کنید تو آمبولانس کیا هستن؟ آقای علم و محافظش.»

البته آقای سلامتیان از رجال برجسته سیاسی ایران که خیلی او را دوست دارد قوام است. وی در آن مصاحبه چنین می گوید: «میگم اگه ایران بخواد نقش خودشو داشته باشه در جهان می‌دونید الان بهتون گفتم فروغی من یکی دیگه از رجال ایرانو که خیلی دوست دارم می‌دونید کیه؟ قوام.» خوب، طبیعی است و در این مورد ایرادی وارد نیست و حق هر کسی است که هر سیاستمداری را که می خواهد دوست داشته باشد.

آقای سلامتیان که شاید احساس کرده قدرت در حال چرخیدن به سمت رضا پهلوی است، او را «اعلیحضرت پهلوی سوم سیروس رضا» نامیده است. نامی که حد اقل من تا به امروز ندیده و نشنیده بودم، چون هرجا نامی از پهلوی سوم می رود، گفته می شود شاهزاده رضا پهلوی و یا رضا پهلوی ولیعهد بعد می افزاید:

«میگم به فرض اینکه اعلیحضرت پهلوی سوم سیروس رضا در محالات که محال نیست که سلطان قدر قدرت ایران بشن آقای پرویز ثابتی هم تشریف بیارن دو مرتبه آرشیتکت مقام امنیتی اش بشن همین الان هم در کوچیک عبدالله دارن برنامه رو تنظیم می‌کنن، مطمئنِ مطمئن باشید یا مصونیت این رو میدن که میگن هیچ کسی به علت تشخیصش و کار سیاسیش از حقوق مصرحه اش در قانون اساسی ایران محروم نخواهد شد میگم من میخوام بیام ایران بمیرم یا میگم نه ناز شصتت که اومدی قدرت و پس گرفتی».

خودش هم می گوید: «پس به من اجازه بدید بگم که من در عمرم در یک دوره چندین موتاسیون زندگی کردم. جهش.» البته به نظر من اینکه می گوید «من در عمرم در یک دوره چندین موتاسیون زندگی کردم». در این جمله غیر مستقیم چنان می نماید که وصف حال جهش خودش هم در آن نهفته است. چند تا از این موتاسیون ها بعداً توضیح داده خواهد شد.

در همین مصاحبه سه ساعت و نیمه، در مورد رابطه اش با بنی صدر می گوید:

«ببینید من که اینجا حضور شما نشستم اولین انتخابات ریاست جمهوری که در ایران انجام شده که در اون انتخابات ۸ نفر اجازه پیدا کردن که در انتخابات شرکت بکنن، اولین انتخابات شو بردم. آقای بنی صدر خودشم میگه منم ادعایی ندارم اما جز یکی از دلایلی که کاندیدا شد در آخر شک داشت، یکی از دلایلی که تونست کاندیداتوری خودشو ستاد انتخاباتی خودشو اداره بکنه و انتخابات را ببره و یکی از دلایلی که مقابل خمینی بایسته، یکی از دلایلش، نه همه دلایلش و یکی از دلایلی که زنده بیاد در فرانسه زندگی کنه و ۴۰ سال بعدش هم بمونه و یکی از دلایلی که همین الان من جاشو خیلی خالی می‌بینم، من بودم پهلوش. با اینکه با بنی صدر در دوران دانشجویی خیلی اختلاف داشتم.»

در اینجا آقای سلامتیان به چند نکته اشاره می کند:

الف: «اولین انتخابات شو بردم.»

ب: «یکی از دلایلی که مقابل خمینی بایسته»

ج: «یکی از دلایلی که زنده بیاد در فرانسه زندگی کنه و ۴۰ سال بعدش هم بمونه» این است که «من بودم پهلوش» و… در جای خود همه این ها، روشن، بیان خواهد شد. اما در اینجا وی سر بسته می گوید که من موجب نجات جان بنی صدر شدم و در جای دیگر گفته که تنها راه نجات بنی صدر رفتن با مجاهدین بود و من موجبات آن را فراهم کردم. در صورتی که این بخشی از قضیه است. رابطه بعضی از گروه هسته فرهنگی امام و یا هسته امام (۶) به مدتها قبل از کودتای خرداد ۶۰ بر می گردد. اینجانب (محمد جعفری) با اطلاعاتی که به دست آورده بودم، در تاریخ ۲۱ آبان ۱۳۷۶ در مورد مجاهدین به شادروان بنی صدر نوشتم: «احمدین (۷) در خانه تیمی مجاهدین با آنها مذاکره و گفتگو می کردند و حتی در این اواخر کار را به جائی کشانده بودند که با تعدادی از بچه ها از جمله هوشنگ کشاورز که خودش از مخالفین بود و به دنبال چاره رهایی از این کار بود، جلسه برگزار می کردند و خط مشی رد و بدل می شد و البته گرفته می شد.» و بعد در نامه ۲۸ بهمن ۱۳۷۶ افزودم:

«مسئله مهمتر این است که وقتی کسانی از جمعی، بدون اطلاع مابقی افراد جمع خود، می روند و با گروهی ولو صالح، و نه با گروهی که جمع با آن، موضع مشخص داشته است، بحث و مذاکره می کند و حتی بعد از وقوع نیز عمل خود را از جمع کتمان می کند، آیا این عمل خیانت به مابقی افراد آن جمع نیست؟»

آیا به نحوی که آقای سلامتیان می گوید، برای نجات جان بنی صدر با مجاهدین در ارتباط واقع شده است و یا خیر؟ و آیا برای نجات جان بنی صدر راه و یا راه های دیگری هم وجود داشته است؟ با اطلاعاتی که بعد ها به دست آوردم، آری راه دیگری هم وجود داشته، اما کسانی ظاهراً مانع شده اند.

حال چنین می نماید که آقای سلامتیان از بنی صدر تمجید هم کرده است. به نظر من این ظاهر قضیه است. وقتی دکتر محمد مصدق زده می شود، غیر مستقیم، بنی صدر هم زده می شود. چرا؟ از دید من علت اصلی آنست که بنی صدر در مقابل آقای خمینی سفت و سخت ایستاد و گفت رهبر سیاسی من مصدق است که پیرو موازنه منفی بود. خمینی زمانی از بنی صدر ناامید شد که ملاحظه کرد که او از طرفداری و سیاست و طرفداری از مصدق را رها نخواهد کرد و به ماشین امضا تبدیل نخواهد شد و ازین رو تصمیم نهائی کودتا علیه وی گرفته شد.

آقای سبحانی:

سومین مطلب، همچنانکه گفته شد از آقای ایرج سبحانی است. شاید کمتر از سالی بعد، ناگهان، آقای ایرج سبحانی، کتابی تحت نام «سیمای تنهایی » سودابه سدیفی: نخستین زن کنشگر در نهاد ریاست جمهوری، منتشر کرد.

به زعم من این کتاب وصف حال و توصیف تغییر و تحولاتی است که خود آقای سبحانی درگیر آن بوده است، به نحوی که می شود گفت: در طول زمان، از هماهنگی با انقلاب و همراهی با بنی صدر، به مخالفت با بنی صدر و روش و منش و عملکرد وی، و شاید خود انقلاب کشیده می شود. و بعد از آن به هواداری اصلاح طلبان و در ارتباط با بخشی و بعضی از مقامات اصلاح طلب قرار می گیرد و آنگاه در محدوده هائی، همآهنگ با تحلیل های، حد اقل، بخشی از اصلاح طلبان امروزی و تندروهای دیروزی، همانها که در لباس روحانیون مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و دانشجویان پیرو خط امام ظاهر می شدند، مطالبی انتشار می دهد. نگاه او در مورد عملکرد بنی صدر، در این راستاست.

کسانی که با دقت و موشکافی و بدون غرض و مرض کتاب «سیمای تنهایی» را مطالعه کنند و در بحث های آقای سبحانی و نحوه ی برخورد فکری و عملی وی در طول زمان، دقت کرده باشند، به این نظر خواهند رسید که کتاب، وصف حال، تغییر و تحولات خود وی، در زمینه های مختلف سیاسی، فرهنگی و دینی است. این نکته در جای جای کتاب، و همچنین در سئوالهائی که از سودابه کرده و نظراتی که داده است و به ویژه در بخش «زایش زن مدرن در ایران، کالبد شکافی یک شخصیت»، کاملاً عیان و آشکار است. اما نظر به اینکه او به هر دلیل مایل نبوده که آن مطالب را از زبان خودش بیان کند، سودابه سدیفی را مستمسک بیان نظرات خود قرار داده است. وی تا بخواهی از زبان سودابه، احکامی علیه بنی صدر و دوستانش صادر کرده که حتی اصلاح طلبان هم تا این حد پیش نرفته اند.

از دید من و با اطلاعاتی که از پیشینه ی کتاب دارم، هدف اصلی و اساسی کتاب یک جمله است و آن اینکه: چون بنی صدر با خمینی نساخته است و علیه او عمل کرده، مقصر ویرانی ها و کشت و کشتار اوست. وی با این کتاب نه تنها به این هدف خود نرسیده، بلکه آقای سبحانی در حقیقت سودابه را، لخت و عریان در معرض افکار عمومی قرار داده است. مطالب کتاب هم، همان خط و تحلیل جمهوری اسلامی است که مستقیم و یا غیر مستقیم، آگاهانه و یا نا آگاهانه، به وی القا شده است.

ایشان فکر می کند که خودش به چنین فکر بکری دست یافته است. منتها چون جرأت و جسارت این را نداشته که از زبان خود، آن ها را بیان کند، به دلایلی سودابه را که در زمان انتشار کتاب در قید حیات نیست را دستمایه قرار می دهد که خود، واضح و روشن، نظراتش را از دوران زندان و حتی بعد از آزادی و در محاصره مأموران امنیتی و بازجویانش بودن را توضیح دهد. سبحانی دست به انتشار نامه هائی می زند که بیشتر درد دلی است در لباس دوستی و خطاب به پزشکی است که حتی باید محرم اسرار باشد.

این در حالیست که ایشان به عنوان پزشک نیک می دانستند که در زندان، باز جوها چه بلاهایی بر سر سودابه آورده اند و چه کوشش هایی در مغز شویی او به عمل آورده و اینکه همیشه و حتی زمانی که آزاد شد، بطور کامل تحت نظر بازجو و دستگاه امنیتی رژیم بوده است و البته در چنین وضعیتی، آن نامه ها بیش از آنکه نشان از نظرات واقعی او در فضایی آزاد باشند، نشان از سخنان انسانی «تَروماتیزه» و تحت نظر می باشد و البته فاقد هر گونه ارزش تاریخی و قضایی است.

حال بعد از فوت او کتابی به نام او منتشر می شود که همچنان که گفته آمد، در حقیقت سودابه را آنطور، در معرض افکارعمومی قرار داده است. این کتاب از دید من ظلمی است، هم به سودابه و هم به خود آقای سبحانی. به فرض که گیریم سودابه در موقع نوشتن نامه ها تحت تأثیر و یا رهنمود هیچ مقام امنیتی نبوده و با طیب خاطر آن ها را نوشته است، که البته در خود کتاب هم روشن است که چنین نبوده، و حتی آقای سبحانی از بازجو و توبه دهنده اش تحت عنوان «آقای ح…» که یعنی همان آقای حسن واعظی است، بارها نام برده است. ولی متأسفانه حتی حاضر نشده که نام یک بازجو، توبه دهند و شکنجه گر را ببرد. در صورتی که خود کتاب داد می زند که آقای سبحانی بی اطلاع نبوده است. فرض بگیریم که بی اطلاع بوده، من شک ندارم که کسانی و از جمله خود من تمامی اطلاع را در اختیارش قرار داده ام. و موقعی که در مورد پیشینه کتاب سخن به میان می آید، توضیح کافی در این مورد داده خواهد شد.

اگر این نادرستی ها، دروغها، تحریف تاریخ و تحلیل های مشابه جمهوری اسلامی و حتی بدتر از آن، سلطنت طلبان و یا مغرضین دیگر می نوشتند، من آن را به چیزی نمی گرفتم ولی این سه شخص به نوعی به دوستان و همکاران بنی صدر معروفند و بنابراین اگر اینها تصحیح نگردد، ممکن است فرصت طلبان و قلم بمزدان آن را مستمسک قرار داده و سبب انحراف، ابهام و اغتشاش در حافظه جمعی و تاریخی شوند.

آنچه در بالا آمد فتح بابی و یا مقدمه ای است در رابطه با سه مطلبی که در فوق عنوان شد. اینک بطورمشروح، به توضیح و نقد هر سه پرداخته خواهد شد. ابتدا از مطلب آخری، یعنی «سیمای تنهایی »، «سودابه سدیفی: نخستین زن کنشگر در نهاد ریاست جمهوری » شروع می کنم.

محمد جعفری،
۱۵ شهریور ۱۴۰۵
mbarzavand@yahoo.com

نمایه و یادداشت:

۱-https://news.gooya.com/2022/06/post-65262.php و یا انقلاب اسلامی:

https://enghelabe-eslami.com/index.php/component/content/article/19-didgagha/maghalat/47344-2022-06-15-06-05-22.html

۲- نوشته های آقای غضنفرپور در مجله دوچشم انداز ازآبان و آذر ۹۸ شروع می شود و تا فروردین ۱۴۰۱در ۱۶ بخش منتشر می شود.

۳-
https://www.youtube.com/watch?app=desktop&v=kKaHJ9OhLNg&ab_channel=TimelineIr an

۴- برای اطلاع بیشتر به این لینک مراجعه شود:

۵- خاطرات شاپور بختیار، دانشگاه هاروارد، ویراستاری لاجوردی، ص ۳۷ وی در آنجا می گوید: « وقتی که معاون و کفیل وزارت‌کار[ دد زمان حکومت دکتر مصدق ] بودم…»

۶- برای اطلاع از هسته فرهنگی امام و یا هسته امام به لینک زیر مراجعه کنید:

در گویا نیوز:

https://news.gooya.com/2023/06/post-77230.php

در انقلاب اسلامی در هجرت:

https://enghelabe-eslami.com/index.php/component/content/article/19-didgagha/maghalat/52141-2023-06-28-21-16-24.html?Itemid=0

۷- منظور از احمدین، آقایان احمد سلامتیان و احمد غضنفرپور است.

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (٢)

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (٣)

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (۴)

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (۵)

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید