خانهدیدگاه هادفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری...

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (٣)

۳- سودابه در چنگال مأموران امنیتی به ویژه حسن واعظی:

در قسمت دوم وعده داده شد به چگونگی گرفتاری خانم سودابه سدیفی درچنگال مأموران امنیتی در درون و بیرون زندان به ویژه، آقای حسن واعظی، یکی از مأموران امنیتی و بازجوی توبه دهنده اش پرداخته شود.

در این قسمت ابتدا به نکات امنیتی که سودابه درگیر آن بود و نیز شخص آقای ح … بازجو و شکنجه گر، که در خود کتاب هم اشاراتی به آنها شده است، از نظر خواهد گذشت.

در کتاب به روشنی آمده که سودابه با مقامات امنیتی سرو کار دارد و آقای سبحانی هم کاملاً از آن مطلع بود و در رابطه با رفتن آقای سبحانی به ایران، سودابه با مقامات امنیتی تماس گرفته و در نامه چهارم، مورخ ۱۳۶۲.۰۸.۲۴، نوشته است: «راستی در باره ی کار آمدنت صحبت کرده ام. مشکلی برای آمدنت به ایران نیست. می توانی بیائی و برگردی. اگر علاقه به آمدن داری می توانم جدی تر و مفصل تر برایت بنویسم. ولی تا همین حد که صحبت کرده ام مشکلی برای آمدنت نیست.» (سیمای تنهایی، ص ۹۴)

در نامه ششم مورخ ۱۳۶۲.۱۱.۲۹، سودابه به وی اطلاع می دهد که ظاهراً فعلاً نمی خواهد اقدام کند:

«در مورد کارت و جریان پاس چون به این نتیجه رسیده ام که خودت نمی خواهی، اقدام نمی کنم و دیگر دنبالش نخواهم رفت.» (سیمای تنهایی، ص ۱۰۳)

ظاهراً خود آقای سبحانی می داند، زمانی که نامه ها نوشته شده، سودابه در کنترل امنیتی ها بوده است و آن را بدین نحو بیان می کند: «در هیچ کدام از نامه ها به خصوص این نامه که بر اهمیت مکان تأکید دارد، از غیر قانونی بودن دستگیری و ارائه هیچ جزئیاتی در باره ی مسئولان زندان آگاه نمی شویم. آیا عدم پرداختن به چرایی و چگونگی دستگیری اش را از جنبه ی حقوقی باید به معنای کنترلی دانست که بر او تحمیل می شد یا تصمیم شخصی وی برای حاشیه ای دانستن این ابعاد و اصلی بودن پروسه ی خود یابی؟» (سیمای تنهایی، ص ۱۹۲.)

کنترل ریسمان امنیتی بر سودابه در جای جای کتاب به چشم می خورد. مثلاً در اینجا آقای سبحانی چنین نوشته است:

«همه ی نامه ها به شکل خام مورد توجه قرار گرفته اند. سپس تلاش شده است که از هر کدام از آنها، پیام یا پیام های ساده و ملموس استخراج شود. برای این کار نیاز به رشته رشته کردن تارهای درهم تنیده ای بود که ریشه در شخصیت سودابه سدیفی و در بستر سیاسی و ملاحظات امنیتی حاکم داشت. بدین معنا که هنوز بعد از گذشت سال ها نمی توان با اطمینان خاطر سطح کنترلی را که ساختار امنیتی در دهه ی شصت بر او اعمال می کرد، معین کرد.» (سیمای تنهایی، ص ۱۸۴)

همچنین سئوالی که خود نویسنده کتاب، در مورد کنترل و اعمال نظارتی بر سودابه، مطرح می کند:

«سئوالی که مطرح می شود این است که آیا این تأمل و وسواس در نظم و نثر، محصول دغدغه ی طبیعی خود نگارنده است یا حاکی از کنترل و اعمال نظارتی از بیرون بر نگارش آن؟» (سیمای تنهایی، ص ۱۸۷)

و یا این مورد: «البته ریسمان ارتباطی هم می تواند متأثر از فضای تحمیلی باشد. اعتراف سودابه به حفظ تماس با مسئولین حکومتی – امنیتی آشکار است»(سیمای تنهایی، ص ۱۹۶). زیرا در پاسخ ایرج در باره ی سفر احتمالی به ایران، سودابه بدون ابهام و با اطمینان می نویسد که مشکلی نیست و در گرو مراحلی است: «ولی تا همین حد صحبت کرده ام مشکلی برای آمدنت نیست. اگر علاقه به آمدن داری می توانم جدی تر و مفصل تر برایت بنویسم.» و نیز «موردی دیگر اشاره به امکان داشتن اطلاعات از منبع مطمئن در مورد دوست دیگر در بندش است.» (سیمای تنهایی، ص ۱۹۶)

البته از این فرازعیان است که آقای سبحانی از ارتباط سودابه با امنیتی ها مطلع است و لذا در نامه اش به سودابه، از او خواسته است با ارتباطی که دارد، از مسئولین امنیتی بپرسد که آیا رفتنش به ایران ایراد و اشکالی دارد و یا خیر!

آقای سبحانی در توضیح و یا رمز گشائی از نامه پنجم مورخ ۱۳۶۲.۱۱.۱۸، غیر مستقیم معترف است که سودابه در نوشتن از آزادی برخوردار نبوده است.

«موضوعیت این نامه کاملاً مستقل از نامه های دیگر است. احتمال اینکه سودابه در نگارش آن از آزادی برخوردار نبوده باشد، بیشتر است. زیرا امکان تماس مستقیم ایرج با س … که در این نامه از او یاد می شود، مستقل از سودابه میسربوده است.» (سیمای تنهایی، ص ۱۹۸)

حاضر نیست نام بازجو و توبه دهنده سودابه را ببرد:

«در ابتدا در وضعیتی «نه این و نه آن» است، یعنی نه از «آنچه خود داشت»، چیزی برایش باقی مانده و نه آنچه را که «ایدئولوژی غالب» الگو کرده بود، می پذیرد. زیرا الگوی پیشرفت در نظام جدیدی که برآمده از انقلاب است، شخصی است، (آقای ح …)، (۲۲۶) که نماد ریا و تزویر و دروغگویی است. نا امیدانه و با تسلیم به این وضع، اشک ماتم نمی ریزد. زندگی را دوباره از سر می گیرد. ذهنیت گرایی او توام با تسلیم در برابر قدرت (قبول مصاحبه تلویزیونی)، به معنی سازگاری با آن نیست.» (سیمای تنهایی، ص ۲۲۸)

آقای ایرج سبحانی در این فراز چند نکته را غیر مستقیم و ناخواسته فاش می کند:

۱- الگوی پیشرفت در نظام جدید، از نظر سودابه، شخص آقای ح… است. که این شخص نماد ریا و تزویر و دروغگویی است.

۲- شخص ح… کسی ، جز توبه دهنده سودابه، آقای حسن واعظی نیست. که آقای سبحانی نمی خواهد نام شکنجه گر و توبه دهنده را با وجودی که می داند، ببرد. حالا چرا؟ بماند.

۳- نویسنده کتاب در فراز بالا بعد از «شخصی است (آقای ح …)» پاورقی شماره ۲۲۶ را بدان افزده و در پاورقی چنین نوشته است: «آقای «ح» دوست «مکتبی» سودابه پس از بازگشت او به ایران است که در زندان اوین نقش بازجو را نیز بازی می کند.»

۴ ـ این توضح نویسنده در پاورقی، به خوبی نشان از این دارد که با اسم و رسم کامل او را می شناسد. اما حاضر نیست نام یک بازجو و توبه دهنده و شکنجه گر را ببرد.

۵- در این پاورقی یک نادرستی مهم دیگری را آگاه و یا ناآگاه، آورده است و آن اینکه آقای ح، یعنی حسن واعظی را دوست مکتبی سودابه پس از بازگشت به ایران معرفی می کند. این دروغ محض است. این شخص که یکی از اعضای مهم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود، در ابتدای راه اندازی روزنامه انقلاب اسلامی چند ماهی به روزنامه آمد و در طول این مدت هم، با سودابه رابطه ای جز سلام و علیک معمولی نداشت. بعد از اینکه از روزنامه رفت، دیگر سودابه با او هیچ رابطه ای نداشت. و برای اولین بار، هنگام زندان افتادن سودابه، به عنوان توبه دهنده و بازجو، سر و کله آقای حسن واعظی پیدا شد و با او شروع به کار کرد.

۶- آقای واعظی است که در زندان با آقای غضنفرپور و خانم سودابه سدیفی وارد گفتگو و ارشاد آنان می شود. و به آنها قبولاند که انقلاب در حال پیشرفت است و هم اکنون مانند بچه است که اشتباهات زیادی کرده، ولی از حالا به بعد وارد ساختن و پیشرفت شده است. این است که بعد ها سودابه متوجه می شود که این آقای واعظی «نماد ریا و تزویر و دروغگویی است.»

۷- نویسنده کتاب فراموش کرده که کمی قبل توضیح داده بود که «البته سودابه این روند طبیعی رشد را پیوسته در سایه ی یک مرجع (در مواردی استوار به قدرت سیاسی) به انجام می رساند. یعنی مامایی که پس از تولد نوزاد، برای کشفِ بودن نوین به او یاری رساند، استادی بنی صدر است که او را از مائوئیسم به سوی شیعه سوق داده است. به شکل طبیعی هم هنگامی که او در رأس قدرت سیاسی قرار می گیرد، همراه اوست.» (سیمای تنهایی، ص ۲۲۳.) بنابر این بر خلاف آنچه نویسنده کتاب گفته است، الگوی سودابه تا افتادن وی به زندان، بنی صدر است، و نه آقای حسن واعظی.

در تاریخ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۴، در کتابخانه آقای سلامتیان در پاریس، برای رونمائی کتاب، جلسه ای تشکیل می شود. ابتدا آقای سبحانی در مورد کتاب توضیحاتی به حاضرین در جلسه می دهد و بعد از آن چند نفردیگر نظر خود را در مورد کتاب بیان می دارند. سرکار خانم زهره سنجابی در ضمن اظهار نظر خود در مورد سودابه، عنوان کرد: «به سودابه به عنوان نماد یک زن هم نگاه بکنید، به عنوان یک نویسنده اینکه مثل خیلی ها معتاد به ایدئولوژی است… سودابه را که شما به عنوان نماد گرفتید، اثر پذیریش است… شستشوی مغزی توی زندان و کنترل از نزدیک و این نامه ها را بخشی اش واقعاً دیگران که وارد ترند می گویند آقای واعظی که شکنجه گر سودابه بوده دیکته کرده است و اینه که مرتب نوشته و خط نخورده برای اینکه او دیکته کرده.»

در اینجا آقای سبحانی خطاب به خانم زهره می گوید: اگر نام افراد برده نشود، بهتر است. بگویید شخصی، به هر حال. زهره پاسخ می دهد: «شکنجه گر را شما می گویید نام نبریم؟» (۱)

آقای سبحانی پاسخ می دهد: «ما که اطلاعات نداریم شکنجه گر، انسان و یا هر کس دیگر» گویا آقای سبحانی فراموش کرده است که در کتاب نوشته است: «آقای «ح» دوست «مکتبی» سودابه پس از بازگشت او به ایران است که در زندان اوین نقش بازجو را نیز بازی می کند.» (سیمای تنهایی، ص ۲۲۸)

حال تا به اینجا باید مشخص شده باشد، که سودابه در داخل و خارج از زندان و زمانی که نامه ها را نوشته، تحت سیطره مأموران امنیتی و به ویژه آقای حسن واعظی، بازجو و توبه دهنده بوده است، ابتدا به رابطه آقای حسن واعظی در زندان با خود اینجانب و سپس به اطلاعاتی که من از رابطه وی با سودابه، بعد از آزادیم در نیمه دوم سال ۱۳۶۵ دارم، پرداخته می شود.

آقای واعظی درزندان دو بار با تهدید با من برخورد داشت و من ماوقع هر دو بار را، همانگونه که بر من گذشته است در کتاب اوین، گاهنامه پنج سال و اندی که چاپ اول آن در سال ۱۳۸۰ منتشر شد، توضیح داده ام. در اینجا نیز ماوقع هر دو بار را عیناً از کتاب نقل می کنم:

بار اول: حسن واعظی و در خواست مصاحبه تلویزیونی

«شبی در خواب دیدم که من در مکانی بودم شبیه آهار و یا حسن اکدر که از یک سمت خانه ها مرحله به مرحله، از پایین شروع می شود تا به بالای تپه و یا قله می رسد ، و سمت دیگر آن پرتگاهی است. در خواب دیدم که من بالای تپه رفته ام و از طرف دیگر که به سمت پایین و پرتگاه است، نگاه می کنم. پرتگاه شبیه این بود که از قلوه سنگ ها، پله های سنگی درست شده باشد که به ته دره می رسیدند. ته دره هم شبیه جایی مثل رودخانه جاجرود بود که در لشکرک پهن و وسیع می شد و افق از دور نمایان می گردید. من با ترس و لرز، یواش یواش شروع کردم از آن سنگ ها به جای پله استفاده کنم و بیایم پایین کوه. هنوز به ته دره نرسیده بودم که دیدم مسیر من که خط مستقیم بود، یک مرتبه یک منحنی خیلی طولانی شد و انحراف پیدا کرد. در آخر منحنی انحرافی، شخصی آنجا بود که گفتند، این شخص مسیر شما را تغییر داده است. مجبور بودم که برای رسیدن به ته دره، این مسیر طولانی را طی کنم. وقتی به این شخص نگاه کردم، دیدم که وی حسن واعظی است.

بعد از این واقعه از خواب بیدار شدم. در باره آن، خیلی فکر کردم که این چه خوابی بود و آیا او به راستی در پرونده من مؤثر بوده و مسیر پرونده را عوض کرده است؟ خودم خواب را این طور تعبیر کردم. صبح همان روز و یا یکی دو روز بعد، نادری به سلول آمد و گفت: “می خواهی حسن واعظی را ببینی؟” حقیقت امر این بود که من میل نداشتم و از دیدن وی اکراه داشتم، زیرا در همان اوایل کار روزنامه، درهمان چند ماهی که در روزنامه انقلاب اسلامی کار می کرد، نظر خوبی نسبت به وی پیدا نکرده بودم و او را یک فرد معتقد تشخیص ندادم، و به عکس احساس کردم که آدم درستی نیست.

وی یکی از اعضای مهم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود. همان ها که بعد هم شروع کردند علیه بنی صدر پرونده سازی کنند و دست به توطئه بزنند. در آن وضعیت من نمی توانستم اظهار کنم که میل دیدار وی را ندارم. گفتم بلی! نادری رفت و روز بعد آمد و گفت: “بلند شو!” بلند شدم و با چشمان بسته، طبق معمول دستم را گرفت و مرا به اطاقی برد. وقتی وارد اطاق شدم و چشمم بند را بازکردم، دیدم که حسن واعظی و سید جمال الدین موسوی، سردبیر روزنامه [انقلاب اسلامی] آنجا بودند. از دیدن جمال، خیلی خوشحال شدم، ولی چهره جمال نسبت به قبل خیلی عوض شده بود، به نحوی که ترسیدم، ولی به روی خودم نیاوردم. شاید او هم مرا در یک چنین وضع مشابهی دیده باشد. حالا در آن اطاق، من، جمال، حسن و نادری هستیم. بعد از اینکه روبوسی و احوالپرسی ها تمام شد، حسن واعظی شروع به صحبت کرد که در واقع مخاطبش من بودم. اول مسأله قرار داد تالبوت را مطرح کرد و گفت: “چرا شما در روزنامه قرارداد تالبوت را منتشر کردید؟” در جواب گفتم که خبرنگار ما از لندن این خبر را مخابره کرده بود و ما هم خبر را در روزنامه منتشر کردیم. وی گفت: “اصل مطلب دروغ بود.” در جواب گفتم، اگرهم اصل قضیه دروغ (۳۰) بوده است، ولی کسی به ما چنین چیزی نگفت و حتی شما هم که ما را می شناختی و مدتی هم خودت در روزنامه بودی، چیزی در این رابطه نگفتی. بعد از این مطلب، حسن گفت: “بنی صدر دروغگو و ضد انقلاب بوده است و علیه امام و انقلاب عمل می کرده است و هدفش این بود که امام و روحانیت را عقب بزند و خودش قدرت را قبضه کند و راه را برای همکاری با آمریکا و غرب هموار سازد.” باز من درجواب گفتم، اگر بنی صدر اینچنین بوده است که تو می گویی، ما که چنین خبرهایی نداشتیم. از کجا باید می فهمیدیم که مطلب از این قرار است؟ شما از کجا می گویی که آقای بنی صدر چنین بوده است؟ در جواب گفت: “ما سند و مدرک داریم که از قبل بنی صدر در صدد توطئه بوده است.” از اوپرسیدم پس تو چرا اول خودت به روزنامه آمدی و در آنجا کار می کردی؟ مگر بنی صدر نماینده امام درگروه شما (سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) نبود؟. گفت: “من بچه های آمریکا را از قبل می شناختم، به روزنامه آمدم که بچه های اروپا را نیز بشناسم و وقتی آنها را شناختم، روزنامه را ترک کردم و رفتم.” گفتم تو که مرا و همه ی بچه های روزنامه را می شناختی، می دانستی که ما مسلمان هستیم و با ما که رابطه داشتی و این مصطفی نماینده سازمان شما مرتب به روزنامه آمد و رفت می کرد و مرتب با ما در تماس بود. حتی یکبار هم چنین اطلاعاتی را در اختیار ما نگذاشتی. شما که این همه اسناد و مدارک و اطلاعات داشتی که بنی صدر توطئه گر، ضد اسلام و انقلاب است و به کشورخیانت می کند ،آیا یکبار تلفن کردی و یا سرنخی به ما دادی که بنی صدر چنین است تا مشاهده کنی که من چه خواهم کرد؟. در جواب گفت: “علت اینکه به شما چیزی نگفتم این بود که فکر می کردم شما در بست در اختیار بنی صدر هستید.” در جواب گفتم، ولو به نظر شما، این حرف شما درست باشد، و ما در بست در اختیار بنی صدر بوده ایم، شما بنا نبود برای اتمام حجت هم که باشد، یکبار برادر مسلمان خود را آگاه و با وی اتمام حجت کنی؟ اگر من فردای قیامت در دادگاه عدل الهی یقه ترا بگیرم و بگویم تو که مرا می شناختی که مسلمان هستم و به درستی ام اعتماد داشتی، چرا زمانی که دیدی بر اثر اطلاعات نادرست ما به راه خطا می رویم، مرا درجریان نگذاشتی و حداقل به من اتمام حجت نکردی، در آن دادگاه در جواب خدا چه خواهی گفت؟ در اینجا دیگر حرفی نزد و سکوت اختیار کرد.

بعد از چند دقیقه باز گفت: “تو میدانی که آقای بنی صدر از خارجی ها پول گرفته است. بیا و در تلویزیون بگو که بنی صدر پول گرفته است.” من از شنیدن این حرف خیلی یکه خوردم و در حالیکه سرم را به زیر انداخته بودم کنترل خودم را حفظ کردم و گفتم من از چنین چیزی خبر ندارم که بنی صدر از خارجی ها پول گرفته باشد. وقتی از چیزی خبری ندارم، بیایم چه بگویم؟ گفت: “این سند که همه جا منتشر شده است.” یکمرتبه شستم خبردار شد و گفتم، نکند آن فیش بانکی را می گویی که آن روزها چپی ها منتشر کردند؟ اگر منظورت آنست، که در آن آقای بهشتی، آقای هاشمی رفسنجانی، و آقای موسوی اردبیلی، نیز بودند. اگر منظور این است، که در آن، آقایان دیگر نیز بوده اند (۳۱ ). در این جا، وی خاموش شد. بعد از چند لحظه ای گفت: “سودابه سدیفی آن را می داند.” در جواب گفتم، چون سودابه در درون منزل بنی صدر بوده و به درون [آن] خانه آمد و رفت داشته، شاید خبردار شده است؟ من که در درون منزل بنی صدر نبوده ام و در دفتر او هم نبوده ام. کارم در روزنامه بوده است و چنین چیزی را اولین بار است که اینجا از شما می شنوم. خوب بروید و از سودابه که خبردارد بپرسید و با وی مصاحبه کنید. حسن گفت که “سودابه یکبار در مصاحبه اش آنرا گفته و آن سند را نیز نشان داده است. می خواهیم کس دیگری مصاحبه کند که حرفش در مردم مؤثر باشد.” بعد با یک حالت تهدید آمیز گفت: “خوب، مصاحبه نمی کنی؟” در این لحظه مثل اینکه از غیب کسی به کمک من آمد و حرف در دهانم گذاشت:

سالها پیروی خدمت رندان کردم     /     تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم
من بسر منزل عنقا نه بخود بردم راه     /     قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
سایه ای بردل ریشم کن ای سرو روان     /     که من این خانه به سودای تو ویران کردم

با لحنی قاطع و صریح گفتم: من از مصاحبه کردن حرفی ندارم و اشکالی نمی بینم از چیزهایی که اطلاع دارم و واقع شده است صحبت بکنم، ولی از چیزی که اطلاع ندارم، اگر مرا حبس ابد و یا اعدام کنید، دروغ نخواهم گفت و از چیزی که خبر ندارم صحبت نخواهم کرد.

بعد از این جواب، (۳۲) باز حسن واعظی ول کن نبود و با مطرح کردن بعضی مسایل دیگر تهدید را تشدید کرد و با تعرض پرسید: “مصاحبه نمی کنی؟” گفتم، عیبی ندارد، من به یک شرط حاضرم مصاحبه کنم. گفت: “چطور؟” پاسخ دادم، چون من این خبر را اولین بار است که به وسیله شما از آن مطلع می شوم و منبع خبر شما هستید، حاضرم بیایم و بگویم که “برادر بازجو می گوید که بنی صدر از خارج پول گرفته است.” با گفتن این مطلب، آخرین تیرشان به سنگ خورد و امیدشان از من قطع شد. بحث را رها کردند و بعد از خداحافظی، ما را به سلول های خودمان برگرداندند. در خلال این گفت و شنود با حسن، بر من مسلم شد که در انحراف و سنگین کردن پرونده ام دست داشته است. چون در خلال بحث های اولیه معلوم شد که وی نسبت به من پیشداوری داشته است و تلویحی خودش این مسأله را گفت. و در آنجا بود که فهمیدم حسن در دادستانی، نقش مهمی دارد و مؤثر است.

بعدها که نسبت به وی، اطلاعات بیشتری کسب کردم متوجه شدم که وی در اغفال کردن و گرفتن اعتراف از افراد بازداشتی و القاء کردن گناه به گردن متهمین، نقش مهمی داشته است. در تمام دوران زندان دیگر با حسن مواجه نشدم، جز یکبار دیگر درسال ۶۱ که درجای خود به آن نیز خواهم پرداخت.» (اوین گاهنامه پنجسال و اندی، چاپ اول ۱۳۸۰، صص ۱۲۵ -۱۲۱، چاپ دوم،۱۳۹۶ ، صص ۱۸۱-۱۱۱)

مواجهه بار دوم با آقای حسن واعظی همراه با تهدید:

در تیرماه سال ۶۱ بعد از اینکه حکم ۱۵ سال زندان را در اوین، به من ابلاغ کردند، من و عده ای دیگر را با دو اتوبوس به زندان قزل حصار، انتقال دادند. ابتدا به یک بند تنبیهی، و سپس به بند ۷ واحد یک، و بعد از آن به بند ۲ واحد ۳، منتقل شدم.

«بعد از اینکه چندی را در این بند گذراندم، بعد از ظهر یکی از روزها ،مسئول بند آمد و گفت: “آقای جعفری، با کلیه وسایل آماده شوید.” گفتم: کجا؟ گفت: “نمی دانم.” فکر کردم خدایا! باز چه شده، چه اتفاق جدیدی افتاده است که مرا از این گور به آن گور می کنند و نمی گذارند که دریک گور بخوابم. وسایل خود را جمع کردم و بعد همراه مسئول بند به زیر هشتی (۴۴) رفتیم.

در زیرهشتی مرا تحویل چند پاسدار دادند. پاسدارها هم مرا سوار یک ماشین پیکان کردند و برای اولین بار به دست هایم دستبند زدند و حرکت کردیم. خود این دستبند زدن کار بی سابقه ای بود، چون تا بحال به هرکجا که ما را برده بودند، با چشم بسته بودیم، ولی بدون دستبند. فکر می کردم این دستبند زدن علامت چه می تواند باشد. آیا جرم دیگری از من کشف شده است که مأموران موکل جدید که مرا تحویل می گیرند، دستور دارند که بر رعب و وحشت بیفزایند؟ در بین راه به آنها گفتم: به کجا می رویم؟ جواب دادند: “بعدا می فهمی.” ناراحت و حیران شدم، ولی کو چاره؟ وقتی از زندان و محیط آن دور شدیم و از اتوبان کرج به تهران آمدیم، چشم هایم را نیز بستند. وقتی مرا از ماشین پیاده کردند، متوجه شدم که مرا باز به کمیته مشترک آورده اند. در کمیته مشترک، نادری بازجو که قبلا وصف وی رفت، دست مرا گرفت و به سلولی برد که در آن آقایان رضا بنی صدر و احمد غضنفرپور بودند. احمد را بعد از دستگیری، در آنجا برای دومین بار دیدم.

این سلول، شبیه قبرهای سه طبقه بود، به ابعاد دویست و هفتاد، در یکصد و شصت سانتیمتر، تمام در و دیوارها کثیف بودند و رنگ ها به سیاهی مبدل شده بودند. چراغ درتمام شبانه روز روشن بود. طبق معمول با احمد و رضا روبوسی و احوالپرسی کردیم و بعد با احتیاط کامل با هم شروع به صحبت کردیم. احمد قبلاً مصاحبه ای تلویزیونی انجام داده بود که درآن مرتب از فشار قبر و قیامت صحبت بعمل آمده بود و خیلی ها این مسأله فشار قبر را دست می انداختند. بعد که من پیش او درآن سلول رفتم، احساس کردم که بی خود نبوده که احمد از فشار قبر صحبت کرده است. چون اقامت در یک چنین سلول هایی نظیر قرارگرفتن در قبر بود و به راستی هم که انسان در این سلول ها کمتر از یک قبر جا داشت.

فشار و شکنجه و توهین پاسداران و بازجویان، همیشه درجریان بود، و نه شب داشت و نه روز، بعد از اینکه انسان مدتی در یک چنین مکانی با چنین شرایطی بسر ببرد و کتاب های آقای دستغیب را هم بخواند و هر روز بازجویان و مأمورین از فشار قبر، توبه و قیامت صحبت کنند، به مرور این احساس فشار قبر و قیامت به انسان دست می دهد.

آنشب در سلول از احمد پرسیدم: مرا برای چه اینجا آورده اند؟ گفت: “مصاحبه ای ترتیب داده ایم و خواهی دید.” وقتی این جواب را شنیدم، شستم خبردار شد که او این دسته گل را به آب داده است و باید منتظر عواقب آن بود. با خنده گفتم: احمد جون، اینجا هم کار خودت را کرده ای و مثل همیشه فعال هستی؟ او هم خندید و گفت: “باید برای شب اول قبر، کاری کرد.” شروع کردم با این حرف ها کمی او را اذیت کنم. به او گفتم: واقعا تو فشار قبر را تحمل کرده ای؟ خوب، درس های آقای دستغیب اثر کرده است. تو از کی تا این اندازه مسلمان شده ای که از فشار شب اول قبر و این مقوله ها مرتب حرف می زنی؟ و پرسیدم: چقدر شکنجه شده ای؟ کف پاهایش را که هنوز آثار شلاق برآنها دیده می شد به من نشان داد و اضافه کرد که “من همه ی شکنجه ها را تحمل کردم، ولی بعداً که توبه کردم، دیگر مرا شکنجه نکردند.” احمد بعداً مدتی با من و دیگران هم سلول شد و کمی جان گرفت و به مرور از تکرار کردن فشار شب اول قبر دست برداشت و به یاد چیزهای دیگر افتاد.

مصاحبه:

روز بعد آمدند و ما را صدا زدند و به داخل سالنی بردند. در آنجا عده ای را دیدم که با هم مذاکره می کردند و رهبری و هدایت آنها را نیز آقای حسن واعظی بعهده داشت. از گفتگوها و بحث ها فهمیدم که قرار است یک مصاحبه تلویزیونی دستجمعی از گروه های مختلف ترتیب بدهند که درآن افراد شرکت کننده، سیاست و روش گروه های خود را نفی و انتقاد کنند. از خلال بحث ها معلوم بود که همه چیز از قبل به وسیله عده ای برنامه ریزی شده و قرار گذاشته اند که چه کسانی، چه کاری بکنند، صحبت ها را نیز آماده و بررسی کرده بودند و مورد تصویب قرار گرفته بود. تنها من بودم که بدون اطلاع قبلی، به خاطر دسته گلی که احمد آقا به آب داده بود، زمانی احضار شدم که همه ی برنامه ها تنظیم و مرا در مقابل یک عمل انجام شده قرارداده بودند.

این برنامه و بعضی دیگر را آقای حسن واعظی به احمد غضنفر پور و حسین روحانی خط داده بود و احمد و حسین نیز آنرا پخته و پیشنهاد کرده بودند. اصولاً از توابین می خواستند: “حال که به راه راست هدایت شده اند، برای جبران گذشته خود و کمک به جمهوری اسلامی، در قلع وقمع مخالفین، هر پیشنهاد وبرنامه ای به نظرشان می رسد که برای ارشاد و تنویر افکار توده مردم مفید است، ارائه دهند.” و این برنامه ها در این راستا انجام می گرفت.

اداره جلسه به آقای اثنی عشری که یکی از سران مجاهدین و جوانی رشید و اداره کننده ای قابل بود، واگذار شده بود. همه برنامه ها از هر جهت مشخص بود، درآن جلسه در اطراف بعضی از حواشی و جزئیات که چطور می شود به بهترین وجه آنرا به سرانجام رساند، بحث بود. افراد شرکت کننده در مصاحبه از گروه های مختلف، عبارت بودند از: سودابه سدیفی، مصطفی انتظاریون، دکتر ناصر تکمیل همایون، رضا بنی صدر، احمد غضنفرپور و من، از بنی صدری ها، سعید حجازی و دکتر ورجاوند از جبهه ملی، حسین روحانی از گروه مارکسیست ـ لنینیست مجاهدین MLP، قاسم عابدینی و همسرش از چریک های فدایی خلق، اثنی عشری، و فرج الهی– مسئول ترور حسنی، امام جمعه ارومیه-، حسین سیفیان– دوست مجید شریف واقفی-، و تعداد دیگری از مجاهدین خلق.

در آنجا، باز برای بار دوم، آقای حسن واعظی را دیدم و حقیقتاً احساس خطر کردم. حسن واعظی، رضا بنی صدر، سودابه سدیفی، احمد غضنفرپور، مصطفی انتظاریون و مرا در گوشه ای جمع کرد و گفت: “علاوه بر احمد، یکی از ماها نیز باید صحبت بکند.” رضا بنی صدر گفت: “من صحبت می کنم.” حسن با صحبت کردن رضا مخالفت کرد و گفت صحبت های رضا فایده ندارد. در آنجا معلوم شد که قبلاً قرار بوده است که سودابه سدیفی صحبت بکند و حتی متن صحبت را نیز روی کاغذ آماده کرده بود. حسن رو کرد به من، مصطفی، و سودابه، و گفت: “احمد که خودش صحبت می کند. سودابه هم چند بار مصاحبه کرده است و دیگر اثری ندارد و باید یکی از شما به جای سودابه صحبت بکند.” من به او گفتم: مرا بدون اطلاع از کم و کیف کار به اینجا آورده اید و اصلاً کسی به من نگفته است که برای چه کاری است و کجا ترا می بریم. من درجلسه شرکت می کنم، ولی حرف جدیدی ندارم که بگویم. بعد از آن حسن شروع به تهدید کرد وگفت: “فکرتان را بکنید، باید یکی از شما حرف بزند.” در همان اطاق که همه جمع بودند، من و رضا بنی صدر و سودابه و مصطفی، دور هم در گوشه ای نشسته و حرف می زدیم و گفتیم که چه عیب دارد، حالا که سودابه خودش از قبل متن را تهیه کرده است و آنها نیز قبول کرده اند، خودش نیز آن را بخواند. باز حسن برگشت و گفت: “چی شد؟” گفتم: حالا که سودابه متن را از قبل تهیه کرده وآماده است، خوب چه بهتر، خودش آنرا بخواند. حسن مخالفت کرد و به حالت تهدید گفت: “یکی از شما دو تا، یعنی من و مصطفی باید صحبت بکند.” چون من حسن را می شناختم که آدم خبیث و بد طینتی است وچه نقش مخربی را در اغفال کردن بسیاری بازی کرده است و قبلاً هم از من می خواست که به دروغ بگویم که آقای بنی صدر از خارجی ها پول گرفته است و عامل بیگانگان است، بیش از این در مقابل وی، مخالفت را جایز نشمردم و گفتم: خوب، خودمان تصمیم می گیریم که چه کسی صحبت بکند. بعد از آنکه مسلم شده بود من یا مصطفی باید صحبت بکنیم، نه من حاضر بودم، و نه مصطفی. سرانجام پس از جر و بحث با مصطفی قرار گذاشتیم که قرعه بکشیم. قرعه کشیدیم و قرعه به نام من اصابت کرد.

به سودابه گفتم: متنی را که تهیه کرده ای، به من بده ببینم چیست؟ آنرا خواندم. به نظر من، متن افتضاحی بود که من نه به محتوای آن اعتقاد داشتم، و نه اینکه آن را صحیح می پنداشتم. درهمان جلسه، بلافاصله متنی را برای بیست تا بیست و پنج دقیقه تهیه کردم.

بعد از اینکه همه قرار و مدارها گذاشته شد، همان روز ما را سوار ماشینی کردند و با چشم بسته به جایی بردند و ما را وارد سالن زیبای کردند که فکر کنم یکی از کاخ های شاپورها بود. در آنجا نیز از قبل همه چیز آماده شده بود. از رادیو و تلویزیون افرادی برای انجام مصاحبه آمده بودند. وقتی ما وارد شدیم، آنها احمد غضنفر پور را، چون قبلاً، سرپرست رادیو و تلویزیون بود، شناختند و با او گپ زدند. در آن روز مصاحبه عملی نشد. شب را ما در همانجا اطراق کردیم. روز بعد باز بعد از ظهر کار فیلم برداری و تهیه مصاحبه را آغاز کردند. همانطور که گفتم، رئیس و اداره کننده جلسه آقای اثنی عشری از مجاهدین بود و معاون وی نیز آقای قاسم عابدینی. بعد از قرائت آیاتی از قرآن مجید و گفتن مقدمه ای در مورد این مصاحبه دستجمعی، به وسیله آقای اثنی عشری، اول افراد شرکت داده شده بلند شدند و خود را معرفی کردند: نام و نام خانوادگی، گروهی که به آن وابسته بوده اند، رده شغلی و سازمانی، و یا مسئولیتی را که داشته اند. مصاحبه شروع شد.

مصاحبه را از مجاهدین خلق شروع کردند، بعد فدائیان خلق، جبهه ملی، و بعد از همه گروه بنی صدر. مصاحبه انجام شد و چنان پیدا بود، که مسئولین دادستانی و سپاه و زندان اوین از جریان کار رضایت داشتند. از سپاه هم افرادی از جمله محسن رفیق دوست آمده بودند که مرتب با احمد سرگرم بحث بودند. و درآنجا افراد مسئول، بیشتر با احمد حشر و نشر داشتند و بحث با او و بعضی دیگر از جمله حسین روحانی، قاسم عابدینی گرم بود. من از این وضع ناراحت و متأسف بودم، ولی جرأت حرف زدن نداشتم، چون به درستی نمی دانستم که آنها چه نوع رابطه ای دارند. ولی از وضعیت چنان به نظر می رسید که با آنها همه نوع، همکاری می کنند. پس از ختم مصاحبه، ما را به کمیته مشترک بازگرداندند. رضا بنی صدر، احمد، مصطفی، تکمیل همایون و مرا به یک اطاق بردند و مابقی را هم به سلول های دیگر بردند. چنانکه تعریف کردند، مصاحبه را بازدید کرده و به جماران هم برده بودند و از مصاحبه راضی بودند. با وجود این، روز بعد باز حسن واعظی برگشت و گفت: ” به دو علت این مصاحبه باید تکرار شود و از نو فیلم برداری گردد. یکی اینکه وقتی فیلمبرداران مشغول برداشتن فیلم بوده اند، آقای ورجاوند و یک نفر دیگر سرشان را پائین انداخته اند و فیلم خوب نشده است. و دوم اینکه متنی را که جعفری قرائت کرد، در آن از خودش نامی نبرد و نگفت که من هم بوده ام.” حسن به من گفت: ” باید درآن متن بگویم که من هم درآن جریان بوده ام.” من باردیگراین جمله را به متن اضافه کردم:

“در جریان و جو سنگینی که من هم در آن بودم، چنین بوده است.”

روز بعد، باز بعد ازظهر آمدند و ما را به پادگان سپاه در سلطنت آباد بردند. درسالن سینمای آنجا، ترتیب ضبط مجدد مصاحبه را دادند. دو روز متوالی ما را به آنجا می بردند و می آوردند تا اینکه مصاحبه انجام شد. بعد از مصاحبه و چک کردن و تأیید آن، از سیمای جمهوری اسلامی آنرا پخش کرده و متن کامل مرا نیز با مقدمه ای در روزنامه اطلاعات، شماره ۱۶۸۶۵، پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۶۱، [تحت عنوان: بدون «مبارزه با نفس» هیچ مبارزه ای به سرانجام نمی رسد] ،و سایر جراید کشور انتشار دادند. بعد از اتمام این کار، رضا، احمد، ناصر تکمیل همایون، مصطفی و مرا در یک سلول بزرگ در بند ۴ کمیته مشترک جا دادند.» (اوین گاهنامه پنجسال و اندی، چاپ اول ۱۳۸۰، صص ۲۱۶-۲۱۰؛ چاپ دوم، ۱۳۹۶، صص ۱۸۱-۱۷۷)

در قسمت چهارم، اطلاعاتی که من از رابطه سودابه با حسن واعظی، بعد از آزادیم در نیمه دوم سال ۱۳۶۵ دارم، مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.

محمد جعفری 8 مهر 1405
mbarzavand@yahoo.com

نمایه و یادداشت:

۱- لینک رونمائی کتاب آقای ایرج سبحانی، در کتابخانه آقای احمد سلامتیان

رونمائی کتاب در کتابخانه آقای احمد سلامتیان در پاریس در تاریخ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۴ انجام گرفته است، در این جلسه ابتدا آقای سبحانی در مورد کتاب توضیحاتی می دهد، و بعد چند نفر از حاضرین در جلسه و از جمله، خانم زهره سنجابی، نظرات خود را ارائه می دهند.

۳۰ ـ اصل قرارداد، درست بود، ولی اولیای جمهوری اسلامی مایل نبودند که این قرارداد به اطلاع عموم برسد. طی چند ماه بعد که من به اوین رفته بودم، در مجله ماشین، متن این قرارداد آمده بود. و آنچه زعمای جمهوری اسلامی را در انتشار این خبر ناراحت و نگران کرده بود، این بود که در خبر روزنامه انقلاب اسلامی آمده بود که اینها به سراغ یک شرکتی که در شرف ورشکستگی بود، رفته اند و قرارداد یک میلیارد پوندی– که حکم نجات شرکت انگلیسی تالبوت را داشت-، با آن شرکت بسته بودند. حال که دسترسی به اسناد پیدا کرده ام، ابتداء مصاحبه مطبوعاتی وزیر صنایع و معادن در این مورد آورده می شود و به دنبال آن گزارش انقلاب اسلامی خواهد آمد:

قرارداد تالبوت:

« وزیر صنایع و معادن:

قرارداد ایران ناسیونال با شرکت “تالبوت” تعهدی برای دولت ایجاد نمی کند.

روز گذشته محمد رضا نعمت زاده وزیر معادن و صنایع در یک گفتگوی مطبوعاتی پیرامون بودجه صنایع در سال ۶۰، قرارداد ایران ناسیونال با شرکت انگلیسی تالبوت را در اختیار خبرنگاران رسانه های گروهی قرار داد …

مهندس نعمت زاده در ادامه سخنان خود در مورد قرارداد ایران ناسیونال با شرکت انگلیسی تالبوت اظهار داشت: به دنبال ممنوعیت ورود اتومبیل، گروهی مأمور مطالعه محاسبه میزان مصرف و تولید بخش سواری و وانت در کشور شدند تا بتوانیم در این مورد برنامه ریزی کنیم. آنچه مسلم است کشور حداقل احتیاج به یک نوع اتومبیل سواری دارد و به علت اینکه اتومبیل وارد نمی کنیم، به این نتیجه رسیدیم، بهترین راه تولید پیکان می باشد. زیرا در حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار پیکان در دست مردم است، ضمناً این اتومبیل کم مصرف و از نظر استحکام در حد تأیید می باشد.

مهندس نعمت زاده افزود: قرارداد مذکور هنوز تأیید نهائی و امضاء، نشده است. اما متأسفانه عده ای از مردم و مسئولین و نمایندگان مجلس فکر کرده اند، ما زیر یک بار سنگین مالی خواهیم رفت. در صورتی که حجم یک میلیارد پوندی معامله، مربوط به مجموع معامله ای است که در۵ سال آینده انجام خواهیم داد و این مبلغ یکجا پرداخت نمی شود. خرید به صورت نقدی بوده است و برای دولت هیچ تعهدی ایجاد نمی کند. اما شرکت انگلیسی برای اینکه وجهه کسب کند، حجم معامله را در ۵ سال، یکجا اعلام نموده است.» (کیهان یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۶۰، شماره ۱۱۲۸۶، ص ۱۱)

روزنامه انقلاب اسلامی و قرارداد تالبوت:

«در پی بحرانی شدن وضع اقتصادی بخشی از فعالیت های شرکت «تالبوت» متوقف شد.

خبرنگار واحد مرکزی خبر در لندن بر اساس گزارشات منتشره در انگلیس خبر داد که شرکت تالبوت در وضع نامساعدی از وضع اقتصادی قرار دارد، به طوری که هفته گذشته مجبور شد که بخشی از فعالیت های خود را تعطیل کند. بنا به همین گزارش، شرکت تالبوت شعبه ی خود را در اسکاتلند، تعطیل کرده است. نیاز به بازار فروش، شرکت تالبوت را به جایی رسانده [است] که باید محلی برای فروش صنایع خود پیدا کند والا ممکن است با مشکلات بیشتری روبرو شود.

یادآوری می شود که اخیراً شرکت ایران ناسیونال در حال انعقاد قراردادی به مدت پنج سال با شرکت تالبوت است که از طریق انتشار اخبار و درج مقالاتی در این مورد، کم و کیف قرارداد مذکور تا حدی تشریح شد و اثرات زیانبار آن نیز ذکر گردید.

با مشاهده خبر فوق در مورد ورشکستگی شرکت تالبوت صحت نظراتی که در مخالفت با انعقاد این قرارداد ارائه شده است روشن تر می شود. در خبر آمده است که شرکت تالبوت در وضع نامساعدی بسر می برد، به طریقی که هفته گذشته مجبور شد بخشی از فعالیت های خود را تعطیل کند و همچنین آمده است نیاز به بازار فروش، شرکت تالبوت را به جایی رسانده است که باید محلی برای فروش صنایع خود پیدا کند.

اکنون خبر فوق متضمن این نکته اساسی است که انگار تنها شرکت ایران ناسیونال است که باید در شرایط بحرانی به عنوان ناجی شرکت تالبوت وارد عمل شود و با انعقاد قراردادی به مبلغ یک میلیارد لیره انگلیسی، یک شرکت ورشکسته انگلیسی را نجات دهد. همانطوری که قبلاً نیز ذکر شد، مسئولین چه دلیل قانع کننده ای را برای این قرارداد می توانند ارائه دهند؟

به هر حال ملت مصمم است و با قاطعیت هرچه تمامتر می خواهد دست اندرکاران این قضیه دلایل خود را ارائه دهند.» (روزنامه انقلاب اسلامی، چهار شنبه ۶ خرداد ۱۳۶۰، شماره ۵۴۹، ص ۱ و ۸)

بعد از گزارش روزنامه انقلاب اسلامی در مورد شرکت ورشکسته تالبوت و بستن قرارداد یک میلیارد دلاری که حکم نجات شرکت را داشت، آقای بهزاد نبوی سخنگوی دولت و معاون نخست وزیر در امور اجرایی در مصاحبه مطبوعاتی خود، به نوعی به گزارش روزنامه انقلاب اسلامی در مورد قرارداد با شرکت تالبوت و وضعیت شرکت صحه گذاشته است. کیهان در۲۶ خرداد ۱۳۶۰، چنین گزارش کرده است:

«مهندس نبوی در آغاز مصاحبه در مورد قرارداد با شرکت تالبوت گفت که یکی از پیشنهادات رسیده این است که ما کارخانه مزبور را خریداری کنیم. این پیشنهاد دو اشکال دارد، یکی اینکه چنین کارخانه ای با ده ها سال کار، فرسوده شده است و خرید آن به صلاح مملکت نیست. وانگهی کشورهای صنعتی به آن سادگی ها حاضر نیستند کارخانه های مادر را به ما بفروشند. در هر حال این پیشنهاد به وزیر صنایع و معادن داده شد و نتیجه بعدآ به اطلاع همگان خواهد رسید»

اینهم از آن حرف های نادرستی است که از زبان آقای نبوی، به منظور اغفال مردم از عمل نادرستی که انجام شد، جاری می شود. اولاً، صنایع اتومبیل سازی، دیگر جزء صنایع مادر محسوب نمی شوند و ثانیاً، ما شاهد فروش مجوز کارخانه های ماشین سازی و حتی مارک های مختلف، به کشورهای مختلف هستیم و ثالثاً، این تنها مورد نیست که زعمای جمهوری اسلامی به شرکت ها و کارخانه ای ورشکسته، کمک رسانده اند. وحتی از این بالاتر، بر اثر نبود تخصص وافی و به خاطر رانت خواری، کارخانه های فرسوده آلمان شرقی را بعد از اتحاد دو آلمان خریداری کردند. و این، در حالی بود که برای آلمانی ها، ماشین های فرسوده و از کار افتاده این قبیل کارخانه ها که کار با آنها اقتصادی نبود، به قول خودشان، فقط به درد شُورُت کردن می خورد، یعنی اینکه ماشین آلات را به عنوان قراضه آهن، برای تهیه مجدد آهن، به کارخانه ذوب آهن بسپارند.

۳۱ ـ در همان اوایل انقلاب، از سوی چپی ها، قبض واریزی پول به حساب هایی در یکی از بانک های سوئیس منتشر گردید که به حساب آقایان بنی صدر، دکتر بهشتی، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی و فکرکنم، آقای قطب زاده و دکتر ابراهیم یزدی پول واریز شده است.

۳۲ ـ بعداً، جمال الدین موسوی برایم نقل کرد که بعد از این حرف تو، این دو به هم نگاهی کردند و با اشاره به هم گفتند، ببین، وی تا کجا ایستاده است.

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (١)

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (٢)

دفاع از حق و راستی رسالتی وجدانی و الهی، نویسنده محمد جعفری (۴)

اخبار مرتبط

1 دیدگاه

  1. همین تیتر مقاله برای ایجاد تهوع کافیست. تمامی اوباش اسلامی برای توجیه جنایاتشان خود را در مقابل الله مسئول میدانند(مسؤلیت الهی). آقایان تشت رسوائی دین فاضلاب از بام افتاد اگر میخواهید کسی شما را جدی بگیرد از عوامفریبی «الهی» دست بردارید. کدام «الهی» ؟ کدام ابلهی ادعای الهی بودن یک نفر را باور میکند؟

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید