جهت شناسایی دقیق وضعیت کنونی ایران و مردم آن، لازم می دانم، دو پدیده سیاسی ـ اجتماعی که بیش از چهار دهه است در میهن ما حضوری دائمی دارند، شناسایی کنم.
این دو پدیده، یکی استبداد و دیگری جنگ هستند. این دو چنان درهم تنیده و یکی گشته اند که شناخت یکی بدون توجه و به حساب آوردن دیگری، محال است.
شناخت مبانی ایجاد، پیوستگی و یگانگی جنگ و استبداد بایستی همراه و همزاد با یکدیگر مد نظر ما قرار گیرند تا درک بسیط و گسترده ای از ارتباط و اتصال حیاتی این دو پدیده سیاسی ـ اجتماعی خانمانسوز با یکدیگر برایمان سهل و آسان گردد.
نیازی نیست به سراغ گذشته های دور تاریخ میهن خودمان ایران و یا دیگر جاهای جهان رویم. بلکه مطالعه و تفحص وقایع سیاسی و اجتماعی پس از پیروزی انقلاب بزرگ ملت ایران در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ تا به امروز، برای ما کافی است تا یگانگی استبداد با جنگ را بهتر و واضح تر فهم کنیم.
همه کسانی که مثل خود من، وقایع سیاسی و اجتماعی رخ داده در درون و برون ایران پس از انقلاب سال ۵۷ را تجربه کرده اند، با رجوع به حافظه تاریخی خودشان، صاحب این معرفت خواهند گشت که در ایران پس از انقلاب تا هم اکنون، جنگ و استبداد همراه و همزاد با یکدیگر لحظه ای دست از سر مردم ایران بر نداشته و تا جائیکه ممکن بوده، زندگی و حیات تاریخی ملت کهنسال ایران را با خطرات بس مهیب، که هم اکنون به اوج خود رسیده اند، مواجه گردانده است.
در ذیل با مروری بر وقایع مهم و تعیین کننده، که وضعیت کنونی کشور و مردم ایران حاصل آنها هستند را مطالعه میکنیم:
در سیزدهم آبان ماه سال ۱۳۵۸، یعنی ۹ ماه پس از پیروزی انقلاب مردم، « دانشجویان پیرو خط امام » که در واقع اعضای سپاه پاسداران بودند، به سفارت آمریکا در تهران هجوم بردند و کارکنان آنرا به گروگان گرفتند.
از جنبه سیاسی و حقوق بین المللی معنای اینکار، تجاوز به خاک کشور آمریکا و جنگ علیه آمریکا بود. یعنی تجاوز به کشوری که آنزمان یکی از دو ابر قدرت حاکم بر جهان، و صاحب بزرگترین قوای نظامی و مالی و امنیتی در دنیای آنروز بود.
گروگانگیری باعث گردید که یک روز پس از آن، یعنی در چهاردهم آبان ماه سال ۱۳۵۸ مهندس مهدی بازرگان، وزیر دولت موقت انقلاب، استعفاء دهد. طوریکه تا مدتها ایران بدون داشتن دولتی مسئول، روزگار میگذراند.
خمینی خود عمل گروگانگیری را « انقلاب دوّم و بزرگتر از انقلاب اوّل » نامید. چرا که:
اولاً، دست او و یارانش را برای تصفیه نیروهای سیاسی و اجتماعی مستقل و آزاد که مخالف بازسازی استبداد در ایران بودند، باز میگذاشت، ثانیاً، توجیه حیله گرانه ای بود که به مخالفین باز سازی استبداد، انگ « آمریکایی » بودن را میزد، ثالثاً، بسیار بدتر از این دو، تنش فاجعه آمیزی را به اذهان و احساسات عمومی مردم ایران تحمیل میکرد، آنطور که همه وطن دوستان آگاه را نگران پیامدهای بس خطرناک آن در آینده میهن شان میکرد، رابعاً، در همان حال جانبداران بازسازی استبداد، بیش از همه حزب توده و چپ وابسته، گروگانگیری را، عملی انقلابی و قهرمان گونه، تبلیغ میکردند.
حال پیامدهایی که پس از گروگانگیری یکی پس از دیگری وقوع می یافتند و فضای سیاسی و اجتماعی ایران را پریشان و آشفته میکردند، عبارت بودند از:
اوّل اینکه، مهدی بازرگان، یکی از شخصیتهای ملی و مردمی و در واقع یکی از ستون پایه های ایجاد مردمسالاری که مانع بزرگی بر سر راه بازسازی استبداد در ایران بود، توسط توطئه گروگانگیری، که بخش اصلی و عمده آن از طریق دولتمردان جمهوریخواه آمریکایی طراحی، و در ایران به اجرا گذاشته شد، از رهبری در صحنه سیاسی ایران، طرد و تا حدود زیادی منزوی گردید. ( ۱ )
دوّم اینکه، مردم ایران پس از سالها مبارزه خستگی ناپذیر علیه نظام شاهی ـ که بشدت به آمریکا وابسته بود ـ با انقلاب سال ۵۷ خویش، ابر قدرت آمریکا و نظام شاهی دست نشانده او را از حضور مستقیم در روابط سیاسی و اجتماعی کشور ایران رانده و بیرون کرده بودند. حال با عمل گروگانگیری، بار دیگر پای آمریکا را به درون مناسبات و تناسبات سیاسی و اجتماعی ایران کشاندند. البته اینبار با دروغ و حیله گریهای خمینی و یاران او، که آمریکا را در علن « شیطان بزرگ « و « دشمن ملت ایران » می خواندند، ولی در خفا، شریک سران جمهوریخواهان آمریکایی در روابط کثیف پنهانی این فاجعه ملی بودند. ( ۲ )
سوّم اینکه، پس از این واقعه سیاسی بس خطرناک، در اوّل فروردین ماه سال ۱۳۵۹ روح الله خمینی در پیام نوروزی خویش خطاب به مردم ایران، « انقلاب فرهنگی » خویش را اعلان کرد. هدف او و یارانش از دست زدن به این اقدام، این بود که تمامی دانشگاههای ایران، همراه با دانشجویان و استادان آنها بمدت سه سال، یعنی تا سال ۱۳۶۲ از حضور در صحنه سیاسی جامعه از طریق دانشگاههای کشور، دور نگاه دارند. علاوه بر آن، دانشگاهها را از وجود استادان و دانشجویان « غیر خودی »، یعنی مخالفین بازسازی استبداد، « پاکسازی » کنند.
چهارم اینکه، در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ صدام حسین رئیس جمهور وقت عراق با ارتش خود به خاک ایران تجاوز نظامی کرد. حامیان منطقه ای و جهانی این هجوم نظامی، صدام را با این فریب ریاکارانه تشویق به تجاوز به ایران کردند، که به او تلقین کرده بودند، با این هجوم نظامی، او قادر خواهد گشت، خوزستان را از ایران جدا و جزء قلمرو فرمانروایی خود گرداند. او این فریب را باور کرده و خود و ملت عراق را دهه های متوالی قربانی این هوس جنون آمیز قدرت کرد.
پنجم اینکه، آنزمان ابوالحسن بنی صدر، رئیس جمهور منتخب و محبوب نزد ملت ایران، و فرمانده کلّ قوای نظامی ایران بود. رهبری هوشمندانه او، همراه با قهرمانی های وصف ناپذیر نیروهای نظامی ارتش، بعلاوه پشتیبانی لجیستیگی مردم در سراسر ایران، سبب گردید که در بیستم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰، با تحمیل صلح به صدام حسین و حامیان منطقه ای و جهانی او، در ازاء دادن غرامت جنگی، جنگ پایان پذیرد.
ولی آنزمان صلح در بیرون از مرزهای ایران با بازسازی استبداد در درون کشور، هیچ همخوانی و سازگاری نداشت. همانگونه که امروزه نیز قبول صلح، با مرگ و نابودی مستبدین حاکم بر ایران، همراه خواهد گشت.
ششم اینکه، بهمین دلیل بالا، باز روح الله خمینی، سرکرده نیروهای باز سازی استبداد در ایران، به میدان آمد و چند روز مانده به بستن قرارداد صلح، فرماندهی کلّ قوا را در روز بیست خرداد سال۱۳۶۰، از بنی صدر گرفت. چرا که او و یارانش صلح نمی خواستند، صلح معنایش شکست در بازسازی استبداد، و عدم استقرار و استمرار استبداد ویرانگر تا زمان کنونی در ایران بود.
با برکناری بنی صدر، جنگ را به مدت هشت سال ادامه دادند و در شکستی مفتضح خمینی با « نوشیدن جام زهر »، صلح را پذیرفت. البته ادامه جنگ به مدت هشت سال سبب گردید که شیوه حاکمیت در ایران « نظامیگری » گردد. یعنی نوعی از کشور داری که دولت و جامعه را سراپا نظامی و در خدمت جنگ و ویرانگری ایران قرار میداد. طوریکه امروزه کاملاً قابل مشاهده گشته است، که استبداد حاکم هست و نیست ملت ایران را هزینه جنگهای بی پایان خود کرده، و فقری سیاه و فلج کننده را به ملت ایران تحمیل کرده است. ( در نوشته بعدی به چند و چون این فقر تحمیلی خواهم پرداخت. )
هفتم اینکه، پس از عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا، خمینی پای خویش را از این نیز فراتر گذارد و از بنی صدر، در مقام ریاست جمهور و منتخب مردم ایران، خواست، فرمان بستن هفت روزنامه و مجله و هشت گروه سیاسی گوناگون را صادر کند. ( ۳ )
بنی صدر از اینکار امتناع میورزد و خمینی به علی اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس وقت مجلس « شورای اسلامی » فرمان عزل بنی صدر از مقام ریاست جمهوری بوسیله « نمایندگان » مجلس را میدهد. امر مهم اینکه بنی صدر با اخذ ۷۶ درصد از آرای رأی دهندگان در اولین و آخرین انتخابات آزاد ریاست جمهوری در ایران پس از انقلاب، به ریاست جمهوری رسید. در حالیکه هفتاد درصد از « نمایندگان » رأی دهنده به « عدم کفایت » بنی صدر، با رأی تقلبی وارد مجلس شده بودند. ( ۴ )
هشتم اینکه، در ۳۱ خرداد سال ۱۳۶۰ با کودتا « خزنده ای » که از مدتها پیش زیر نظر مستقیم خمینی طراحی و قدم به قدم به اجرا گذارده شده بود، در خفا نیز حکم قتل بنی صدر را صادر میکنند. بنی صدر جهت ادامه مبارزه از ایران خارج و مهاجرت میکند و تا پایان عمر خویش برای بازیافت آزادی و استقلال ایران، چه از جنبه نظری و خواه عملی، دست از کوشش و تلاش مداوم بر نداشت.
در واقع استبداد ولایی حاکم با حذف بنی صدر، بعد از مهدی بازرگان، دو معرف سرشناس مردمسالاری را همراه با رهروان آنان، یعنی اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران، از طریق جنگ افروزی مدام در بیرون از مرزهای کشور، و خشونت و جنایتی جنون آمیز در درون ایران، از صحنه سیاسی میهن شان طرد کردند و میکند.
با اینکار از آن زمان تا هم کنون، نه تنها جمهوریت که دستاورد انقلاب مردم ایران بود را پوچ و بی معنی کردند، بلکه همانطور که خمینی در یکی از سخنان خویش هفت ماه پس از وقوع انقلاب وعده داده بود، « چوبهای دار را در سراسر ایران برافراشتند »، روزنامه ها و مجلات منتقد را بستند و دهان منتقدین را بهم دوختند، و زنان و مردان نوجوان و جوان و سالخورده را، دسته به دسته اعدام، زندانی و شکنجه کردند و هنوز نیز میکنند.
مستبدین حاکم بر ایران، در کنار جنگ در بیرون از مرزهای ایران، جنگ داخلی دهشتناکی را علیه مردم ایران در درون براه انداختند. جنگ در بیرون از مرزها، ضامن پیروز گشتن بر مردم، در درون ایران است. چرا که جنگ و یا تهدید به جنگ در بیرون از مرزهای کشور، با جنگ علیه مردم در داخل ایران، همزاد، لازم و ملزوم، و ضامن بقا، تثبیت و تحکیم استبداد در درون ایران است.
از آنجا که استبداد خود مولود جنگ است، جنگ و استبداد حیاتی وابسته به یکدیگر، در اصطلاح زیست شناسی « رابطه همزیستی » symbiotic با یکدیگر دارند، یعنی یکی بدون دیگری قادر به ادامه حیات نیست. حال ببینیم:
جنگ چیست، و چرا تحمیل صلح به متجاوز خارجی بهترین راه حلّ است؟
ژنرال پرویسی آلمانی، کارل فون کلازویز Karl von Clausewitz در کتاب نا تمام و بسیار مشهور خویش بنام « از جنگها » vom Kriege که در سال ۱۸۳۲میلادی، پس از مرگ ناگهانی، توسط همسرش انتشار یافت، در مورد جنگ اینگونه مینویسد: « جنگ پیش بردن سیاست، ولی تنها با ابزار و وسایلی دیگر است. »
کتاب فوق در سال ۱۸۳۲ میلادی، یعنی در زمانی نوشته و انتشار یافت که تمامی کشورهای اروپایی، کاملاً شبیه به امروز کشورهای خاورمیانه، در جنگها و صلح های بی دوام و بی پایانی بسر میبردند.
این جمله معروف نویسنده کتاب، ناشی از سیاست هایی میشود که بنیاد همگی آنها را سلطه گری، در شکل حاکمیت استبدادی در درون کشورها، و غارت دیگر ملتهای جهان، در بیرون از مرزها، توسط سلطه گران جهانی، تشکیل میدادند و هنوز نیز میدهند.
در واقع جمله « جنگ ادامه سیاستی با ابزار دیگر است » بیانگر آن سیاستی است که همواره حافظ و ضامن بقای نظامهای استبدادی در درون کشورها، و سلطه گری سلطه گران جهانی در بیرون از مرزهای آنان، باشند. سیاستی که اساسی ترین هدف آن، ایجاد و ادامه جنگها جهت غارت ثروتهای ملتها، در درون توسط مستبدین، و در بیرون از مرزها، توسط سلطه گران جهانی است.
این هر دو سیاست، نیازی مبرم به جنگ جهت ایجاد و دامن زدن به ترسها نزد مردم دارد. چرا که هر جنگ تجاوز کارانه ای که در درون کشورها توسط مستبدین علیه مردم خود و در بیرون توسط سلطه گران علیه دیگر کشورها شعله ور میگردد، همواره یک هدف روانشناختی کاملاً مشخص، یعنی ایجاد استراتژی روانی ترس را دارد.
استبدادها در درون کشورهای خودشان از طریق ددمنشانه ترین سرکوبها، اعدام و زندان و شکنجه، ترسی فلج کننده را به مردم خود تحمیل میکنند. در کنار این ترس، به هراس انگیزی دیگری بسیار بدتر و شدید تر از اولی، یعنی ترس از خطر هجوم و تجاوز قدرتهای خارجی به تمامیت ارضی و تجزیه کشور را دارند.
در حقیقت با شعله ور کردن و دامن زدن به این دو نوع از ترسها است که استبدادها در درون کشورها، و سلطه گران جهانی در بیرون از مرزها، پایه های حاکمیت ویرانگر خویش را تثبیت و تحکیم میکنند.
البته سلطه گران مردم خویش را بیشتر با استراتژی روانی ترس از « عدم امنیت »، در درون و برون از مرزهای کشور خویش هراس انگیزی میکنند و در اینکار نقش « قهرمان ایجاد امنیت » در سطح منطقه و جهان را بخود میدهند. ولی حقیقت امر اینستکه ایجاد و ادامه جنگها، چه برای استبدادها در درون کشورهای خودشان و خواه برای سلطه گران جهانی در بیرون از جوامع خود، چیزی جز صدور بحرانهای داخلی خویش ـ که توان حلّ آنها را ندارند ـ، به خارج، و تحمیل آنها به ملتهای دیگر، نیست.
حال برسیم به پاسخ به این پرسش بس با اهمیت:
در تجاوز خارجی توسط آمریکا و اسرائیل به میهن ما ایران، تکلیف جانبداران آزادی و استقلال و موازنه عدمی چیست؟
از دید من جواب، تحمیل صلح و وادار کردن دو متجاوز خارجی به قبول آتش بس و پایان دادن به جنگ و دشمنی است.
یکی از بزرگترین و مهمترین درسهایی که قرآن به انسانها می آموزد، عدم پذیرش تجاوز، از راه تحمیل صلح به متجاوز به خویش است. دلیل واقعی و اصلی گذاردن نام « اسلام »، به معنی « صلح کردن و صلح پذیرفتن » بر دینی که محمّد پیام آور آن بود، چیزی جز همین نپذیرفتن تجاوز و تحمیل صلح به متجاوز به خویش است.
در قرآن « جنگ کار شیطان » بیان شده است. یعنی ایجاد و ادامه جنگها کاری شیطانی است که حاصلی جز تباهی و مرگ در بر ندارد.
در حقیقت عکس العمل دشمن گشتن و به بیراهه انتقام جویی و انتقام گیری و « مجازات » دشمنی کردن رفتن، چیزی جز تباه کردن نیروهای محرکه رشد خویش، چه در درون و خواه بیرون از مرزهای وطن خویش نیست. چرا که تبدیل نیروهای محرکه رشد به زور و ویرانگری، حاصلی جز فقر و درماندگی ندارد.
کار اصلی و واقعی هر دینی، چنانچه مثل استبداد حاکم در ایران، آنرا از خود بیگانه نکرده باشند، تبدیل دشمنی ها به دوستیها، و ایجاد صلح است.
حال جانبداران آزادی و استقلال و موازنه عدمی، ( به معنی نه زور گفتن و نه زور پذیرفتن )، بایستی استراتژی دفاعی بقصد پایان دادن به جنگ و تحمیل صلح به متجاوز را پیشه خویش گردانند. دقیقاً همان کاری که بنی صدر بهنگام تجاوز صدام حسین به ایران کرد. ولی چون استبداد ولایت مطلقه فقیه نیاز به جنگ داشت، صلح را قبول نکرد و جنگ را به مدت هشت سال با بیشترین خسارات مالی و جانی و تباه گردن چندین نسل ایرانی، و در پایان با نوشیدن جام زهر، به گفته خود خمینی، قبول صلح کردند.
در نوشته بعدی، به چند و چون فقر سیاهی که استبداد بکمک جنگهای خویش به مردم ایران تحمیل کرده و میکند، خواهم پرداخت.
فهرست منابع و مأخذ ها:
( ۱ ) تحقیق روبرت پاری در مورد چگونگی ایجاد گروگانگیری که طرح آن بوسیله، اشرف پهلوی، راکفلر، رئیس بانگ چیس مانتاهان و کیسینجر صورت گرفت. در این مورد
نگاه کنید به کتاب: « حیله یا خیانت سر اکتبر سورپرایز: نوشته روبرت پارى؛ ترجمه و تنظیم از ابوالحسن بنى صدر؛ ترجمه این کتاب اول بار در روزنامه انقلاب اسلامى انتشار یافته است، تاریخ انتشار:۲۴ شهریور سال ۱۳۸۲«
( ۲ ) برای آگاهی از این روابط پنهانی رجوع کنید به سه جلد کتاب بقلم ابوالحسن بنی صدر تحت نام « سیاست آمریکا در ایران » در a.h.banisadr.org
( ۳ ) در مقدمه کتاب « خیانت به امید » بقلم بنی صدر، تحت عنوان « آخرین دیدار » موضوع دستور خمینی به بستن روزنامه ها و احزاب سیاسی، بطور کاملاً روشن به تحریر در آمده است.
( ۴ ) در مورد تقلب در اولین انتخابات « مجلس شورای اسلامی » و نشاندن هفتاد درصد نماینده با تقلب در مجلس، چندین و چند شکایت، حتی از جانب بنی صدر، رئیس جمهور وقت، به دستگاه قضایی کشور شده بود. ولی از آنجا که دستگاه قضایی نیز بطور کامل در دست خمینی و حزب جمهوری اسلامی قرار داشت، به هیچکدام از آنها وقعی نگذاشتند و پیگیری نشد.

“کار اصلی و واقعی هر دینی، چنانچه مثل استبداد حاکم در ایران، آنرا از خود بیگانه نکرده باشند، تبدیل دشمنی ها به دوستیها، و ایجاد صلح است”
آقای شفیعی این مقاله را به دوستان نویسنده تان در این نشریه بدهید که همه شان از سپاه جنایتکاران که خود عامل و بانی جنگ و درگیری و به گروگان گرفتن مردم ایران است سپاسگزارند. در مورد جمله نقل قول شده شما هم بایدگفت همه ادیان بجز اسلام و تشیع. بوی گند این فاضلاب سراسر خاورمیانه گرفته و با ورود مسلمین به اروپا اینجا را نیز به این بو آلوده کرده است. اسلام دین جنگ، تجاوز و تهاجم به حقوق «غیر مسلمان» است و هر کسی غیر از این بگوید دارد به مردم دروغ میگوید.
پاینده باشیدجناب آقای شفیعی
بسیارعالی بود….
سپاس ازشما