back to top
خانهدیدگاه هاجمال صفری : تدارک برای تغییر سلطنت قاجار به پهلوی (۵)

جمال صفری : تدارک برای تغییر سلطنت قاجار به پهلوی (۵)

« يك سال كار كردم، تكفيرم كردند، آزارم دادند؛ خودي‌ها و دموكرات‌ها بيشتر از ديگران به جرم حق‌گوئي با من پرخاش كردند، و من به كار خود مشغول؛ تا جنگ بين‌الملل افق جهان را، با برق ششلول يك نفر‌ صربي، قرمز رنگ ساخت.

« در همين احوال انتخابات دورۀ سوم مجلس شوراي ملي، [در سال] 1332، در خراسان آغاز و پايان يافت و من از در‌جز و كلات و سرخس به وكالت مجلس انتخاب شدم.

« روزنامۀ نوبهار باز از طرف دو قونسول خانۀ روس و انگليس، كه هردو در جنگ شركت داشتند، توقيف گرديد و من به تهران از راه روسيه عزيمت كردم.

« در‌تهران اعتبارنامۀ من به جرم استشهادهاي ملانمايان مشهددر بيغولۀ مخالفت در افتاد و بعد از ششماه به زحمت از چاله درآمد و قبول گرديد.

« نوبهار در تهران داير شد و بازارش رونق گرفت و در هيجانهاي ملي مؤثر افتاد؛ ولي به سبب پيش آمد مهاجرت، بار ديگر توقيف شد و خود من از نهيب جنبش سپاهيان ژنرال باراتوف، سردار روسي، ناچار به قم افتادم و در واقعه‌اي دستم خرد شد و مرا به مركز آوردند.

« اين قطعه آن وقت گفته شد:

فعل درراستي گواهم بس راست گفتم، همين گناهم بس

گفتم از راستي بزرگ شوم در جهان اين يك اشتباهم بس

ترك سركرده‌ام به راه وطن دست در آستين گواهم بس

« بالجمله، با دست شكسته از تهران به خراسان تبعيد شدم، و پس از شش ماه به تهران احضارم كردند. انقلاب روسيه بر پا شد. حزب سازي را از سر گرفتند و در كميتۀ مركزي حزب دموكرات، مدت دو سال، دو‌بار انتخاب شدم.

« از جمله كارهاي ادبي كه در اين دو سال‌كردم، داير كردن انجمن ادبي دانشكده و مجله‌اي به همين نام بود و مكتب تازه‌اي در نظم و نثر بوجود آمد و غالب رجال ادب كه مايۀ افتخار ايرانند، در آن تأسيسات با من بودند و افتخار همكاري ايشان را داشتم.

« مدتي نوبهار را داير كردم و حقايق روشن سياسي و اجتماعي را در ‌آن نامه، كه مدتي هم به اسم زبان آزاد داير بود، نوشتم. آن اوقات دريافتم كه بايد حكومت مركزي را قدرت داد و براي حكومت نقطۀ اتكاء بدست آورد و مملكت را داراي مركز ثقل كرد.

« آن روز دريافتم كه حكومت مقتدر مركزي از هر قيام و جنبشي كه در ايالات براي اصلاحات برپا شود، صالح‌تر است و بايد همواره به دولت مركزي كمك كرد، و هوچيگري و ضعيف ساختن دولت و فحاشي جرايد به يكديگر و به دولت و تحريك مردم ايالات به طغيان و سركشي براي آتيۀ مشروطه و آزادي و حتي استقلال كشور زهري كشنده است… .

« مجلس چهارم را با سخت‌ترين و بد قيافه‌ترين وضعها گذرانيدم. از بدو افتتاح مجلس پنجم، اوضاع دگرگون شد، تا عاقبت من از روزنامه نويسي دست برداشتم. پيش بيني‌هائي كه چند ‌سال دربارۀ آنها، قلم و چانه زده بودم، يعني مضرات هرج و مرج فكري و ضعيف كردن رجال مملكت و دولت مركزي، آن روز، بروز‌كرد. مردي قوي با قواي كامل و وسائل خارجي و داخلي، بر اوضاع كشور و بر آزادي و مجلس و بر جان و مال همه مسلط شد، و يكباره ديديم كه حكومت مقتدر مركزي، كه در ‌آرزويش بوديم، بقدري دير آمد كه قدرتي در مركز بوجود آمده و بر حكومت و شاه و كشور مسلط گرديده است.

« تصور كنيد، مردي كه تا ديروز به آرزوي ايجاد حكومت مقتدر مركزي با هر كس كه احتمال مقدرتي در او مي‌رفت، همداستاني كرده بود، اينك مي‌بايست با مقتدرترين حكومتها مخالفت كند، چه وي را خطرناك مي‌ديد.

« حيات سياسي من در اين مرحله تقريباً به كوچۀ بن بست رسيده بود… .

« همه كس و همۀ دسته‌ها خسته شده بودند و تنها سردار سپه بود كه خستگي نمي‌دانست. آمد و آمد و همه چيز را در زير بالهاي قدرت خود، قدرتي كه نسبت به آزادي و مشروطه و مطبوعات چندان خوشبين نبود، فرو گرفت.

من، در بادي امر، به اين مرد فعال نزديك بودم و نظر به آن‌كه تشنۀ حكومت مقتدر ‌مركزي بودم و از منفي‌بافي نيز خوشم نمي‌آمد، ميل داشتم به اين مرد خدمت كنم.

« در اين زمان پرده‌هائي بالا رفت و نقشهائي بازي شد‌كه كاملاً استادانه و با فكر و ‌تعقل عادي رجال مملكت ما متغاير بود، و داستان جمهوري يكي از آن پرده‌ها محسوب مي‌شد… .

« مجلس پنجم باز شد، شاه فرار‌كرد، سردار ‌سپه فرمانرواي مملكت گرديد. شهرباني، قشون، امنيه، حكام و دسته‌هاي سياسي و مجلس همه در دست او مانند موم بودند. ولي افكار عامه و سواد جماعت و اغلب محافظه‌كاران و خانواده‌هاي قديم ورجال بزرگ، و معدودي هم آزاديخواه و تربيت شده و متجدد، باقي ماندند و با نفوذ و قدرتي كه مانند طوفان سهمگين غرش‌كنان به در و ديوار و سنگ و چوب و دشت و كوه مي‌خورد و پيش مي‌آمد، دم از مخالفت زدند و در نبرد نخستين پيروزي يافتند. من هم كه در اين مجلس از ترشيز نمايندگي‌داشتم با مخالفان جمهوري همراه بودم

سرانجام، سردار ‌سپه پيروز ‌شد، نه با برقراري‌جمهوري، بلكه با تغيير سلطنت. « شاه نو آمد و بساط خاندان كهن برچيده شد… .

« مجلس ششم باز ‌شد. انتخابات تهران و حومه بالنسبه آزاد بود و رفقاي ما غالباً انتخاب شدند و من هم از تهران انتخاب شدم. در اين مجلس پردۀ ديكتاتوري علني‌تر و بدون روپوش بالا رفت و قدرت شاه نو با اقليتي ضعيف، ولي وطن پرست، برابر افتاد.

« ما دورۀ ششم را بپايان برديم و در‌ دورۀ بعد لايق آن نبوديم كه ديگرباره قدم به مجلس شوراي ملي بگذاريم، و چند تني هم از رفقاي ما كه در دورۀ هفتم انتخاب شدند، از وكالت استعفا دادند و در خانه نشستند، و حيات سياسي من كه به خلاف روح شاعرانه و نقيض حالات طبيعي و شخصيت واقعي من بود، پايان يافت

هنگامي‌كه بهار در سال1307 شمسي به انزواي سياسي و خانه نشيني كشانده شد، به ادبيات روي آورد و دنبال مطالعات گذشته را گرفت.

« در سال بعد، وزارت فرهنگ مرا به تدريس تاريخ ادبيات پارسي در مدرسۀ « دارالمعلمين عالي »، كه شامل دورۀ ليسانس در آن زمان بود، دعوت كرد.

« مدت يك سال در آن مدرسه، به فاضل‌ترين جوانان آن عصر مخوف كه مايۀ اميد و قوت قلب هر معلم بود، در ادبيات پيش از اسلام درس گفتم و به پاداش اين زحمت، در پايان همان سال تحصيلي، به علت بي مهري ديرينه، به زندان افتادم!

« از آن پس، چون دريافتم كه هنوز مورد نظر و تحت مراقبت دژخيمان شهرباني هستم، بهتر آن دانستم كه از خانه بيرون نيايم و در به روي خويش و بيگانه فرو بندم و از كارهائي كه مستلزم معاشرت و گفت و شنود است، شانه خالي نمايم.

« بنابراين منظور، و نظر به رفتاري كه عوانان در موارد مختلف، حتي در كلاس درس، يا در اطاقهاي امتحان نهائي و غيره، از خود بروز مي‌دادند و احياناً وزير فرهنگ وقت، مرحوم يحيي خان اعتمادالدوله، طاب ثراه‌ را‌ مورد عتاب و خطاب و تهديد قرار مي‌دادند كه چرا مرا در خدمات فرهنگي دعوت كرده است، در عزلت‌گزيني، مصمم شدم.

« وزير بزرگوار كه بر ضيق معيشت من و امثال من وقوفي كامل داشت، پيشنهاد كرد كه در خانه كارهائي براي وزارت فرهنگ انجام دهم و يكي از آن كارها مراقبت در تصحيح و تنظيم كتب ابتدائي بود كه از يادگارهاي بزرگ آن مرحوم است.

« خدمت ديگري‌كه رجوع كرد تصحيح و تحشيۀ كتب نفيس فارسي قديم بود كه يا نسخۀ آن‌ها ناياب و يا نسخي ممسوخ و مغلوط در‌دست بود. نخستين [آنها] كتاب گرانبهاي تاريخ سيستان بود كه يگانه نسخۀ قديمي ‌آن در نوبت اين حقير قرار داشت و سر دنيس راس مي‌خواست به قيمت گزاف از من خريداري‌كند. من به وزير فرهنگ پيشنهاد كردم‌كه ميل دارم اين كتاب گرانبها و ناياب را آراسته و اصلاح شده در دسترس اهل فضل بگذارم. در مدت ششماه با چنان شوق و شوري‌كه تنها كار عاشقان، يا ديوانگان، است، با مرور به صدها و هزارها سند و ورق پراكنده‌[كتاب را] به صورتي‌كه اكنون ديده مي‌شود، با نبودن نسخۀ ديگري، تنها با كليد حدس و قياس و تتبع و فكر و تدرب بيرون آوردم، و با بهترين طرز به حليۀ طبع آراسته شد.

« بر همين منوال، تاريخ مجمل التواريخ و القصص را كه هم منحصر به فرد و هم آب افتاده و ضايع شده بود، به تصحيح و تحشيۀ دقيق بياراستم، و به حليۀ طبع درآمد.

« كتب مهم ديگر، چون تاريخ‌كبير بلعمي ‌و جوامع الحكايات عوفي و التقاطات از جوامع الحكايات مذكور، در‌كنف عزلت و سعي و ترك و تجريد و‌كسب فيوضات رباني، بر همان منوال آراسته و پيراسته و قابل ‌طبع و نشر‌گرديد، و در ‌اختيار آن وزارت گذارده شد.

« چون حق زحمتي كه مي‌دادند در آن اوقات بسيار ناچيز بود و من دسترس

به ممر معاش ديگر نداشتم، كتب خود را قسمتي در دكه‌اي نهادم و شركتي در بيع و شراي كتب، به نام كتابخانۀ دانشكده، تشكيل داده شد. نخست ديوان شعر خود را به مطبعه دادم و نيمي‌از آن به چاپ رسيد. اگر با ارزاني كاغذ و سعي جواني آن كتاب طبع شده بود، زندگاني من به راه مي‌افتاد و سرمايۀ بزرگي براي كتابخانۀ مزبور و منافع كافي براي من در بر مي‌داشت.

« مردمي‌كه جز حسد و خبث طينت هنري ندارند، به شاه پهلوي گزارش دادند كه بهار كتاب خود را در نهان به چاپ مي‌رساند و چيزها در‌آن گفته و نهفته است كه منافي مصلحت شاهانه است. بدين وسيلت و حيلت مرا در فشار سانسور شهرباني و در معرض آزار روحي و فوت وقت و فساد اشعار قرار دادند و آن قسمت را كه طبع شده بود نيز بدون دليل و بر اين مدعا كه بي اجازت به طبع رسيده است، توقيف كردند. چيزي نگذشت كه، بي هيچ سببي، صبح نوروز 1312 مرا به زندان بردند و مدت پنج ماه در زندان نگاه داشتند و از آن پس يكسر به اصفهان فرستادند و يك سال نيز در آن بلدۀ شريف با بدترين اوضاع و در عين تهيدستي بسر بردم و كتابخانه و شركت برهم خورد و سرمايه بر باد رفت و قسمتي از كتب نيز از بين رفت و مترصدين بازار آشفته آن را بردند و نوش جان كردند!

« من در اصفهان بودم كه قانون دانشگاه و رتبۀ استادي به تصويب رسيد و ملاك استادي همانا سوابق معلومات و نوشتن رساله و بالاخص پيشۀ معلمي ‌در مدارس عالي در سال 1312، يعني همان سال كه من در منفي بسر مي‌بردم، تعيين شد، كه گوئي عمدي در اين معني نهفته بودند، يا گناه بخت من بود!

« بالجمله، در مدت يك سال در بدري، رسالتي داير بر شرح حال فردوسي و تحقيقات و تتبعات دانا پسند از روي خود شهنامۀ استاد تأليف كردم كه در مجلۀ باختر و هم جداگانه به چاپ رسيد و آن در زماني بود كه دولت عزم بر پا داشتن هزارۀ فردوسي كرد و انجمن حفظ آثار ملي با نشر بليط بخت آزمائي آن را اعلام داشت و دانايان از هر كشور و هر طرف به ايران دعوت شدند.

« مرحوم محمدعلي فروغي، اعلي‌الله مقامه، كه مقام رياست وزيران داشت، با ديگر دوستان پايمردي كردند و پاي مردي پيش نهادند و مرا براي شركت در جشن هزارۀ استاد به تهران باز آوردند؛ و از آن پس نيز چون حاجت خود را در دانشسراي عالي و دانشكدۀ ادبيات به اين ناچيز دانستند، ساعتي چند درس تحول و تطور زبان فارسي ارجاع شد و سپس كه قرار افتتاح دورۀ دكتري زبان پارسي داده شد، رسماً مقرر گرديد كه در دانشكدۀ‌ ادبيات به خدمت اشتغال ورزم… .

« آخرين خدمتي كه برحسب احتياج دانشكده و دورۀ دكتري ادبيات انجام داده‌ام، تأليف و گردآوري سبك شناسي است. اين كتاب كه با نهايت اختصار و صرفه جوئي، به ملاحظۀ وقت و فرصت دانشجويان، تدوين گرديده است، حاصل آخرين ايام عزلت و انزواي من است كه بر حسب پيشنهاد وزير فرهنگ وقت تدوين و چاپ شد

بهار پس از شهريور 1320، هنگامي‌كه دريافت « بسياري از جوانان ايران كه بايد هاديان افكار و پيشروان كاروان سياست و اجتماع آينده شوند، از داستانهاي گذشته هيچ‌گونه آگاهي ندارند؛ براي رفع اين نقيصه، چند فقره يادداشتها و تذكارهاي محفوظ و مضبوط را، زير عنوان تاريخ مختصر احزاب سياسي، به شكل مقالاتي در روزنامۀ مهر ايران » انتشار داد.

« خداي را به شهادت مي‌طلبم كه اين تاريخ را تنها براي خدمت به افكار عامه و ضبط وقايع كشور نوشته‌ام و ذره‌اي قصد انتقام يا انتقاد در نوشته‌هاي مزبور نداشته‌ام

« آنچه در مقالات مهر ايران نگارش يافت، به قدري مورد علاقه و ستايش عامۀ مردم قرار گرفت كه مرا به تدوين جداگانۀ آن تاريخچه ترغيب نمود. از اين روي، با خود انديشيدم اكنون كه بايد كتابي مدون شود،همان بهتر كه فصولي نيز در مقدمۀ كار كودتا و بيرون آمدن سردار سپه كه پهلوان اين داستان است، بنويسم و كتابي در تاريخ مختصر پادشاهي احمد شاه قاجاربوجود آورم… . اين بود كه مجلد نخستين را برآن يادداشتها افزوده، هر دو جلد را تاريخ انقراض قاجاريه نام نهادمآن مقالات روزنامۀ مهر ايران نيز سپس بصورت يكجلد مستقل به طبع رسيد.

بهار در بهمن ماه سال1324 دركابينۀ قوام‌‌السلطنه به وزارت فرهنگ رسيد. قوام‌السلطنه، بنا به سياستي زيركانه كه در پيش داشت، قصد به رسميت شناختن ظاهري فرقۀ دمكرات آذربايجان كرد، ولي از نقشه‌هاي خود با ياران نزديك خويش هيچ نگفت. بدين روي، بهار با آن قصد وي به مخالفت برخاست و چنين مصالحه‌اي را ويرانگر ايران برشمرد. رابطۀ او با قوام‌السلطنه به بن بست رسيد و بهار پس از چند ماه وزارت، همكاري با قوام را در كابينه رها كرد

« آخر وزير شدم، و اي كاش كه آقاي قوام مرا به وزارت دعوت نمي‌كرد و آن چند ماه شوم را كه بي هيچ گناه و جرمي ‌در دوزخم افكنده بودند، نمي‌ديدم. مشقت و رنج و عذاب روحي بي نهايت بودو من بي درنگ پاي استعفانامه را امضاء كردم. رفتم در خانه، ولي ننشستم، بلكه افتادم. در اوايل زمستان حس كردم سينه‌ام ناراحت است. تقاضاي مرخصي كردم. شهودي هستند كه بودند و عجز و لابۀ مرا در رفتن و اصرار و ابرام ايشان را در ماندن و اداره كردن انتخابات تهران ديدند. چندي نگذشت كه مجلس باز شد، ولي ديگر قدرت كاركردن نبود. اين بار طوري سقوط كردم كه فقط در فرنگستان، بعد از يك سال و نيم، توانستم برخيزم و تلف نشوم

بهار در دورۀ پانزدهم از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و رياست فراكسيون دمكرات را به عهده گرفت. اما، همان گونه كه از او آورديم، اين مجلسي نبود كه رضاي خاطري آورد؛ پس در سال 1326 شمسي، براي معالجه به سويس رفت. هر چند بهار در سويس بهبود بسيار يافت، اما ياد يار و ديار او را وادار به بازگشت كرد و در ارديبهشت 1328 به ايران باز آمد.

آخرين فعاليت اجتماعي او، كه از نظراو فعاليتي سياسي نبود، رياست جمعيت هواداران صلح بود. او هميشه مي‌گفت كه: « امر صلح را به سبب عشق به صلح و دوستي و نه به سبب وابستگي خاصي به آنان كه دربارۀ آن به تبليغ مي‌پردازند، دوست مي‌دارم. خواه هواداران صلح از امريكا و انگلستان باشند و خواه از شوروي و چين، فرياد صلح خواهي اصيل و قابل احترام است

هنوز يك سال از بازگشت بهار از سويس نگذشته بود كه دوباره سخت مريض شد و از كليۀ فعاليتهاي ادبي و اجتماعي بازماند و بيماري اوره نيز علاوه بر سل او را مي‌آزرد.

بهار در‌نخستين روز ارديبهشت سال 1330 شمسي، در آغاز روز، پس از يك هفته جدال غم انگيز با مرگ، در‌گذشت و فرداي آن روز، در‌ ‌‌پي ‌تشييعي عظيم و ده‌ها هزار نفري، جسدش در آرامگاه ظهير‌الدوله در شميران به خاك سپرده شد.

بهار در پايان مقدمه‌اي كه بر جلد سوم سبك شناسي خود نوشت و اجازۀ انتشار نيافت، مي‌نويسد:

« دوستان عزيز !

« بهترين ايام شباب من در رنج و محنت و حرمان و خسران به طريقي كه خوانديد، تلف گرديد. هيچ بهره‌اي از درك لذايذ و خوشيهاي ايام شباب نبردم و هيچ طرفي از كسب ثروت كه وظيفۀ جواني و اسباب آسايش ايام پيري و ناتواني است، نبستم. چه خوب مناسب افتاد قطعۀ استاد بزرگوار فردوسي عليه الرحمه در اين باب، كه فرمود:

بسي رنج بردم، بسي نامه خواندم ز گفتار تازي و از پهلواني

به چندين هنر شصت و سه ساله ماندم كه توشه برم ز آشكار و نهاني

بجز حسرت و جز وبال گناهان ندارم كنون از جواني نشاني

به ياد جواني كنون مويه آرم بدين بيت بو طاهر‌خسرواني

جواني من از كودكي ياد دارم دريغا جواني ! دريغا جواني !

 

« تنها چيزي كه مايۀ تسلي دل افسرده و جان به لب رسيده است، همان خدماتي است كه در مدت چهل سال ايام شباب در ترويج فرهنگ ايران و ادبيات شيرين و شريف زبان مادري‌ خود انجام داده‌ام. صدها مقاله در امور اجتماعي و سياست و ادب و تحقيقات و تتبعات به ‌رشتۀ تحرير‌كشيده‌ام ‌كه در صفحه‌هاي جرايد نو‌بهار و ايران و تازه بهار و دانشكده و روزنامه‌ها و مجلات ديگر، مانند مهر ايران و ارمغان و غيره درج گرديده، و قريب سي هزار بيت از قصيده و غزل و قطعه و دو بيتي و مثنويات نيز دارم كه پس از آن رنج و مشقت و ضبط و توقيف و اهانت و تخفيف، ديگر دست و دلم بكار نرفت كه طبع آن را تجديد كنم

 

خانم دکتر شهین سراج  در نوشۀ خود بنام «بهار و سیاست»    در مورد «حذف اقلیت وسرنوشت پارلمانآورده است : مجلس پنجم در جلسه 9 آبان ماه 1304 به برکناری احمدشاه قاجار برطبق ماده واحده با اکثریت 80 رأی موافق در مقابل پنج رأی مخالف رأی داد. این مجلس در تاریخ22بهمن ماه1304 ش خاتمه یافت .رضاخان پهلوی در تاریخ 14اردیبهشت ماه 1305 بطور رسمی تاجگذاری کرد . ازسال 1305 تا1320 هفت دوره قانون گذاری بدون وقفه برگزار گردید.

درمیان این هفت دوره قانونگزاری ، مجلس هفتم ازنقطه نظر پژوهش مایعنی جستجوی فراز وفرود نظام پارلمانی وبازتاب آن درذهن وزبان بهار از اهمیت ویژه ای برخوردار است. ازآن رو که دراین دوره است که اقلیت پارلمانی حذف شد واعضاء اقلیت دیگر حق انتخاب شدن نیافتند وهریک اگر هم مانند بهار و مدرس سرنوشتی شوم پیدا نکردند اما به گونه ای ازصحنه سیاست کنار رانده شدند. بهار درنقش سرنوشت سیاسی خویش ودررابطه با حذف اقلیت درمجلس هفتم چنین آورده است:

…« درمجلس چهارم من ومدرس وآشتیانی وبهبهانی ونه نفر دیگر ازنمایندگان دراقلیت بودیماین اقلیت ومخالفت آقایان تاپایان دوره پنجم طول کشید. دوره ششم من ومدرس وآشتیانی وبهبانی ونه نفر از کاندیداهای مدرس ازشهر تهران انتخاب شدیم. مدرس ، من ورفقا دراقلیت باقی بودیم وبعد ازختم دوره ششم، انتخابات را دولت دردست گرفت. مجلس تمام شد، مدرس را دستگیر کردند وبه خواف فرستادند . بهبهانی وزعیم ومرا نگذاشتند انتخاب شویم. یکبار پنج ماه درتهران ویک بار دیگر یک سال در اصفهان به حال تبعید بسر بردم…»  

آری مجلس وجود داشت وانتخاباتی نیز صورت می گرفت ولی مجلسی که درآن تنها یک گرایش حق نطق وبیان داشت ودیگر گرایشها از صحنه آن حذف شده بودند. هرگونه اعتراضی با ارعاب وضرب وجرح وزبان دوزی ودربستگی روبرو می شد. چنین حال و هوائی نمی توانست مورد قبول نماینده شاعری چون بهاره باشد که بیش از بیست سال از عمر خویش را وقف احیای سیاست ومبارزه درراه تحقق حکومت قانون کرده بود. شاید بدین خاطر است که سرنوشت مجلس هفتم درشعر بهار جای بخصوصی یافته است واشارات گوناگونی بدان دردیوان بهار می یابیم. اما به دیده ی ما سه قصیده اند که ازآن دیگران به زبان ودل سرخورده ونکته گیربهار نزدیکترند که بدانها می پردازیم.

 

آشکارترین اشارات را در قصیده بلند اندرز به شاه (ص 469) می یابیم که درسال 1307 سروده شده ودرحقیقت نقد منظومی است ازهمه ی بنیادهای سیاسی واجتماعی نظام حاکم. دراین سر وده، بهار از بی قدرت سازی مجلس هفتم سخن به میان آورده وآن را به طنز،همچون مجلس تعزیه وشاه را چون تعزیه گردانی می داند که انتخاب واختیار همه وکلا وحرکاتشان را دردست گرفته باشد:

.. شاه حالیه به هرکار دخالت دارد خویش را کرده طرف با همه کس درهرکار 

ازرئیس الوزاء تا به وکیل به وزیر ازمدیر کل تامنشی وتادفتر دار

همه با میل شه آیند زصندوق برون شمرذی الجوشن وخولی وسنان ومختار 

پادشه تعزیه گردان شد ومجلس تکیه گریه دارد بخدا این روش ناهنجار

نیست پیدا که بود ملک به روی چه اساس نیست روشن که بود کارز روی چه مدار

نیست مشروطه که قانون اساسی باشد ضامن زندگی خلق ونگهبان دیار 

 

بهار دربخش دیگری از این قصیده به خاموش سازی اقلیت درمجلس هفتم اشاره می کند ومجلس هفتم را مجلس شومی می نامد که ملت را ازآن بیزاریست.

بود این دلخوشی خلق که اندر مجلس

هست یک عده وطن خواه رشید وبیدار

گاه و بیگاه سخن گویند از راه صواب 

خواه ناخواه جلوگیرند ازعیب وعوار 

گرچه خاموش نشستند درآخر، زیرا 

اکثریت به ره منطقشان بست حصار

لیک با این همه خاموشی ومظلومیت 

خلق را بود به آن چند نفر استظهار

لیک نظیمه به زور کتک وحبس به خلق

گفت کز یاری این جمع کنند استغفار

مجلس هفتم، آن مجلس شومی است که هست 

ازچنین مجلس واین قانون ملت بیزاربهار و سیاست

 

   سال شمار زندگي بهار به کوشش محمد کلبن 

 

 1263 ش 16 عقرب – ( آبان) / ربيع الاول 1304 ه . ق / 1886 م . در شهر مشهد در محلۀ سرشور ، تولد يافت.

1272 در ده سالگي سرودن شعر را آغاز كرد

1279 در مشهد تحصيلات خود را در محضر اديب نيشابوري ( ميرزا عبدالجواد) دنبال كرد

1282 پدرش ( ملك‌الشعراي صبوري) وفات يافت.

1282 در 19 سالگي به مقام ملك‌الشعرايي رسيد

1284 مستزاد معروف خود را به مطلع زير را سرود با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست كار ايران با خداست       

1284 در بيست سالگي وارد امور سياسي شد و جزو مشروطه‌خواهان خراسان قرار گرفت.

1284 اشعار سياسي او در روزنامۀ نيمه مخفي خراسان، بدون امضا يا با امضاء م – ب به چاپ رسيد كه مورد توجه بسيار قرار گرفت.        

1285 اشعار سياسي او در روزنامۀ طوس ( به مديريت ميرزا هاشم خان قزويني) منتشر شد و او  را به شهرت رسانيد.      

1286 مثنوي « اندرز به شاه» را خطاب به محمد علي شاه سرود، بدين مطلع:   پادشاها چشم خرد باز كن فكر سر انجام ز آغاز كن      

1288 براي اولين بار در راه تشكيل حزب دموكرات در مشهد با حيدر عمو خان عمو اوغلوملاقات كرد.       

1288 پنجشنبه بيست و يكم ميزان( مهر ) نخستين شمارۀ روزنامۀ نوبهار را كه ارگان حزب دموكرات مشهد بود در شهر مشهد منتشر كرد.    

1288 عضويت كميتۀ ايالتي حزب دموكرات خراسان را پذيرفت.

1288 با نطقي كه در اولين جلسۀ حزب دموكرات، در مسجد گوهرشاد ايراد كرد، شهر مشهد را تكان داد و كينياز دابيژا ( جنرال كنسول دولت  تزاري) را به وحشت انداخت.   

1288 با روزنامۀ مخفي خراسان(به مديريت سيد حسن اردبيلي) همكاري كرد، ومقالات اوبدون امضاء در آن روزنامه به چاپ رسيد. گاهي هم  مقالات و اشعار او با امضاء مب به  چاپ مي‌رسيد.

1289 قصيدۀ معروف « سوي لندن گذر اي پيك نسيم سحري» را خطاب به وزير خارجۀ انگلستان (سر ادوارد گري) سرود.

1290 به دستور وثوق‌الدوله وزير خارجۀ وقت روزنامۀ نوبهار پس از يكسال نشر در مشهد توقيف شد

1290 « قصيدۀ بوي خون اي باد از طوس سوي يثرب بر » را در واقعۀ بمباران مسجد گوهر شاد و گنبد مطهر حضرت امام رضا (ع) – كه از   طرف روس‌هاي تزاري به توپ بسته شدسرود.

1290 دوشنبه 4 قوس – ( آذر ماه ) روزنامۀ تازه بهار را در مشهد منتشر كرد كه بيش از 9   شماره انتشار نيافت ، و به دستور كينياز دابيژا به   دنبال نوبهار توقيف شد.

1290 به همراه نه نفر از دوستانش كه اعضاي كميتۀ حزب دموكرات ايران بودند، بنا به دستوركينياز دابيژا از مشهد به تهران تبعيد شد و در ميان راه دزدان اموال او را به غارت بردند.   

1290 ماجراي سفر خود را به نظم درآورد و استاد خود صيد‌علي خان درگزي را ستود.

1290 هنگام تبعيد، بين راه سبزوار – شاهرود، با حيدر خان عمواوغلو و رفيقش ابوالفتح زاده ملاقات كرد و چون نتوانست به مشهد بازگردد، نامه‌اي به شيخ جواد تهراني نوشت كه به هر وسيله باشد، تذكرۀ عبور براي حيدر خان و دوستش تهيه كرده آنان را از مرز بگذراند.

در اين سفر حيدر خان پس از يك ماه توقف در مشهد عازم لندن شد.

1292 14 جدي ( دي ماه) دورۀ دوم نو بهار را در شهر مشهد منتشر كرد.

1292 از طرف مردم كلات، سرخس و درگز به نمايندگي دورۀ سوم مجلس شوراي ملي انتخاب شد 

1293 14 قوس، ( آذر) دورۀ سوم نوبهار را در تهران منتشر كرد.

1294 اسد– (مرداد ماه) بخشي از تاريخ سياسي افغانستان را نوشت، و در روزنامۀ نوبهار، سال  چهارم از شمارۀ 61 به بعد منتشر كرد.

1294 در كابينۀ محمد ولي خان سپهدار اعظم، به بجنورد تبعيد شد و شش ماه در حالت تبعيد به سر برد.  

1294 عقرب – ( آبان) روزنامۀ نوبهار او توقيف شد.

1294 مسأله مهاجرت پيش آمد و به قم مهاجرت كرد.

1294 به علت واژگون شدن درشكه، دست او در راه قم شكست ، و اديب الممالك فراهاني،  قصيده اي به مطلع

شكست دستي كز خامه بس نگار آورد نگار ها ز سر كلك زرنگار آورد   را خطاب به بهار سرود

1294 انجمن دانشكدۀ تهران را بنيان گذاشت.

1296 سال ششم نوبهار را در تهران منتشر كرد

1296 11 اسد – (مرداد) سال ششم نوبهار او توقيف شد

1296 14 اسد – (مرداد) روزنامۀ زبان آزاد را سه روز پس از توقيف نوبهار منتشر كردكه 35  شمارۀ آن منتشر شد

1296 پنجشنبه 9 عقرب روزنامۀ نوبهار كه روز 8 عقرب به دستور احمد شاه از توقيف خارج شده بود ، مجدداً منتشر شد.

1296 مطابق 1336 ه . ق . 1917 م . مادر بهار ( 14 سال پس از در گذشت پدرش ملك الشعراي صبوري) در گذشت.

1296 تاريخچۀ سه سال و نيم جنگ ( 1914 تا 1918 م ) با بخشي از تاريخ قاجاريه را نوشت و در روزنامۀ نوبهار ، سال ششم به چاپ رسانيد.

1297 1 ثور – ( ارديبهشت) نخستين شمارۀ مجلۀ دانشكده را در تهران منتشر كرد كه يك  سال دوام يافت

1297 قصيدۀ معروف « بث الشكوي» را به مطلع : « تا بر زبر ري است جولانم» به مناسبت توقيف روزنامه نوبهار سرود.

1297 رمان نيرنگ سياه يا كنيزان سفيد را نوشت و در روزنامۀ ايران كه در آن زمان مديريت آن با برادرش : محمد ملكزاده » بود منتشر كرد.

1298 23 حوت – ( اسفند) نخستين شماره روزنامۀ يوميه نيمه رسمي ايران به مديريت اوانتشار يافت .كه مدت 2 سال « تا سوم اسفند 1299 » دوام يافت .                                

1299 در كابيۀ سيد ضياءالدين طباطبايي، در كودتا مدت سه ماه در شميران تحت نظر بود

1299 قصيده‌« هيجان روح » را به مطلع : « اي خامه دو تا شو و به خط مگذر » سرود.

1300 تا اوايل سال 1305 شمسي مدتي با جمعي ديگر از فضلاي ايران در محضر درس  هرتسفلد ، دانشمند آلماني، براي فرا گرفتن  زبان پهلوي حاضر شد.

1300 در مجلس چهارم از طرف مردم بجنورد به نمايندگي انتخاب گرديد.

1301 قصيدۀ معروف دماوند و سكوت شب را سرود.

1301 2 ميزان – ( مهر ماه) روزنامه نوبهار هفتگي را در تهران منتشر كرد.

1301 تاريخچۀ اكثريت در مجلس چهارم را نوشت ، كه قسمتي از آن را در روزنامۀ نوبهارهفتگي چاپ و به علتي از چاپ بقيه خودداري كرد.

1302 از طرف مردم ترشيز ( كاشمر ) به نمايندگي مجلس پنجم انتخاب گرديد.

1302 قسمتي از سرگذشت خود را به نظم در آورد، كه مطلع آن اين است : ( ياد باد آن عهد كم بندي به پاي اندر نبود).

1302 مثنوي جمهوري نامه را سرود. اين مثنوي، اولين بار در روزنامه قرن بيستم به نام ميرزادۀ عشقي به چاپ رسيد.

1303 هنگامي كه بهار در مجلس نطق تندي ايراد كرد و قصدداشت از مجلس خارج شود ،واعظ قزويني مدير روزنامه رعد قزوين كه شباهت به بهار داشت در جلوي مجلس بجاي او مورد اصابت گلوله قرار گرفت، و از پاي درآمد، بهار دراين باره قصيده« يك شب شوم» را به مطلع : « شب چو ديوان به حصار فلكي راه زدند» سرود .

1305 در مجلس ششم به نمايندگي مردم تهران انتخاب شد .

1305 چهار خطابه خود را خطاب به رضا شاه پهلوي سرود.

1306 قصيده معروف فتح دهلي را سرود.

1307 در دارالمعلمين به تدريس اشتغال ورزيد.

1307 به عللي از كار سياست كناره گرفت .

1308 يك سال به زندان مجرد افتاد. در اين مدت چند قصيده و مسمط ساخت كه در جلداول ديوان او « چاپ اول» از صفحۀ 485 تا 500 مندرج استدر بارۀ زنداني شدنش در غزلي گويد:

من نيم مسعود بو احمد ولي زندان من 

كمتر از زندان ناي و قلعۀ منديش نيست.

1309 مثنوي مستزاد خود را خطاب به صادق سرمد سرود ، كه در آن، شيوه و سبك شعراي گذشته و معاصر خود را معلوم كرد.

1311 ديوان اشعار خود را به طبع رسانيد، كه پس از چاپ 208 صفحه از ادامه چاپ آن جلوگيري شد

1311 روز 29 اسفند بار ديگر به زندان افتاد، كه مدت 5 ماه بطول انجاميدو شعر زيباي  شباهنگ را به مطلع :

« بر شو اي رايت روز از در شرق » و قصيدۀ هفت شين را به مطلع

 شد وقت آن كه مرغ سحر نغمه سر كند

 گل با نسيم صبح سر از خاك بركند ,

را سرود .

1312 از زندان آزاد و به اصفهان تبعيد شد .

1312 اندرزهاي « آذرباد ماراسپندان» را از پهلوي به پارسي بلرگردانيد و به نظم كشيد.

1312 قصيده معروف : « امشو در بهشت خدا وايه پندري» را به لهجه مشهدي سرود. متأسفانه تمام اين قصيده در ديوان او به چاپ نرسيده است.ولي همۀ قصيده در مجلۀ يغما به چاپ رسيده است.

1312 سرودن كارنامۀ زندان را شروع كرد.

1312 شاهنامۀ گشتاسب يا يادگار زريران را از پهلوي به پارسي برگرداند.

1312 شرح احوال فردوسي را بر مبني شاهنامه به رشته تحرير در آورد.

1312 قرارداد تصحيح تاريخ بلعمي را با وزارت فرهنگ امضاء كرد، كه اين كتاب در سال 1345 شمسي به همت روانشاد محمد پروين گنابادي  از طبع خارج شد.

1313 كارنامۀ زندان را كه در سال 1312 در زندان شروع كرده بود در اصفهان به پايان رسانيد.

1313 براي برگزاري جشن هزاره فردوسي ، با وساطت مرحوم محمد علي فروغي « ذكاءالملك» و علي اصغر حكمت وزير فرهنگ وقت،  از اصفهان به تهران فراخوانده شد.

1313 قصيدۀ « آمال شاعر» را پس از بازگشت از اصفهان سرود.

1313 شعر «درينك واتر» شاعر انگليسي را ، كه در جشن هزارۀ فردوسي سروده بود به شعرفارسي درآورد.

1313 قصيده‌هاي « آفرين فردوسی» و « كل الصيد في جوف الفرا» در هزاره فردوسي سرود.

1313 بار ديگر در دانشسراي عالي به تدريس ادبيات مشغول شد.

1313 رسالۀ زندگي ماني را تأليف كرد.

1315 فروردين ماه مطابق ذيحجه 1354 ه. ق – مارس 1936 م ، سفري كوتاه به عزم گردش به طرف مازندران و گيلان رفت، كه ره‌آورد سفرش قصيده زيباي « سپيد رود » بود به اين مطلع

هنگام فرودين كه رساند زما درود

بر مرغزار ديلم و طرف سپيد رود

1316 دورۀ دكتراي ادبيات فارسي در دانشگاه نهران افتتاح شد و بهار عهده دار تدريس بعضي ازدروس آن گرديد.

1318 كتاب مجمل التواريخ و القصص با تصحيح وي از طبع خارج شد.

1318 قصيدۀ « ديروز و امروز» را سرود.

1321 3 اسفند ماه روزنامۀ نوبهار را بار ديگر در تهران منتشر كرد، كه پس از انتشار 102 شماره تعطيل شد.

1321 مقاله معروف « از آن طرف راه نيست » را در چند شمارۀ نوبهار يوميه به چاپ رسانيد.

1321 جلد اول و دوم سبك‌شناسي « يا تاريخ تطور نثر فارسي» را منتشر كرد.

1322 شرح زندگاني سيد حسن مدرس را نوشت و در روزنامۀ نوبهار منتشر كرد.

1322 انجمن روابط فرهنگي ايران و اتحاد جماهير شوروي در تهران تشكيل شد .بهار از 1322تا 1326 مدتي رياست كميسيون ادبي آن انجمن را داشت .

1322 رساله‌اي زير عنوان «در آرزوي مساوات» را نوشت كه در چند شمارۀ نوبهار به طبع رسيد.

1323 جلد اول تاريخ احزاب سياسي يا انقراض قاجاريه را كه در سال 1321 تا 1322 تأليف كرده بود، چاپ و منتشر كرد.

1324 هنگام زمامداري احمد قوام « قوام‌السلطنه» عهده دار وزارت فرهنگ شد.

1324 5- 1364 ه. ق برابر 6-1945 با هياتي براي شركت در برگزاري جشن 25 سالگي تشكيل حكومت آذربايجان شوروي رهسپار باكو شد .

1324 قصيده معروف « هديه باكو» را سرود كه ره‌آورد سفر اوست به آذربايجان شوروي.

1324 سفر كوتاهي از تهران به مشهد رفت .

1324 بخشي از كتاب جوامع‌الحكايات و لوامع‌الروايات عوفي ، به تصحيح وي ، از طرف وزارت فرهنگ انتشار يافت.

1324 شرح زندگي لنين را نوشت، كه در مجله پيام نو ، سال دوم ، شمارۀ 3 بهمن ماه 1324 به طبع رسيده است.

1324 رياست نخستين كنگرۀ نويسندگان ايران را كه از طرف انجمن روابط فرهنگي ايران با اتحاد جماهير شوروي تشكيل شده بود بعهده گرفت.

1325 با احمد قوام‌السلطنه همكاري كرد و حزب دموكرات تيران را تأسيس كرد.

1325 از مقام وزارت فرهنگ احمد قوام كناره گرفت .

1326 جلد سوم سبك‌شناسي يا تاريخ تطور نثر فارسي را به چاپ رسانيد.

1326 در دورۀ پانزدهم قانونگذاري مجلس به نمايندگي مردم تهران انتخاب شد.

1326 براي معالجه سل ، از تهران رهسپار سويس شد.

1327 هنگامي كه در سويس مشغول معالجه بود، مكاتبه‌اي با اديب‌السلطنۀ دارد كه معروف است.

1328 ارديبهشت ماه، از سفر استعلاجي خود از سويس به ايران بازگشت.

1328 قصيدۀ « يك صفحه از تاريخ را سرود به اين مطلع :جرم خورشيد چو از حوت به برج بره شد.

1329 «جمعيت ايراني هواداران صلح» را در تهران تشكيل داد.

1329 دولت پاكستان رسماً از وي دعوت كرد تا سفري به پاكستان كند، بعلت بيماري نتوانست به اين سفر برود.

1329 1 ارديبهشت، سفارت كبراي پاكستان ، مجلس يادبودي براي محمد اقبال لاهوري تشكيل داد ، و بهار عهده دار رياست آن مجلس بود،   و سخنراني گرمي در بارۀ اقبال ايرادكرد.

1329 يك اسفند ، پيامي به دانشجويان فرستاد.

1329 قراردادي بست كه سبك‌شناسي شعر فارسي را نيز بنويسد و وزارت فرهنگ اقدام به چاپ آن نمايد. بخشي از آن كتاب را نوشت و متأسفانه بيماري نگذاشت كه به ادامۀ كاربپردازد. نيز مرگ مجال نداد كه كار شروع كرده را به پايان برد. آن قسمت نوشته شده كه خود به وزارت فرهنگ تحويل داده بود ، در سال 1342 شمسي به كوشش آقاي عليقلي محمودي بختياري به نام سبك‌شناسي يا تطور           شعر فارسي، بخش يكم ، دفترچهارم، در 112 صفحه از طرف مؤسسه مطبوعاتي علمي منتشر شد

1329 در تابستان، آخرين اثر خود، قصيدۀ « جغدجنگ» را سرود و براي هميشه دفتر اشعارخود را در هم پيچيد. اين قصيده اولين بار در  روزيكشنبه 13 اسفند ماه « 25 ج ا ، 

1370 ه.ق و سوم مارس 1952 م » در روزنامۀ مصلحت به چاپ رسيد.

1329 سه شنبه 29 اسفند، پيامي به جوانان ايران فرستاد.

1330 روز اول ارديبهشت ، مطابق 15 ماه رجب 1370 ه. ق. / 21 آوريل 1951 م ، ساعت صبح ، در خانۀ خود در خيابان ملك‌الشعرا بهار ،  خيابان تخت جمشيد بدرود زندگي گفت.

1330 دوم ارديبهشت ماه ، مطابق 16 ماه رجب 1370 ه. ق. / 22 آوريل 1951 م بعد از ظهر جنازۀ او را از مسجد سپهسالار تا چهار راه مخبر الدوله، بر سر دست بردند. و ساعت 4 بعد

از ظهر همانروز او را در شميران در باغ آرامگاه ظهير الدوله ، به خاك سپردند.

 

منبع : سایت   ملک الشعرا بهار

http://www.bahar-site.fr/zendaginama.htm#ssr

 

شماره ۸۳۰ ار ۲۷ خرداد تا ۹ تیر ۱۳۹۱

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید