back to top
خانهدیدگاه هابا چراغ گرد شهر

با چراغ گرد شهر

Nazar Ahari-5 ١٣٩٢/٠٦/٠٩- عرفان نظر آهاری: 
 
از دیو و دد ملول بود و با چراغ، گردِ شهر می گشت. 
 
در جست و جوی انسان بود.
 
گفتند: نگرد که ما گشته ایم و آنچه می جویی یافت می نشود.
 
گفت: می گردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است.
 
و گفت: قحطی است، نه قحطی آب و نان، که قحطی انسان.
 
بر آشفتند و به کینه برخاستند و هزار تیر ملامت روانه اش کردند؛ 
 
که ما را مگر نمی بینی که منکر انسانی. 
 
چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.
 
خنده زنان گفت: پیشتر که چشم هایم بسته بود، 
 
هیاهو می شنیدم، گمانم این بود که صدای انسان است. 
 
چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.
 
خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند 
 
و گفتند: حال که ما نه انسانیم،
 
تو بگو این انسان کیست که ما نمی شناسیمش!
 
گفت: آن که دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است. 
 
آن که کوه را بر دوشش می گذارند و خم بر ابرو نمی آورد. 
 
آن که نه او از غم که غم از او می گریزد. 
 
آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمی جنگد 
 
و از هر طرف که می رود جز او را نمی بیند. 
 
آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می رقصد، 
 
آنکه خونش عشق است و قولش عشق.
 
آن که سرمایه اش حیرت است و ثروتش بی نیازی. 
 
آن که سرش را میدهد، آزادگی اش را اما نه، 
 
آن که در زمین نمی جنگد، در آسمان نیز. 
 
آن که مرگش زندگی است. 
 
آن که خدا را …
 
    او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه،
 
پهلویش را دریدند.
 
فردا اما باز کسی خواهد آمد،
 
کسی که از دیو و دد ملول است
 
و انسانش آرزو ست. 
 
 
 
 
 
اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید