مردم ایران در زمان کنونی چه حالات روحی ـ روانی دارند؟
وقتی که از یک طرف زیر تیغ استبداد خونریز ولایت مطلقه فقیه و از جانب دیگر هجوم جنگی آمریکا و اسرائیل، خاصه زمانی که ریختن بمب و پرتاب موشک بر سر مردم حالت روزمرگی به خود گرفته و کشتار و ویرانیهای پرشمار را با خود به همراه می آورد.
پژوهشگران روانشناسی در طی سالهای اخیر خیلی بیشتر از گذشته حالات روحی و روانی انسانهایی را که در مناطق جنگی و بحرانهای حاصل از جنگها زندگی می کنند، مورد بررسی و کاوشهای روانشناختی قرار داده اند. سئوال اصلی که در اینگونه کاوشهای روانشناختی مطرح است، اینست:
حالات روحی ـ روانی انسانهایی که قربانی جنگها هستند، در وحشت دائمی بسر میبرند و زندگی میکنند، و هستی و وجود شان در تهدید دائمی نابودی قرار گرفته، چگونه کیفیتی دارد؟
محققین روانشناختی سئوال فوق را اینگونه ملموس تر برای ما تشریح میکنند:
« مجسم کنید، یک روز صبح از طنین دهشتناک انفجار بمبی در نزدیکی خانه تان با وحشتی غیر قابل تصور از خواب پریده و بیدار میشوید. وقتی از رادیو و تلویزیون و یا اینترنت اخبار شروع جنگ را گوش میدهید و می بینید، سر و پای شما را ترس و وحشت فرا میگیرد. بلافاصله با سرعت تمام جهت خرید مواد غذایی ضروری برای خانواده تان بسوی مغازه ای در نزدیکی منزلتان میروید و با تعجب دلهره انگیزی مشاهده میکنند که مغازه یا بسته است، و یا خالی از هر گونه مواد غذایی است. در عین حال نه تنها شما، بلکه هیچ کس دیگری نیز نمیداند، بعد از این وحشت ناگهانی آغاز جنگ، چه اتفاقی خواهد افتاد، و وضعیت این جنگ خانمانسوز به کجا منجر خواهد شد؟ »
جنگ هایی که در قرون گذشته افروخته میشدند، تماماً در میدانهای کارزاری بیرون از شهرهای پرجمعیت صورت میگرفتند. در آن جنگها تنها کسانی کشته و یا مجروح میشدند، که بطور مستقیم و فعال در جنگها شرکت داشتند. ولی از نیمه قرن بیستم میلادی، و بهنگام آغاز جنگ جهانی دوّم تا هم اکنون، ماهیت جنگها بطور کلی تغییر کرده است. قربانیان این جنگهای « مدرن » بیش از همه کودکان، زنان و مردان بیگناه ساکن در شهرها و روستاها هستند.
در حقیقت جنگهای دوران کنونی دیگر تنها نزاع صاحبان قدرت جهت توسعه قلمرو حاکمیت و سلطه خویش نیست، بلکه تمامی دست اندرکاران، مبلغین و مشوقین جنگهای کنونی، « جنایتکاران جنگی » هستند که جرم شان « جنایت علیه بشریت » است.
حال سئوال اصلی که برای روانشناسان محقق جنگها طرح میشود، اینست:
چگونه روح و روان انسانهای ساکن در شهرهایی که زیر بمب و موشک زندگی میکنند، این حالات وحشتناک را تحمل میکنند؟
در گذشته این سئوال برای روانشناسان اصلاً قابل طرح و بررسی نبود، سئوالی که برای آنان مطرح بود، بیشتر روانشناختی پیامدهای جنگها برای افراد شرکت کننده در جنگها و جنگجویان بود.
ولی در دوران کنونی چشم انداز شناسایی پیامدهای روانشناختی جنگها در مورد انسانهایی است که زندگی و سرنوشت آنان، بطور مستقیم درگیر، عاجز و وامانده در اضطراب و التهاب جنگ، در کشورها و شهرهایی است که همگی میدان جنایت و ویرانگری جنگها گشته اند.
بخشی از این سئوالها از قرار ذیل هستند:
الف. چگونه انسانهای درگیر در جنگها که نظامی نیستند، قادرند از جنبه روحی و روانی بدون آسیب و صدمه، سالم باقی بمانند؟
ب. آیا خشونتهای اعمال شده در جنگهای کنونی فجیع تر و خانمانسوز تر از همه دیگر انواع خشونتها نیستند؟
ج. آیا میتوان با خشونت های فراگیری که در جنگها اعمال میشوند، و از یکطرف منجر به فشار روحی شدید، ( استرس ) و از جانب دیگر پیامدهای دیرپای بشدت ویرانگر « تروما » برای تن و روان انسانهای قربانی جنگها میگردند، از سر گذراند؟ و بالاخره
د. آیا خشونت فراگیر اعمال شده در جنگها که ترومای جسمی و روحی پایداری را با خود بهمراه میآورند، بطور مستقیم نیز در شخصیت بعضی از انسانها، ـ در اینجا شخصیت بمثابه مجموعه ای از پندارها و کردار ها و گفتارها و احساسات ـ اختلال ایجاد میکنند؟
متاسفانه آنچه تا کنون در مورد پرسشهای بالا قابل شناسایی و درک گشته اند، ناامید کننده هستند. بخصوص این امر که در شخصیت و بینش بعضی از قربانیان جنگها، نوعی « انطباق جویی » Adjustment در شکل « ضرورت جنگها » را پدید میآورد.
جواب های مختصر و کوتاهی که تا کنون حاصل گشته اند، از این قرارند:
اوّل. بهنگام آغاز جنگ شوک عجیب و غریبی به انسانها دست میدهد. سپس تهدید پایداری متوجه هستی و وجود آنان میگردد. اینکه انسانها در این وضعیت چه واکنشهایی از خودشان بروز میدهند، بستگی به میزان ویرانگریها و مدت ادامه جنگها دارد.پ
برای مثال در هجوم و تجاوز جنگی آمریکا در ویتنام و یا روسیه پوتین به کشور اوکراین، طوریکه روانشناسان محقق گزارش میدهند:
« بعضی از انسانها چنان وحشت زده میشوند که تا مدتهای زیادی دچار حالت فلج روحی و روانی میگردند. »
دوّم. تعداد پرشمار دیگری از قربانیان جنگها دچار ترسی مداوم میشوند. طوریکه بدون داشتن هدف معین و مشخصی یا پا به فرار و گریز از محل زندگی خویش میگذارند و یا خودشان را بطور گیج کننده ای مشغول کارها و وظایف غیر ضروری میکنند.
سوّم. در بعضی دیگر از انسانهای قربانی جنگها تفکیک بیمار گونه ای Dissoziation در خودآگاه شان صورت میگیرد. این تفکیک منجر به جدایی موقت، میان خاطرات، برداشتها و یا حتی هویت شان میگردد. طوریکه فرد قربانی چنان رابطه اش با واقعیتها بریده و جدا میگردد که گویی تمامی وقایعی که دراطراف او میگذرند را دارد در یک فیلم سینمایی تماشا میکند.
چهارم. حالات روحی و روانی پریشان کننده در قربانیان جنگها، چنان گوناگون و متنوع هستند که گاهی این وحشت در آنان بوجود می آید، هر لحظه امکان کشته شدن خودش و یا عزیزان خویش را در نظر مجسم میکند.
پنج. از همه اینها بدتر این امر است که در اثر قطع ارتباطات تلفنی و اینترنتی، بعلاوه تماشای انفجارهای مهیب در اثر ریختن بمب و پرتاب موشک و پهباد ها در اقصا نقاط ایران، تعداد پرشماری از ایرانیان دیگر قادر نیستند با اعضا خانواده و یا دوستان و آشنایان خویش تماس برقرار کنند. بخصوص آنزمان که اینگونه افراد یا دور از وطن و یا در دیگر شهر های دور از آنان در ایران، زندگی میکنند.
حال این سئوال روانشناختی بس با اهمیت پیش می آید.
آیا میتوان با جنگ افروزی، جنایت جنگی و ویرانگری، اراده آحاد ملتی را شکست و آنان را به تسلیم شدن در مقابل زور و خشونت، وادار کرد؟
یکی از مهمترین دلایل ایجاد جنگها علیه هر ملتی، چه در درون توسط استبدادهای خونریز و فاسدی چون نظام شاهی در گذشته و ولایی در حال حاضر، و خواه از بیرون بوسیله قدرتهای خارجی چون آمریکا و اسرائیل و…، وادار کردن آحاد مردم ایران به تسلیم شدن در برابر زور و خشونت است.
اگر ما با دقت به روانشناختی هجوم و تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا به وطن مان ایران در زمان کنونی توجه کنیم، خواهیم دید که استراتژی و راهبردهای خاص این دو قدرت متجاوز، این هدف را دنبال میکند که مردم ایران را در سراسر کشور چنان تحت فشار ترور روانی و فیزیکی قرار دهند، ـ برای مثال زیرساختهای صنعتی کشورشان را نابود کنند ـ، تا دچار روانشناختی تسلیم شوند.
یعنی آنچه را که رژیم شاهی در گذشته و رژیم ولایت مطلقه فقیه در طول بیش از چهار دهه برقراری حاکمیت ترور و اعمال فشار فقر مادی و معنوی، قادر به انجام آن نگشتند، عملی کنند.
امروزه رژیم حاکم در ایران از دو جانب تحت فشار مرگ محتوم خویش قرار گرفته است. از جانب ملت ایران در درون، که ماهیت جنایتکار و ویرانگر او را تجربه کرده و بسیار خوب میشناسند، و از جانب قدرتهای خارجی از بیرون، که هدف اصلی شان از هجوم جنگی کنونی، بردن رژیم کنونی و آوردن آلترناتیو دلخواه خویش جهت ادامه غارت و چپاول ثروتهای سرزمین ایران، البته با استبدادی تازه نفس و یا ناشناخته است.
در این وضعیت رژیم ولایی مثل گذشته، همواره بکمک دشمن تراشی و جنگ طلبی های خویش، هدف اصلی اش تنها حفظ نظام فاسد و پوسیده خویش و بقای خود است. چرا این رژیم و همه دیگر رژیمهای استبدادی، هرگز پاسدار تمامیت ارضی خاک ایران و رفاه و کرامت مردم ایران نبوده، نیست و نخواهند بود.
حال این سئوال پیش میآید که مردم ایران در این وضعیت با چگونه روانشناختی قادر خواهند گشت مقاومت بایسته را در برابر تجاوز دشمن خارجی به پیروزی رسانند و تاب توان بقای استبداد ویرانگر در درون وطن خویش را نیز از او بگیرند و شبیه به دیگر استبدادها در دو قرن گذشته، در گورستان تاریخ دفن شان کنند؟
از جنبه روانشناختی جواب این سئوال را در چهار چوب « نظریه مدیریت ترور » terror management theory (TMT) که طرح روانشناسی اجتماعی است و در دهه هشتاد قرن بیستم توسط سه روانشناس اجتماعی شهیر ساخته و پرداخته شده است، توضیح داده خواهد شد.
در نوشته بعدی این امر مهم را که چگونه آحاد مردم ایران در این ترس هولناک از مرگ و نابودی خود و وطن شان، قادر خواهند گشت، نه تنها پیروز و سربلند این ترس را از سر گذرانند، بلکه در این نبرد سرنوشت ساز، رشد بایسته را نیز خواهند کرد.
