خانهدیدگاه ها«انگلیس و سلاخی دموکراسی ایرانی/ چگونه ۱۲۹۹ مسیر تاریخ را تغییر داد؟»،...

«انگلیس و سلاخی دموکراسی ایرانی/ چگونه ۱۲۹۹ مسیر تاریخ را تغییر داد؟»، از جمال صفری

کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ (۳ حوت) نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بود که با هماهنگی پیچیده میان مهره‌های نظامی، اطلاعاتی و سیاسی بریتانیا و عوامل داخلی به ثمر رسید. در حالی که لرد کرزن (وزیر خارجه وقت بریتانیا) همچنان بر اجرای قرارداد ناکام ۱۹۱۹ پافشاری می‌ کرد، جناح دیگری در لندن و هند به دنبال “مرد مقتدر” برای تأمین منافع خود بودند.

دکتر محمد مصدق در جلسات ۱۶ و ۱۷ اسفند ۱۳۲۲ در مجلس چهاردهم، نطقی تاریخی در مخالفت با اعتبارنامه سید ضیاءالدین طباطبایی ایراد کرد. او این سخنرانی را نه یک خصومت شخصی، بلکه وظیفه‌ ای ملی برای افشای ریشه‌ های دیکتاتوری در ایران می‌ دانست. خلاصه محورهای اصلی سخنان مصدق علیه سید ضیاء:

١- سید ضیاء به عنوان عامل بیگانه مصدق صراحتاً سید ضیاء را «عامل سیاست خارجی» (بویژه انگلیس) معرفی کرد. او معتقد بود بازگشت سید ضیاء به ایران پس از ۲۰ سال دوری، با حمایت قدرت‌ های خارجی برای اجرای نقشه‌ های جدید صورت گرفته است.

۲- ریشه‌ یابی دیکتاتوری در کودتای ۱۲۹۹:

مصدق کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ را سرآغاز نابودی مشروطیت و حاکمیت قانون در ایران دانست. او سید ضیاء را «جاده‌ صاف‌ کن دیکتاتوری بیست‌ ساله» (دوره رضا شاه) نامید و تأکید کرد که اقدامات او باعث تزلزل پایه‌ های استقلال ایران شده است.

۳ – غیرقانونی بودن دولت کودتا:

مصدق استدلال کرد که سید ضیاء با زور نظامی و برخلاف اصول قانون اساسی به قدرت رسیده است. او یادآور شد که در زمان کودتا، خود او (مصدق) به عنوان والی فارس، دولت سید ضیاء را به رسمیت نشناخت و ترجیح داد از مقام خود استعفا دهد.

۴- افشاگری درباره ماهیت کودتا:

یکی از اهداف اصلی مصدق، واداشتن سید ضیاء به اعتراف بود. در نتیجه این فشارها، سید ضیاء در دفاعیات خود علناً اعتراف کرد که «مسبب اول» و مدیر اصلی کودتای ۱۲۹۹، او بوده است، نه رضاخان!

تمرکز را بر تأثیر این نطق بر رابطه مصدق و محم درضا شاه در سال‌ های آغازین سلطنت او قرار می‌ دهیم. این نطق در واقع سنگ‌ بنای یک «بی‌ اعتمادی متقابل» شد که تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ادامه یافت:

١- زنده کردن هراس از «کودتا» در ذهن شاه جوان:

محمدرضا پهلوی در سال‌ های اول سلطنت (دهه ۲۰) سعی داشت چهره‌ ای دموکرات و پایبند به قانون اساسی از خود نشان دهد تا با پدرش متفاوت باشد.

وقتی مصدق در مجلس چهاردهم ریشه قدرت پهلوی (کودتای ۱۲۹۹) را زیر سؤال برد، در واقع مشروعیت خانوادگی شاه را نشانه گرفت. شاه متوجه شد که مصدق، نه‌ تنها با سید ضیاء، بلکه با هر قدرتی که منشأ آن «اراده ملی» نباشد، سر ستیز دارد.

۲- مصدق به عنوان «وجدان بیدار» مشروطیت:

نطق مصدق علیه اعتبارنامه سید ضیاء، او را به چهره‌ ای تبدیل کرد که فراتر از بازی‌ های جناحی، از «روح قانون» دفاع می‌ کرد.

شاه معتقد بود ارتش و سلطنت ضامن ثبات ایران‌اند، اما مصدق در آن نطق ثابت کرد که ثبات ناشی از کودتا، «دیکتاتوری» است و تنها راه نجات، بازگشت به قانون اساسی است.

٣- شکل‌ گیری مرزبانی مصدق در برابر دربار:

آن نطق به محمد رضا شاه فهماند که مصدق «نخست‌ وزیری مطیع» نخواهد بود. مصدق در مجلس چهاردهم نشان داد که حتی برای سرسخت‌ ترین دشمنانش (سید ضیاء) هم از «حقوق قانونی» حرف می‌ زند. این ایستادگی باعث شد، شاه در سال‌ های بعد، همواره با احتیاط و ترس با پیشنهاد نخست‌ وزیری مصدق برخورد کند، چون می‌ دانست او اختیارات کامل سلطنت را به چالش خواهد کشید.

۴- تضعیف پایگاه سنتی انگلیس در دربار شاه در آغاز سلطنت به‌ شدت تحت نفوذ سیاست‌ های بریتانیا بود. حمله مصدق به سید ضیاء (به عنوان مهره سوخته یا آشکار انگلیس)، شاه را در موقعیت دشواری قرار داد. شاه ناچار بود بین حمایت از چهره‌ های قدیمی وابسته به انگلیس و همسویی با موج ملی‌ گرایی که مصدق راه انداخته بود، یکی را انتخاب کند؛ انتخابی که تا سال ۱۳۳۰ معلق ماند.

نطق مجلس چهاردهم، نقطه عزیمت مصدق از یک «سیاستمدار قدیمی» به یک «رهبر ملی» بود. او با این کار به شاه فهماند که دوران «حکم دستگیری‌ های شبانه» (مدل سید ضیاء و رضا خان) گذشته است.

خواننده گرامی! برگی مهم از تاریخ معاصر ایران به نقل از پیشگفتار «هشتمین جلد از سری مجلدّ های «مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران»، در باره مقدمات کودتای سوم اسفند ( حوت) ١٢٩٩ را در اینجا می آورم.

** در فصل اول، وصیتنامه «اردشیر جی» را که نظریۀ «رژیم اتوکراسی وابسته» به مفهوم تمرکز شدید قدرت در دست یک نفر که ناقض حقوق ملی، تهدید آزادی های فردی و جمعی و … بود، و به رضاخان دیکته کرد، آورده ام. او آشنایی خود را با رضاخان اینگونه شرح می دهد: «در اکتبر سال ١٩١٧ [مهر ۱۲۹۶] بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان ‏آشنا کرد و نخستین دیدار ما فرسنگ‌ ها دور از پایتخت و در آبادی کوچکی در کنار جاده «پیر بازار» بین رشت و طالش صورت گرفت. (١) «رضا خان سواد و تحصیلات آکادمیک نداشت، ولی کشورش را می‌ شناخت. ملاقات‌ های بعدی من با رضا خان، در نقاط مختلف و پس از متجاوزات قوی، از بیش‌ تر در قزوین و طهران صورت می‌ گرفت. پس از مدتی که زیاد دراز نبود، حس اعتماد و دوستی دوجانبه‌ ای بین ما حفظ شد. او ترکی و روسی را تا حدی تکلم می کرد و به هر دو زبان به روانی دشنام می‌ داد! به زبانی ساده، تاریخ و جغرافیا و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را برایش تشریح می‌ کردم. بویژه مایل بود که سرگذشت مردانی را که با همت خود کسب کردند، برایش نقل کنم. او، در جلسات تا دیرگاهان، به صحبت من گوش می‌ داد و برای رفع مشکل، چای دم می‌ نوشیدیم. حافظه بسیار قوی و استعداد خارق‌ العاده‌ ای برای درک رئوس و لُب مطالب داشت و آنها را خوب به هم پیوند می داد و نتییجه می‌ نمود. سؤالاتش می‌ رساند که به افق دورتری می‌ نگرد و مایل است که از اول مملکت داری، [صاحب] اطلاعات شود» (٢). و او برای «برچیده شدن رژیم قضائی قاجار، به دست رضا خان بدون کمترین نگرانی و ابهامی به ضرر سیاست روسیه و لهذا، مورد استقبال و حمایت انگلستان بود». (٣) [تماس های اولیه] نزدیک ژنرال آیرونساید و من آغاز شد. من برای نظارت رضا خان در بارۀ نیروی قزاق، معتبری قائل بودم و در نهایت او را به آیرونساید معرفی کردم. آیرونساید همان خصوصیات را در رضا خان می‌ دید که من دیده بودم». (۴) از شخص رضا خان که تربیت قزاقی را برای حراست از منافع انگلستان در هیبت یک دیکتاتور بر مردم ایران تحمیل و مشروطیت را تعطیل کردند، آنها فرم ظاهری قانون اساسی مشروطیت را حفظ کردند، اما معنی واقعی آن را با توجیه «امنیت و ترقی» رضا خان با اعمال «قدرت مطلق و بلامنازع»، ازمحتوا خالی نمودند.

اردشیر ریپورتر ( جی) در وصیتنامه به آن بدینگونه اشاره کرده است:« تربیت نظامی رضا شاه را متقاعد کرده است که بدون رعایت انضباط شدید ‏در شئون مملک، کاری به ثمر نمی‌ رسد. باز بیم آن دارم که مورخین ایرانی ‏شدت عمل شاه را نسبت به کسانی که مستحق آن هستند، به سنگدلی و ‏شقاوت، سوء تعبیر نمایند و حال آنکه در زیر این صورت مردانه و سخت، ‏قلبی پر از احساسات می‌طپد. رضا شاه مردم ایران را می‌ شناسد و می‌ داند که ‏هرگاه انضباط و سختگیری را کنار گذارده و با ملایمت و نرمی با مرئوسین ‏رفتار نماید، ابهت خود و مقام منیع اش را از دست می‌ دهد و به قول ایرانیان ‏نمی‌تواند زهر چشم بگیرد. او به اشخاص رو نمی‌ دهد، ولی آنجا که اراده کند، ‏می‌ تواند ابراز ملاطفت نماید. هنگامی که این سطور را می‌نویسم رژیم ‏اتوکراسی در ایران برقرار است و قدرت به تمام معنی کلمه در دست رضا ‏شاه می‌باشد. او این قدرت مطلق و بلامنازع را صرفاً برای به جلو راندن ‏ایران می‌خواهد». (۵)

به روایت مصطفی تقوی، «گزینش رضاخان برای اجرای بخشی از این طرح و ایفای نقشی هر چند جزئی، نمی تواند تصادفی و حاکی باشد از اینکه انگلیسی ها از رضا خان سرافراز بوده اند. به تعبیر خودشان، او رئیس دولت مرتجع مقتدر بود. ژنرال آیرونساید چند ماه پیش به ایران آمد و مأموریت داشت به بررسی اوضاع و تصمیم گیری نهایی برای ایرانِ پس از شکست قرارداد ١٩١٩ و خروج قوه انگلیسی بپردازد، او رضا خان میرپنج را برای اجرای کودتا برگزید. برای دستگاه های اطلاعاتی انگلیس که موظف بودند همه امور حوزه جغرافیایی تحت استعمار خود و رجال آن را از جنبه های مختلف بررسی کنند و با شناخت قرارداد ها، برای هرکدام از آنها، پرونده های خاص تنظیم کنند. لیکن، در قزاق که نیروی نظامی و تحت مدیریت افسران رقیب، یعنی دولت روسیه بود، و افسران آن را شناسایی کرد، یک نیاز به جدیت در نظر گرفته شد. بنابراین، شناسایی امثال رضا خان حتی از مدت ها پیش از کودتای ١٢٩٩ برای مأموران انگلیسی امری طبیعی بود. تشخیص فردی مانند سید ضیاء الدین با شناسایی رضا خان تفاوت داشت. سید ضیاء در عرصۀ مطبوعات و جامعه و سیاست، حضور داشت و در برابر مسائل مختلف داخلی و خارجی موضعگیری می کرد و گرایش سیاسی خود را نشان می داد. از اینرو، شناسایی، ایجاد ارتباط و پیوند دادن با شبکه هواداران انگلیس در ایران کار بدی نبود. اما رضاخان چون در یک سازمان منضبط نظامی، آن هم زیر فرماندهی افسران دولت رقیب (روسیه) قرار داشت، شناسایی، ایجاد ارتباط و تشخیص گرایش سیاسی، پیوند دادن او با شبکه انگلوفیل، تغذیه فکری و در نهایت آموزش و آماده سازی او، برای اجرای مأموریت های ویژه، کاری دشواربود. اما به هرصورت، این کار انجام گرفت و اکنون فرایند آن به اجمال می آید.

رضا در حدود ۱۵سالگی ( ۷۲- ۱۲۷۱ ه.ش) به خاطر فقر و سختی معیشت و به تشویق دائی اش به قزاق خانه پیوست و در مأموریت های نظامی متعددی در نقاط مختلف کشور شرکت داشت. در جنگ با رحیم خان چلبیانلو در اردبیل تحت فرماندهی جعفر قلی خان سردار اسعد بختیاری حضور داشت. در سال ۱۲۹۰ که سالارالدوله می خواست حکومت تهران را ساقط کند و برادرش محمد علی شاه را دوباره به سلطنت برساند، او در لشکرکشی ای که با فرماندهی عبدالحسین فرمانفرما برای مقابله با آن حکومت انجام گرفت، شرکت داشت و به علت انجام وظیفه خوب، به درجه نایب یکمی ارتقا یافت. در سال ۱۲۹۱ به خاطر مهارت در کاربرد شصت تیر، به درجه سلطانی نایل آمد و به او رضا شصت تیر هم می گفتند. در خراسان و قسمت های جنوبی و حدود جام و باخَرز نیز مأموریت های مکرری داشت. مدتی در مشهد جزو قزاق های نگهبان بانک استقراضی قرار داشت. در دوران جنگ جهانی اول ( ۱۲۹۷- ۱۲۹۳ ) در همدان جزو دسته تیراندازان و درسال ۱۲۹۶ فرماندهِ گردان پیاده هنگ همدان شد. و درهمین سال کرانسکی، رهبر حکومت موقت روسیه، سرهنگ کلرژه را به عنوان فرماندهِ لشکر قزاق ایران به جای سرلشکر بارن مایدل منصوب کرد و سرهنگ استاروسلسکی را برای معاونت او تعیین کرد. پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به رهبری لنین و حاکم شدن بلشویک ها بر روسیه، رهبران این کشور تصمیم گرفتند از صحنه جنگ جهانی کنار بکشند. و در پی این انقلاب و تغییر مواضع حکومت جدید آن در سیاست خارجی، انگلیسی‌ها به اضطراب افتادند که نیروی قزاق، که تا این هنگام، به عنوان عامل اجرای سیاست های روسیه تزاری در ایران ایفای نقش می کرد، مبادا به ابزاری در دست حکومت انقلابی تبدیل شود و منافع آنان را در ایران به خطربیندازد. به همین علت برای بیرون آوردن لشکر قزاق از چنگ روس ها و تسلط بر آن، به چاره اندیشی افتادند. ملک الشعراء بهار در این باره می نویسد:

«انگلیسی ها که می خواستند جنگ را تا شکست آلمان دنبال کنند، از بیم اینکه مبادا لشکر قزاق ایران به فرماندهی افسران روسی دستخوش افکار انقلابی روسیه شده و دامنه انقلاب به ایران (که از اوضاع متفقین ناراضی بود) کشیده بشود، صلاح دیدند هر طور شده سرهنگ کلرژه فرماندهِ لشکر قزاق را که هواخواه حکومت روسیه بود از کار برکنار دارند. برای انجام این منظور با سرهنگ استاروسلسکی، معاون فرماندهی لشکر قزاق که درگراند هتل سابق منزل داشت، مذاکره کردند و او صلاح کار را چنان دید که با کمک یکی از افسران دیگر روس این منظور را انجام دهد و خود او به جای سرهنگ کلرژه، فرماندۀ لشکر قزاق ایران بشود. افسری که برای کمک به استاروسلسکی در نظر گرفته شد سرهنگ فیلارتف فرماندهِ هنگ همدان لشکر قزاق بود. رضا خان در این ایام زیر نظر فیلارتف بود و فیلارتف او را در جریان برانداختن کلرژه بکارگرفت. نیروهای تحت فرماندهی فیلارتف به محاصره محل اقامت کلرژه پرداختند». بهار می نویسد:

«سرهنگ فیلارتف به من گفت چند بار به سرهنگ رضا خان گفتمT کلرژه تقریباً بازداشت شده و نمی تواند بیرون برود. در اطاق را باز کن و داخل شو و او تردید داشت و می ترسید. در فکرم می گفتم، کسی که در آن موقع این اندازه شهامت نداشت، چگونه تغییر اخلاق داده است و اینک پادشاهی می کند. سرهنگ فیلارتف در را باز کرد، به درون دفتر سرهنگ کلرژه رفت، و با صدای بلند سرهنگ رضاخان را به درون خواند. او هم ناچار به اطاق رفته است. بدینگونه فیلارتف وارد اتاق کلرژه شد و او را مجبور به استعفا کرد. آنگاه با تلفن استاروسلسکی را از نتیجه اقدام خود آگاه کرد و او را دعوت کرد تا در آنجا حضور بیابد و فرماندهی لشکر قزاق را به عهده بگیرد. بنابراین، برکناری کلرژه، طرح انگلیسی ها بود که با همکاری فرماندهان ارشد روسی قزاق به اجرا درآمد. رضا خان به عنوان یک فرماندۀ جزء در این طرح و تصمیم نقشی نداشت و تنها مجری فرمان آنها بود. آنهم با آن شجاعتی که فیلارتف از آن سخن گفت! در آن تاریخ، روزنامه هایی که به شرح واقعه برکناری کلرژه پرداختند، حتی نامی از رضا خان به عنوان یکی از مجریان آن واقعه هم به میان نیاوردند. و این نشان می دهد که مدعای تاریخ نگاریِ متأثر از رژیم پهلوی، که از واقعه برکناری کلرژه به عنوان کودتای اول رضا خان نام می برند، و برای او در آن واقعه ادعا می کنند، به دور از واقعیت است. اما نباید از دیده به دور داشت، «نقشی مهم، اگر نه قطعی» که گزینش رضا خان برای اجرای بخشی از این طرح و ایفای نقشی هر چند جزئی، نمی تواند تصادفی باشد و حاکی از این است که انگلیسی ها از رضا خان شناخت قبلی داشته اند. و این واقعه سر آغاز شناسایی شان نبود. افرادی مانند سردار محیی، که عضو شبکه سرّی جامع آدمیت بود و برادر او میرزا کریم خان رشتی که از مهره های مهم انگلیس در ایران بود، از سال ها قبل رضا خان را می شناختند و میرزا کریم خان واسطه ارتباط اردشیرجی با رضا خان بود. رضا خان نیز از مدت ها پیش با برخی از صاحب منصبان انگلیسی، در ارتباط بود». (۶)

فصل دوم تا هفتم در بارۀ خاطرات «ژنرال سر ادموند آیرونساید، طراح کودتای ۱۲۹۹»، و «دست نوشته ها و یادداشت های آیرونساید» و «نقش وینستون چرچیل وزیر جنگ و نایب السلطنه هند در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹»، و نقش «کانون‌ های استعماری، کودتای ۱۲۹۹ و صعود سلطنت پهلوی» و «ریاست سه ماهه سید ضیاء و سیاست داخلی و خارجی سردا رسپه»، «علت سقوط سید ضیاء الدین به نقل از تاریخ احمد شهریور» و « رابطه رضاخان با انگلیسی ها به گزارش اسناد وزارت امورخارجه آمریکا» و…. می باشد.

خسرو شاکری، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، می نویسد: «انگلیس، که با بدترین بحران در تاریخ روابط خود با ایران (بدترین، شاید حتی تاکنون) روبرو بود، پس ازبررسی های عمیق، تصمیم به لغو قرارداد ۱۹۱۹ گرفت تا ادامۀ سیطرۀ خود را بر ایران تضمین کند. در جستجو برای یافتن مرد نیرومندی که کشور را با مشت آهنین اداره کند، رضا خان سر برآورد. سیاست جدید، آن چنان که اِوری، چرچیل و مونتاگیو می گفتند، و بازیگر عمدۀ آن رضا خان بود، معاملۀ شیرینی برای انگلیس از آب درآمد، نه فقط به این دلیل که مشکل فوری جنبش آزادی بخش را تخفیف می داد، بلکه همچنین، و مهمتر، به این خاطر که یک عصر نو استعماری را در ایران گشود که تأثیری ویرانگر بر جامعۀ ایران گذاشت. در عین حال، نخبگان فاسدی که به دستور ضیاء بازداشت شده بودند، تحتِ فشار انگلیس، آزاد شدند و فعالیت های “شرفتمندانۀ” پیشین خود در غارت مردم را از سر گرفتند!. به راستی، همان طور که بالفور گفت، دولت « شدیداً آنگلوفیل» سید ضیاء، از علنی کردن دامنۀ اختلاس آن نخبگان فاسد، یا به محکمه کشیدن آنان، خودداری کرد، زیرا بسیاری از آنان «سرسپردگان دولت انگلیس بودند، که عملاً برای آزادی آنان اقدام کرده بود. چنان که لرد چلمز فورد گفته بود، ایرانیان را بایستی در فساد وا می گذاشتند، زیرا این بهترین راه برای حفظ منافع انگلیس در ایران بود». (۷)

آنچه که بخشی از روحانیون، روشنفکران، فعالین سیاسی و قشرهای سودجوی جامعه به آن پایبند نبودند، همان عقیده به حقوق ملی و آزادی و استقلال، بود و هنوز نیز هست. برخی برسر دست نشاندگی و سرسپردگی با یکدیگر مسابقه می دهند و نوکرمأبی خود را توجیه می کنند. آنها از پول گرفتن و مزدوری کردن و رشوه دادن برای تقرب جستن نزد دولت بیگانه، عار ندارند. این عناصر و گروه ها جانبدار خط و مشی سید ضیاء بوده اند و هستند، و در کودتای ۱۲۹۹، و از آن زمان تاکنون، در تاریخ سیاسی و اجتماعی، همچنان در خدمت بیگانگان و کشورهای سلطه گر غرب، بویژه انگلیس و امریکا می باشند.

این نکته حائز اهمیت است که«خاطرات آیرونساید» بیانگر خلاء رهبری نیرو های ملی در تشکیل جبهه ای برای عبور از بحران ایران و سازماندهی درخور آن بود که تضمین کنندۀ آزادی و استقلال، امنیت داخلی، و دفاع از استقلال و تمامیت ارضی ایران باشد. از این خلاء رهبری ناشی از ناتوانی جانبداران استقلال و آزادی ایران، قدرت مسلط انگلیس استفاده کرد. امپراطوری در استراتژی عمومی خود، به ایران اهمیت تعیین کننده می داد. لذا، با کودتای سیاه سوم اسفند ۱۲۹۹، آلترناتیو دلخواه خود را توسط عوامل خود در ایران، که هیچ گونه پایۀ مردمی نداشتند، بر ضد اساس مشروطیت، بر مردم ایران، تحمیل نمود و مشروطیت را تعطیل کرد.

آیرونساید در تاریخ چهاردهم ژانویه ۱۹۲۱، در دفتر یادداشت خود چنین نوشت:

«شخصاً عقیده دارم که پیش از آنکه از اینجا بروم، باید بتوانم این افراد را به حال خود رها کنم …. در واقع، یک دیکتاتوری نظامی، گرفتاری های ما را برطرف خواهد کرد. و ما را قادر خواهد ساخت که بی هیچ دردسری، این کشور را ترک گوییم». (۸)

در ۱۳ فوریه ۱۹۲۱، قبل از کودتا، د ریادداشت های آیرونساید آمده است: «در حضور هنری‌ اسمایس، صحبتی طولانی با رضا انجام دادم. در این فکر بودم که آیا لازم است تضمین کتبی بگیرم یا نه؟ ولی سرانجام به این نتیجه رسیدم که تضمین کتبی فایده ای نخواهد داشت، زیرا اگر رضا بخواهد زیر قول خود بزند، چنین خواهد کرد و صرفاً خواهد گفت، قول هایی که داده است، تحت فشار از او گرفته شده است و او ملزم به رعایت آنها نیست. هنگامی که موافقت کردم، رضا را به حال خود رها سازم، دو نکته را برایش روشن ساختم:

۱- هنگامی که از هم جدا می شویم، نباید بکوشد مرا از پشت سر هدف قرار دهد. اگر چنین کند، این کار به نابودیش منجر خواهد شد، و به سود هیچ کس نخواهد بود، مگر حزب انقلابی.

۲- شاه تحت هیچ شرایطی نباید برکنار گردد. رضا با چرب زبانی قول داد و من و او دست یکدیگر را فشردیم. به اسمایس گفته ام که او را بتدریج به حال خود رها سازد». (۹)

دیگر اینکه، دلیل دخالت و سازماندهی انگلیس در کودتا این است که «آنچه در پی می آید، تلاشی در پیش بردن این استدلال بود که نه فقط نورمن از همه چیز آگاه بود، بلکه در همدستی با آیرونساید و دیگر چهره های سرشناس سفارت، کودتا را بدون اطلاع قبلی جرج کرزن طراحی و اجرا کرد. طبیعتاً، بخش مهمی از این همدستی، خود، عبارت بود از انکار هر نوع دخالت نورمن، رئیس دیپلماسی انگلیس در تهران. احتمال این نیز بسیار می رود که طراحان کودتا از حمایت سرّی وزرای کابینۀ لیبرال– یعنی وینستون چرچیل از وزارت جنگ، و مونتاگیو و چلمز فورد از وزارت امور هندوستان-، که همگی با قرارداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس مخالفت می کردند، برخوردار بوده باشند». (۱۰)

«عامل مهم دیگر که پرتوی بر دخالت انگلیس در کودتا می اندازد، این است که به گفتۀ نورمن، کودتاچیان بین ۲۵۰۰ تا ۲۳۰۰ تن و مجهز به ۸ عرادۀ توپ صحرایی، و ۱۸ قبضه مسلسل سنگین بودند. ضیاء اضافه می کند که آنها ۵۰ هزار گلولۀ قشنگ و مقداری پول داشتند که انگلیسیان به تازگی در اختیار قشون گذاشته و بین تودۀ سربازان قزاق تقسیم کرده بودند. ظاهراً، هیچ یک از این کارها بدون موافقت مقامات انگلیسی انجام نگرفته بود. (۱۱)

در این مورد که آیا سفارت انگلیس در ایران با وزارت جنگ، وزارت مستعمرات یا وزارت هندِ انگلیس، مشورت کرده بود، هر چند مدرکی در دست نیست، اما احتمالش بسیار بود. دلیل آن به سادگی این است که سابقه ای برای چنان اقدام حساس «مستقلی»، از سوی کارکنان سفارت در تاریخ دیپلماسی انگلیس وجود ندارد، همچنان که مورد خاص مشابهی از آن زمان به بعد نیز وجود نداشته است. بویژه در ارتباط با ایران، که یکی از مهمترین (اگرنه مهمترین) کشورهای استراتژیک در دفاع از هند در حساس ترین و تعیین کننده ترین لحظات بود. عدم دسترسی به مدارک روشن در بایگانی ها در مورد دخالت نورمن و گزارش های ارسالی به دیگر وزرای انگلیسی در لندن را می توان به سانسور مهم اسنادی نسبت داد که شرم آور تلقی می شدند، همچنان که در مورد کودتای ۲۸ مرداد ١٣٣٢ نیز، مصدق پیدا کرد. بویژه در مورد کودتای ۱۲۹۹، قوانین شدید، درس رئیس های مخفی انگلیس حاکم است. به راستی، نقش دستگاه جاسوسی انگلیس در چنین مواردی به شیوۀ مرسوم، «حلقۀ مفقوده» تاریخ دیپلماتیک، نامیده شده است. (۱۲)

جمال صفری،
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۷ ماه می ۲۰۲۶

توضیحات و مآخذ:

منبع: به نقل از پیشگفتار کتاب جمال صفری، «مصدّق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران»، جلد هشتم، انشارات مصدق – فاطمی – آذر ۱۳۹۶

١- خاطرات ارتشبد سابق، حسین فردوست، «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد دوم- صص ۱۴۸ – ۱۴۷

۲ -پیشین، صص ۱۴۸ – ۱۴۹

۳- پیشین، ص ۱۴۹

۴- پیشین، ص ۱۵۱ ‏

۵- پیشین، ص ۱۵۲

۶- مصطفی تقوی- «تأملی در کودتای ۱۲۹۹ »، فصلنامه تاریخ معاصر ایران- مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران شماره ۳۲ )- زمستان ۱۳۸۳- صص ۲۱ – ۱۷

۷- خسرو شاکری – «میلاد زخم (جنبش جنگل و جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران)»، مترجم شهریار خواجیان – انتشارات اختران – ص ۳۸۵

۸- «خاطرات سری آیرونساید» به‌ انضمام ترجمۀ متن کامل شاهراه فرماندهی، ناشر: مؤسسه ‌خدمات ‌فرهنگی ‌رسا – ۱۳۷۳- ص ۱۵

۹- پیشین – ص ۱۷

۱۰- خسرو شاکری «میلاد زخم (جنبش جنگل و جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران)»، ص۳۷۲

۱۱- پیشین، ص ۳۷۶

۱۲- پیشین، ص ۳۸۰

* بازیگران اصلی و نقش‌ های آنها:

وینستون چرچیل (وزیر جنگ): او به همراه جناح موسوم به “صهیونیستی” در دولت بریتانیا، بر خلاف وزارت خارجه، به دنبال راهکاری سریع و نظامی برای تثبیت ایران و جلوگیری از نفوذ بلشویک‌ ها بود. چرچیل دستورات لازم را از طریق کانال‌ های نظامی و اطلاعاتی برای حمایت از یک دولت مقتدر، صادر کرد.

لرد ردینگ (نایب‌ السلطنه هند): دولت هندِ بریتانیا که همواره دیدگاه‌ های متفاوتی با لندن داشت، از طریق شبکه اطلاعاتی خود در ایران (به رهبری اردشیر جی) به دنبال جایگزینی برای قاجار بود. ردینگ، دستورات مستقیم برای آغاز عملیات نهایی کودتا را به آیرونساید و اردشیر جی، ابلاغ کرد.

ژنرال ادموند آیرونساید: فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال ایران (نورپرفورس) که وظیفه داشت نیروهای قزاق را بازسازی کند. او رضا خان را به عنوان “تنها مرد لایق” میان افسران ایرانی شناسایی کرد، فرماندهان روسی و بی‌ کفایت را کنار زد و راه را برای حرکت قزاق‌ ها به سمت تهران هموار ساخت.

تامسون: فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال ایران (نورپرفورس – norperforce مخفف: north Persia force) بود که وظیفه داشت نیروهای قزاق را بازسازی کند.

اردشیر جی ریپورتر: رئیس شبکه اطلاعاتی بریتانیا در ایران که بیش از ۲۸ سال در ایران اقامت داشت. او رابط اصلی میان نایب‌ السلطنه هند و مهره‌ های داخلی بود و ادعا کرد که رضاخان را او کشف و به آیرونساید معرفی کرده و آموزش‌های سیاسی لازم را به وی داده است.

ضیاء الدین طباطبایی: روزنامه‌ نگاری که با قلم و تدبیر، مسیر تاریخ ایران را در اسفند ۱۲۹۹ تغییر داد. او بازوی غیرنظامی جریانی بود که با تکیه بر حمایت بریتانیا و چکمه‌ های نظامی رضاخان، نظم قاجاری را در هم شکست. او پل ارتباطی میان ژنرال آیرونساید بریتانیایی و قوای قزاق بود تا طرح فروپاشی دولت مرکزی را پی ریزی کند. ضیاءالدین در قامت مدیر روزنامه «رعد»، افکار عمومی را برای یک تحول بزرگ و خشن آماده کرد.

انجمنِ سایه‌ ها: در خلوتِ کمیته مخفی «آهن» در قزوین، آخرین نقشه‌ های هجوم به پایتخت را با دقت ترسیم کرد.

با سقوط تهران، احمد شاهِ مستأصل، فرمان نخست‌ وزیری رضا خان را امضا کرد. دولتی که تنها ۹۳ روز زیست اما نام «کابینه سیاه» را در تاریخ حک کرد:

رضا خان با بازداشت وسیع شاهزادگان قاجار و رجال استخوان‌ خرد کرده، لرزه بر اندام طبقه حاکم انداخت. با برقراری حکومت نظامی و لغو امتیازات سنتی، نظم کهن دیوان‌ سالاری را به چالش کشید.

ماه عسل سیاسی ضیاء الدین طباطبایی با رضاخان دیری نپایید. تضاد قدرت میان نخست‌ وزیرِ تئوریسین و وزیرِ جنگِ نظامی، در کنار رویگردانی احمد شاه، ورق را برگرداند. سید ضیاء، مردی که گمان می‌ کرد معمارِ نوین ایران است، پس از سه ماه از کرسی قدرت به زیر کشیده شد و راهِ درازِ تبعید را در پیش گرفت.

اهداف و پیامدهای خروج ایمن بریتانیا: ایجاد ثبات در ایران برای تخلیۀ بدون دردسر نیروهای بریتانیایی.

سد بلشویسم: تشکیل دولتی متمرکز و نظامی برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم از مرزهای شمالی.

تغییر ساختار قدرت: تضعیف نفوذ خاندان قاجار و جایگزینی الیگارشی زمین‌ داران با یک سیستم نظامی- اداری مدرن که در نهایت به تأسیس سلسله پهلوی انجامید. تضاد منافع میان وزارت خارجه (کرزن) و وزارت جنگ (چرچیل) باعث شد که کودتا در لایه‌ های پنهانی و بدون اطلاع رسمی دیپلمات‌ های ارشد بریتانیا در لندن، شکل بگیرد.

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید