( مقاله ذیل در نشست کانون دفاع از حقوق بشر در ایران، بتاریخ بیست و یکم ماه جولای ۲۰۲۶ اجرا، و مورد بحث و تبادل نظر حاضران قرار گرفت. )
روانشناسی انسان دوستی Humanistic psychology در دهه پنجاه و شصت قرن بیستم بمثابه نیروی سوّم روان درمانی در آمریکا شکل گرفت. در این شیوه از روانشناسی و روان درمانی، انسان موجودی جامع، کامل، و بی عیب و نقص تلقی میشود و با همین ویژگیها در مرکز پژوهشها و فنون روان درمانی قرار میگیرد.
در واقع برداشت هومانیستی از انسان، نگرشی انتقادی بود به دو دیگر نظریه های تحیقیقی و روان درمانی، چون « رفتار شناسی » Behaviorismus، که انسان را بمثابه « رفتارهای واکنشی مکانیکی » شبیه به حیوانات، و « روان تحلیلی » psychoanlysis، که انسان را در « نیروهای محرکه ناخود گاه سکسی » تقلیل میدادند، پای به عرصه وجود گذاشت.
سرشناس ترین جانبداران بیانگر روانشناسی انسان دوستی عبارتند از:
C.R. Rogers, F. Perls, A. Maslow, Ch. Bühler, V. Satir und R. Cohn.
روانشناسی انساندوستی در حقیقت متأثر از جنبشهای اعتراضی سیاسی و اجتماعی آمریکا در نیمه دوّم قرن بیستم بود. این جنبشها که همگی مردمی، دانشجویی، سراسری و همگانی بودند، اعتراض عمومی بودند به پایمال شدن حقوق انسان، که توسط دولت و بخش کوچکی از جامعه آمریکایی، در سیاستهای داخلی و خارجی آمریکا اجرا میشدند.
جنبشهای اعتراضی چون « جنبش صلح، جنبشهای اعتراضی به تبعیض قائل شدن میان انسانها، از جمله نژاد پرستی، رهایی زنان از وابستگی به سلطه مردسالاری ( emancipation )، بعلاوه آزادی انتخاب همسر و همدم دلخواه خویش ( آزادی سکس )، بدون هرگونه دخالت اجتماعی و سیاسی و مذهبی و … »، بیان میگردید.
ریشه های فلسفی روانشناسی و روان درمانی انساندوستی:
دو نحله فلسفی که تأثیرات عمیقی در پیدایش روانشناسی و روان درمانی انسان دوستی گذاردند، یکی « وجود گرایی » existentialism و دیگری « پدیده شناسی »phenomenology بودند.
این هر دو نحله فلسفی تعریف، برداشت، و تصویر و تصوری نو از انسان را ارائه میدادند. برای مثال این هر دو نحله، انسان را صاحب سرشت و ذاتی انباشته از خوبی و پاکی قلمداد میکردند. در عمل برداشت و تعریفی بسیار خوشبینانه از سرشت انسان داشتند که در فلسفه های غربی نو و تازگی میداشت.
در این تعریف، انسان موجودی فرهنگی و اجتماعی تلقی میشود که سازنده و رشد یاب است. چرا که از پایه و اساس موجودی خلاق بحساب میآید که شایسته رشد و ترقی است.
توضیح آنکه تا پیش از آن در غالب نحله های فلسفی و انسان شناسی، انسان یا موجودی شرور، قدرت پرست، زورگو و زورمدار و یا موجودی تشکیل یافته از نیمی شرارت و نیمی پاکی، قلمداد میگردید.
بنابر تعریف انسان دوستی، تمامی تلاش و کوشش انسان در همه طول عمرش در این امر خلاصه میشود که خویشتن خویش را بطور مداوم رشد دهد و بسوی کمال پیش برد. انسان همواره جهد و کوشش خستگی ناپذیری میکند تا به حیات و زندگی خود معنی دهد.
بنابر این تعریف، کار اصلی انسان، تبدیل مادیت به معنویت است و نه برعکس، طوریکه هرگونه معنویت انسانی را به مادیت، آنهم گاه مادیت بسیار خشن و خشونت آمیز، تبدیل کند.
بر اساس پیشرفت روانشناسی انسان دوستی، بخصوص برداشت مثبت او از انسان، از آن پس پرشمار شیوه های روان درمانی بر مبنای روانشناسی انسان دوستی ساخته و پرداخته شدند. یعنی شیوه های روان درمانی که انسان و تواناییهای او را جامع الاطراف میدانند. و وجود خود انسان، و نه دیگر عوامل را در مرکز پژوهشهای روانشناختی و روان درمانی قرار میدهند.
از جمله روان درمانیهایی چون « روان درمانی گفتاری » Talk therapy و یا روان درمانی « طراحی و معماری ( زندگی خویش ) » Gestalt therapy و دیگر درمان درمانیها که بر محور احساسات انسان بنا یافته اند، همه این شیوه های روان درمانی از روانشناسی انسان دوستی مایه و نشأت گرفته اند.
حال بپردازیم به تأثیر جنبشهای اعتراضی عمومی که بر مبنی حمایت از حقوق داتی انسان بودند و هستند.
چگونگی تأثیر جنبشهای اعتراضی سیاسی و اجتماعی همگانی بر روانشناسی انسان دوستی:
همزمان و به موازات رشد روانشناسی انسان دوستی در آمریکای پس از جنگ جهانی دوّم، دولت، سیاست و جامعه آمریکایی چه از جنبه داخلی و خواه خارجیِ بتدریج مردمسالاری بر اساس حقوق انسان، و انسان دوستی را رها کرده و بطور شتاب زده ای بسوی سلطه گری و حقوق کشی، چه در درون و خواه بیرون جامعه آمریکا، بر دیگر کشورها و جوامع بشری، پیش میرفت.
پس از جنگ جهانی دوم، قدرتمداری در سطح جهان، از اروپا عزیمت کرده و به آمریکا انتقال یافت. در این سیر تحول، دولت و بخشی از صاحب امتیازان جامعه آمریکایی، به خود نقش « ابر قدرت » را دادند. بدینصورت که هم در سیاست داخلی و هم خارجی خویش تا جایی که میتوانستند و میتوانند، آزادی و استقلال سیاسی و اجتماعی مردم را چه در درون و خواه بیرون از آمریکا، محدود میکردند و میکنند. یعنی اساسی ترین حقوق انسان، که آزادی و استقلال اوست را پایمال میکردند و میکنند.
برای مثال در سیاست داخلی از جمله در « عصر مک کارتی » McCarthy که در آن روشنفکران و کارگران فعال سیاسی معترض را با برچسبهایی چون « جاسوس و نفوذی کمونیست ها » بودن، جاسوس و خبرچین به سراغشان میفرستادند و بر اساس همین « جرم » حتی تعدادی از آنها شغل و حرفه خودشان را از دست دادند.
در سیاست خارجی نیز دولت آمریکا در نقش « ابر قدرت »، دچار این خیال واهی گشت که با نظامیگری و ساختن سلاحهای جنگی ویرانگر، بعلاوه ساختن سازمانهای بزرگ امنیتی در سیاست خارجی خود، مانند سازمان سیا CIA، با ادعای ایجاد « صلح و امنیت جهانی » سلطه گری را پیشه خود کرد و هنوز نیز میکند.
برای مثال هشت سال پس از جنگ جهانی دوم، یعنی در سال ۱۹۵۳ میلادی دولت آمریکا در اولین کشوری که کودتا کرد، میهن ما ایران بود. با این کودتا نماینده واقعی مردم، دکتر محمد مصدق را که در فضایی نسبتاْ مردمسارلار انتخاب شده بود، ساقط و بجای آن استبداد خشن و خونریز محمد رضا شاه را جایگزین آن کرد. طوریکه تا سقوط شاه توسط انقلاب مردم ایران در سال ۱۳۵۷ آمریکا از حاکمیت استبدادی شاه حمایت همه جانبه میکرد.
پس از این کودتای بقول خودشان » موفقیت آمیز « بود که در دیگر کشورهای جهان، از جمله کشورهای آمریکای لاتین علیه منتخبین واقعی مردم آن جوامع کودتا میکردند و استبدادهای بشدت فاسد و خونریز را جایگزین آنان میکردند.
در حقیقت در یک چنین فضایی که بشدت ضد حقوق و شأن و مقام انسان بود، در درون آمریکای سالهای پنجاه و شصت قرن بیستم، روانشناسی انسان دوستی پای گرفت.
بزبانی دیگر روانشناسی انسان دوستی حاصل جنبشهای اعتراضی سراسری مردم آمریکا در نیمه دوّم قرن بیستم بود. جنبشهایی که بشدت حامی و جانبدار ارزشها و باورهای جهان شمول، چون آزادی و استقلال ملتهای جهان که مهمترین حقوق ذاتی انسان است، احترام میگذاردند.
در حقیقت تلاش جهت بدست آوردن حقوق و کرامت انسانی، امری است که مابین نسلهای گوناگونی که در طول تاریخ پی در پی میآیند و میروند، بمثابه تلاشی دائمی جهت بدست آوردن آزادی و استقلال و رشد، و احترام به شأن و مقام انسان، همیشه در انقلابات و جنبشهای گوناگون سیاسی و اجتماعی مردمی و همگانی، در تمامی جهان، خویشتن را نمایان میکرد و میکند.
امر فوق را Kollbrunner در سال ۱۹۹۵ در صفحه ۴۴ کتاب خویش در مورد روانشناسی انسان دوستی اینگونه جمع بندی و فرموله میکند:
« ایجاد و تکامل روانشناسی انسان دوستی را تنها اینطور میتوان درک کرد که همصدایی و همنوایی و وابستگی روانشناسی انسان را با امور اجتماعی و سیاسی، بیش ار همه، رشد و ارتقاء خود انسان، در پرتو اتفاقات و رخدادهای سیاسی و اجتماعی زمان زیست شان، شناسایی کنیم. »
محتوی روانشناسی و روان درمانی انسان دوستی چیست؟
در روانشناسی انسان دوستی مسئله مربوط میشود به حقوق ذاتی انسان در اشکال گوناگون آن، از جمله برابری زن و مرد، عدم تبعیض قائل شدن میان انسانها از نژاد پرستی گرفته تا ستیز و دشمنی با اقوام و ملتها و مذاهب و فرهنگهای گوناگون، و یا خصومت علیه هم جنس گرایی.
علاوه بر اینها، مقوله هایی چون صلح و امنیت ملتها و اقوام و فرهنگها نبایستی بازیچه دست منافع دولتهای سلط گر و استبدادهای رنگارنگ گردند. زندگی شخصی و خصوصی و رفتارهایی که بیانگر آزادی و استقلال هر انسانی هستند، هیچ مربوط به کار دولتها نیستند، و دولتها اجازه ندارد در آنان دخالت بیجا کنند.
ریشه های عقلانی روانشناسی انسان دوستی کدامها هستند؟
اصل و اساس روانشناسی انسان دوستی بر پایه باور و احترام به حقوندی انسان ساخته و پرداخته شده است. بر پایه و شالوه این باور، هر انسانی توانایی و انگیزه رشد را بطور ذاتی یا مادرزادی در درون خویش دارد.
انسان قادر است حیات و زندگی خویش را بسوی معنی و معنویت هدایت کند و میکند. این توانایی ها و انگیزه ها بصورت کامل و جامع درونی هر انسانی هستند. بهمین دلیل انسان قادر است خود زندگی و سرنوشت خویش را سازماندهی و مرحله به مرحله به رشد و تعالی راهبر گرداند. برای آنکه بتوانیم انسان را بطور جامع درک کنیم، بی معنی است که یکایک وجوه گوناگون شخصیت او را جدای از یکدیگر شناسایی کنیم. و بدانها تقدم و یا تأخر مطلق دهیم، بلکه مجموعه همه تواناییهای انسان تنیده در یکدیگر هستند. کار مهم هر انسان سالم و پیشرو درک و فهم این توانایی ها و عمل جهت پروش آنها است.
برای مثال در روان درمانگری، چنانچه فردی علائم روان پریشی را از خود نشان داد، این اغتشاش روانی را بایستی از این منظر مورد توجه قرار داد که فرد روان پریش از یک و یا چندین تواناییهای خویش غافل گشته است. بهمین دلیل او دیگر قادر نیست آن توانایی را در زندگی روزمره خویش سازماندهی و بکار گیرد.
بنابر این قاعده روانشناسی انسان دوستی، کار اصلی روان درمانگر اینست که ناتوانی او را در آن زمینه ها ابتدا به خود او یاد آوری کند. سپس به او پیشنهاد و توصیه کند که این تواناییها را بکار گیرد و آنها را تقویت کند.
فردی که گرفتار بیماری روانی و یا هر نوع از روان پریشی است، بایستی ابتدا نسبت به کاستی ها و کمبودهای خویش آگاه گردد، سپس با تمرین مداوم در رفع آن کاستی ها تلاش و کوشش کند.
بزبانی دیگر، روان پریش بایستی نقاط ضعف تواناییهای خویش را به نقاط قوت تبدیل کند. تا بار دیگر قادر گردد، مجموعه تواناییها، انگیزه ها و امکانات خویش را در راه رشد و سلامت جسم، و احساس و فکر خویش، بکار گیرد.
منابع و مأخذ ها:
( ۱ ) Kollbrunner, Jürg, 1995. Das Buch der Humanistischen Psychologie. 3. Auflage. Frankfurt a.M.: Dietmar Klotz.
