خانهنویسندگانایمان فلاح – چرا پرسش «ما چرا عقب ماندیم؟» بزرگ‌ترین خطای مسئله‌شناسی...

ایمان فلاح – چرا پرسش «ما چرا عقب ماندیم؟» بزرگ‌ترین خطای مسئله‌شناسی تاریخ معاصر ایران بود؟

چرا پرسش «ما چرا عقب ماندیم؟» بزرگ‌ترین خطای مسئله‌شناسی تاریخ معاصر ایران بود؟

تأملی از منظر گفتمان حقوندی

ایمان فلاح – دبیر مرکز پژوهشهای حقوندی

 

سخن ویراستار

در گفت‌وگوی ایمان فلاح[i] با محمد منظرپور در برنامه «شبانه[ii]» از کانال یک، ادعایی مطرح شد که می‌تواند نقطه آغاز بازاندیشی در تاریخ اندیشه معاصر ایران باشد؛ اینکه شاید بزرگ‌ترین خطای روشنفکری ایرانی، نه در پاسخ‌هایی باشد که طی بیش از یک قرن به مسائل ایران داده است، بلکه در خودِ پرسشی باشد که از ابتدا بر ذهن و زبان اندیشه ایرانی حاکم شد.

این ادعا، برخلاف بسیاری از نقدهای رایج که تنها به بررسی پاسخ‌های متفاوت می‌پردازند، ریشه اختلافات یک قرن اخیر را در سطحی عمیق‌تر جست‌وجو می‌کند؛ یعنی در نحوه تعریف مسئله. از این منظر، هنگامی که پرسش نادرست باشد، حتی دقیق‌ترین پاسخ‌ها نیز جامعه را به مقصدی درست نخواهند رساند.

مقاله حاضر برای تشریح و بسط همین دیدگاه نگاشته شده است. نویسنده می‌کوشد نشان دهد که گفتمان حقوندی، مسئله ایران را نه «عقب‌ماندگی»، بلکه «بحران کیفیت تنظیم رابطه‌های انسانی» می‌داند و بر این باور است که بسیاری از منازعات فکری و سیاسی صد سال گذشته، حاصل باقی ماندن در چارچوب یک پرسش گمراه‌کننده بوده است.

 

نخست سخن

هر تمدنی پیش از آنکه با پاسخ‌هایش شناخته شود، با پرسش‌هایش شناخته می‌شود. پرسش‌ها، مسیر اندیشه را تعیین می‌کنند؛ افق دید یک جامعه را می‌سازند و مشخص می‌کنند که ذهن‌ها به دنبال یافتن چه چیزی باشند. گاهی یک پرسش آن‌چنان بر فضای فکری یک ملت سایه می‌افکند که نسل‌های متوالی، بی‌آنکه درستی یا نادرستی آن را بیازمایند، تمام توان خود را صرف پاسخ دادن به آن می‌کنند.

در تاریخ معاصر ایران، کمتر پرسشی به اندازه «ما چرا عقب ماندیم؟» چنین نقشی ایفا کرده است. این پرسش، از نیمه دوم قرن نوزدهم تاکنون، با صورت‌های گوناگون تکرار شده است؛ گاه در قالب «علت انحطاط ایران»، گاه در قالب «چرا از غرب عقب افتادیم؟» و در دهه‌های اخیر با آثاری مانند «ما چگونه ما شدیم؟». اختلاف‌ها فراوان بوده‌اند، اما پرسش تقریباً ثابت مانده است.

گفتمان حقوندی در اینجا ادعایی متفاوت مطرح می‌کند. مسئله اصلی این نیست که پاسخ درست کدام بوده است؛ بلکه باید از خود پرسید آیا اساساً این پرسش، پرسش درستی بوده است؟

اگر پرسش از ابتدا جامعه را به مسیر نادرستی هدایت کرده باشد، طبیعی است که پاسخ‌های متفاوت نیز، هرچند با نیت اصلاح، نتوانند به تحول بنیادین منجر شوند.

 

چگونه یک پرسش، بر یک قرن اندیشه ایرانی سایه افکند؟

پس از شکست‌های ایران در جنگ‌های روسیه و آشکار شدن فاصله علمی و نظامی با اروپا، بسیاری از روشنفکران عصر قاجار کوشیدند علت این وضعیت را توضیح دهند. در میان آنان، میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا ملکم‌خان و بعدها سید حسن تقی‌زاده، از مهم‌ترین کسانی بودند که مسئله ایران را در قالب «عقب‌ماندگی نسبت به غرب» صورت‌بندی کردند.

هر یک پاسخ متفاوتی ارائه می‌داد، اما همه در یک نقطه اشتراک داشتند: مسئله اصلی ایران، فاصله گرفتن از تمدنی بود که اکنون غرب نمایندگی آن را بر عهده داشت.

در دهه‌های بعد، جریان‌های مختلف فکری همین چارچوب را حفظ کردند. ملی‌گرایان ریشه مشکل را دور شدن از ایران باستان دانستند. اسلام‌گرایان علت را فاصله گرفتن از اسلام معرفی کردند. مارکسیست‌ها ساختار اقتصاد جهانی و سرمایه‌داری را مقصر دانستند. متفکرانی چون صادق زیباکلام نیز، هرچند روایت تاریخی متفاوتی ارائه کردند، همچنان در همان سنت مسئله‌شناسی باقی ماندند و کوشیدند توضیح دهند که «ما چگونه ما شدیم».

حتی متفکرانی که نقدهای عمیقی بر استبداد، وابستگی، غرب‌زدگی یا تمرکز قدرت وارد کردند، از جمله ابوالحسن بنی‌صدر، نیز عمدتاً در همان افق مسئله‌شناختی حرکت کردند که دغدغه اصلی آن، یافتن راه برون‌رفت از عقب‌ماندگی، استبداد یا وابستگی بود. از منظر گفتمان حقوندی، هرچند این تلاش‌ها گامی فراتر از بسیاری از روایت‌های رایج محسوب می‌شوند، اما همچنان پرسش بنیادین را از سطح کیفیت تنظیم رابطه‌ها آغاز نمی‌کنند.

در ظاهر، این جریان‌ها اختلافی عمیق با یکدیگر داشتند، اما از منظر گفتمان حقوندی، همه آنان در یک پیش‌فرض مشترک سهیم بودند: اینکه مسئله اصلی ایران «عقب‌ماندگی» است و باید علت آن را یافت.

این همان نقطه‌ای است که گفتمان حقوندی آن را به چالش می‌کشد. گفتمان حقوندی نه پاسخ تازه‌ای به پرسش‌های قدیمی، بلکه پرسش تازه‌ای در برابر یک قرن اندیشه ایرانی مطرح می‌کند. تفاوت آن با جریان‌های پیشین، پیش از آنکه در پاسخ‌ها باشد، در تعریف مسئله و انتخاب واحد تحلیل است.

 

خطای نخست؛ تبدیل دیگری به معیار

پرسش «ما چرا عقب ماندیم؟» از همان ابتدا یک معیار بیرونی را مفروض می‌گیرد. وقتی می‌گوییم «عقب مانده‌ایم»، ناگزیر باید بپرسیم: نسبت به چه کسی؟ پاسخ روشن است؛ نسبت به غرب.

بدین ترتیب، غرب به معیار سنجش تبدیل می‌شود و مسئله دیگر این نیست که جامعه تا چه اندازه بر مدار حق، کرامت و میزان عدالت حرکت می‌کند، بلکه این است که تا چه اندازه به الگوی غربی نزدیک شده است.

در چنین چارچوبی، توسعه بیش از آنکه حاصل خودآگاهی باشد، به تقلید تبدیل می‌شود. حتی مخالفت با غرب نیز در نهایت نوعی وابستگی به همان معیار است، زیرا همچنان غرب، نقطه مرجع باقی مانده است.

گفتمان حقوندی این مبنا را دگرگون می‌کند. معیار یک جامعه حقوند، نه شرق است و نه غرب؛ نه گذشته است و نه آینده؛ بلکه کیفیت تحقق حق در روابط انسانی بر میزان عدالت است که این میزان برگرفته از ویژگی های حق انتزاع یافته است. اگر جامعه‌ای در این مسیر حرکت کند، پیشرفت اقتصادی، علمی و فرهنگی و زیست محیطی نیز به صورت طبیعی پدید خواهد آمد، اما این پیشرفت دیگر هدف نیست، بلکه پیامد است.

 

خطای دوم؛ اشتباه گرفتن نشانه با بیماری

یکی از بنیادی‌ترین خطاهای این پرسش آن است که نتیجه را به جای علت می‌نشاند. عقب‌ماندگی یک بیماری نیست؛ بلکه یکی از نشانه‌های بیماری است.

جامعه‌ای که اعتماد اجتماعی در آن فروریخته، خانواده در آن تضعیف شده، رابطه مردم با قدرت بر پایه سلطه شکل گرفته، رابطه اقتصاد با اخلاق گسسته، انسان خود را مسلط بر طبیعت می داند و رابطه انسان با حقیقت مخدوش شده است، دیر یا زود در عرصه علم، صنعت، سیاست و اقتصاد نیز دچار عقب‌ماندگی خواهد شد. اما اگر تمام توجه جامعه به همین نشانه معطوف شود، بیماری اصلی همچنان پنهان باقی خواهد ماند.

در پزشکی، هیچ پزشک خردمندی تب را بیماری نمی‌داند. تب تنها علامتی است که از اختلالی عمیق‌تر خبر می‌دهد. از منظر گفتمان حقوندی، عقب‌ماندگی نیز چنین جایگاهی دارد.

مسئله واقعی ایران چیست؟

گفتمان حقوندی پیشنهاد می‌کند که به جای پرسش «ما چرا عقب ماندیم؟»، پرسشی بنیادین‌تر مطرح شود:

“چرا نتوانسته‌ایم سپهرهای زیست خود را بر مدار حق، کرامت و عدالت سامان دهیم؟”

این تغییر، تنها جابه‌جایی چند واژه نیست؛ بلکه دگرگونی کامل در واحد تحلیل است. در این نگاه، مسئله دیگر صرفاً دولت، حکومت، ملت، قانون، اقتصاد یا ایدئولوژی نیست؛ بلکه کیفیت «زیست رابطه‌ها» در سپهرهای مختلف زندگی انسانی است.

گفتمان حقوندی بر این اصل استوار است که انسان در خلأ زندگی نمی‌کند، بلکه همواره در شبکه‌ای از سپهرهای و بسترهای به‌هم‌پیوسته زیست می‌کند؛ سپهر فردی، سپهر خانواده، سپهر شهروندی(قوم، قشر…)، سپهر ملی، سپهر فراملی، سپهر طبیعت، بستر اقتصاد و سیاست و فرهنگ و در نهایت سپهر هستی هوشمند. هر یک از این سپهرها از مجموعه‌ای از رابطه‌های زنده کرامتمند تشکیل شده‌اند که بر یکدیگر اثر می‌گذارند و از یکدیگر اثر می‌پذیرند.

از این منظر، رابطه صرفاً پیوندی میان دو فرد یا دو نهاد نیست، بلکه خود، موجودیتی زنده و کرامتمند است. همان‌گونه که یک باغ تنها مجموعه‌ای از درختان نیست، بلکه نظامی زنده و هوشمند از ارتباط میان خاک، آب، نور، ریشه، هوا و گیاهان است، جامعه نیز تنها مجموعه‌ای از افراد یا سازمان‌ها نیست؛ بلکه شبکه‌ای از رابطه‌های زنده است که حیات یا مرگ تمدن به کیفیت آن‌ها وابسته است.

به همین دلیل، گفتمان حقوندی «کیفیت سپهرها» را مهم‌تر از شکل نهادها می‌داند. ممکن است کشوری پیشرفته‌ترین قانون اساسی را داشته باشد، اما اگر سپهر خانواده بر بی‌اعتمادی استوار باشد، حوزه اقتصاد بر رانت و فساد شکل گیرد، حوزه سیاست بر سلطه و حذف دیگری بنا شود و حوزه فرهنگ از حقیقت فاصله بگیرد، نتیجه چیزی جز بازتولید بحران نخواهد بود.

در این چارچوب، دولت تنها یکی از حوزه های جامعه است، نه مرکز و منشأ همه آن‌ها. همان‌گونه که اقتصاد، آموزش، دین یا رسانه نیز تنها بخشی از این منظومه‌اند. هرگاه یکی از این سپهرها از مدار حق خارج شود، این اختلال به سایر سپهرها نیز سرایت می‌کند؛ درست همان‌گونه که بیماری یک اندام، در نهایت سلامت کل بدن را تهدید می‌کند.

از این رو، پرسش بنیادین دیگر این نیست که «کدام نظام سیاسی بهتر است؟» یا «کدام ایدئولوژی ما را پیشرفته می‌کند؟» بلکه این است که کیفیت رابطه‌های زنده و کرامتمند در هر یک از سپهرهای زندگی ما چگونه است؟ آیا این رابطه‌ها بر پایه حق، آزادی، استقلال، میزان عدالت، صداقت، اعتماد و کرامت شکل گرفته‌اند یا بر پایه سلطه، تبعیض، ترس، توهین، تحقیر و ابزارانگاری؟

اگر سپهرهای زیست جامعه بیمار باشند، تغییر قانون، تغییر حکومت، تغییر ایدئولوژی و حتی تغییر ساختار اقتصادی، تنها شکل بیماری را تغییر خواهد داد، نه حقیقت آن را. اما اگر رابطه‌های زنده در این سپهرها بر مدار حق سامان یابند، پیشرفت علمی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی دیگر هدفی بیرونی نخواهد بود، بلکه پیامد طبیعی یک زیست حقوندانه خواهد شد.

چرا یک قرن در چرخه تکرار گرفتار شدیم؟

شاید مهم‌ترین نتیجه این پرسش نادرست آن بود که نیروهای فکری و سیاسی ایران را برای بیش از یک قرن درگیر پاسخ‌هایی کرد که همگی درون یک چارچوب مشترک قرار داشتند:

یک گروه سلطنت را راه نجات دانست. گروهی دیگر جمهوری را. عده‌ای به سکولاریسم و لائیسته رسیدند. عده‌ای حکومت دینی را نسخه نهایی معرفی کردند. برخی به ایران باستان بازگشتند و برخی به صدر اسلام.

اما کمتر کسی پرسید که آیا مسئله، اساساً در شکل حکومت است یا در کیفیت رابطه‌هایی که آن حکومت بر آن بنا شده است؟

از منظر گفتمان حقوندی، اگر رابطه‌ها حق‌مدار نباشند، سلطنت می‌تواند به استبداد تبدیل شود، همان‌گونه که جمهوری نیز می‌تواند به استبداد تبدیل شود. سکولاریسم می‌تواند کرامت انسان را پاس بدارد یا آن را نادیده بگیرد؛ حکومت دینی نیز همین‌گونه. بنابراین، شکل حکومت به‌تنهایی تضمین‌کننده حق نیست.

جامعه‌ای که رابطه‌هایش بر پایه سلطه، بی‌اعتمادی، تبعیض و نفی کرامت شکل گرفته باشد، هر ساختار سیاسی را به بازتولید همان الگو سوق خواهد داد.

تغییر پارادایم؛ از توسعه به زیست حقوند

گفتمان حقوندی توسعه را انکار نمی‌کند، اما آن را نقطه آغاز نیز نمی‌داند. تمدن، از دل قانون بیرون نمی‌آید؛ قانون، خود محصول کیفیت رابطه‌های انسانی است. اقتصاد سالم، نتیجه اعتماد و نگاه حقوند به طبیعت و المان های تولید و خلق است. اعتماد، نتیجه کرامت است. کرامت، نتیجه زیست حقوندانه است.

به همین دلیل، جامعه‌ای که بتواند رابطه‌های خود را بر مدار حق تنظیم کند، دیر یا زود دانش، ثروت، امنیت، آزادی، مشارکت و پیشرفت را نیز تولید خواهد کرد. اما جامعه‌ای که این بنیان را از دست داده باشد، حتی اگر پیشرفته‌ترین فناوری‌ها یا مدرن‌ترین ساختارهای حکمرانی را نیز اقتباس کند، همچنان در بحران باقی خواهد ماند.

پایان سخن

اگر این تحلیل درست باشد، آنگاه شاید بتوان گفت که بزرگ‌ترین بن‌بست اندیشه معاصر ایران نه اختلاف میان سلطنت‌طلب و جمهوری‌خواه، نه نزاع میان سنت و تجدد، نه کشمکش میان سکولاریسم و اسلام‌گرایی و نه جدال میان شرق و غرب بوده است؛ بلکه پذیرش بی‌چون‌وچرای پرسشی بوده که کمتر کسی خودِ آن را به نقد کشیده است. گفتمان حقوندی بر آن نیست که تاریخ یکصد سال گذشته را انکار کند یا نقش عواملی چون استبداد، استعمار، جغرافیا، فرهنگ، دین یا اقتصاد را نادیده بگیرد. این عوامل واقعی‌اند و در سرنوشت ایران اثرگذار بوده‌اند. اما هیچ‌یک، بدون توجه به کیفیت رابطه‌های انسانی، نمی‌توانند مسئله را به طور کامل توضیح دهند.

شاید زمان آن فرا رسیده باشد که به جای ادامه منازعه بر سر پاسخ‌های قدیمی، در خودِ پرسش تجدیدنظر کنیم. شاید پرسش بنیادین ایران دیگر این نباشد که «چرا عقب ماندیم؟» شاید پرسش حقیقی این باشد که: چرا رابطه‌های ما از مدار حق، کرامت و عدالت خارج شدند و چگونه می‌توان آن‌ها را دوباره به زیستی حقوندانه بازگرداند؟

اگر این تغییر در سطح مسئله‌شناسی رخ دهد، شاید بتوان امید داشت که ایران، پس از یک قرن سرگردانی میان پاسخ‌های متضاد، راهی تازه برای اندیشیدن به خود، جامعه و آینده‌اش بیابد؛ راهی که نه بر تقلید از دیگری، بلکه بر احیای حق در متن همه رابطه‌های انسانی استوار باشد.

 

منابع

  • آخوندزاده، میرزا فتحعلی. مکتوبات کمال‌الدوله. به کوشش و تصحیح‌های مختلف.
  • آل‌احمد، جلال. غرب‌زدگی. تهران: رواق.
  • تقی‌زاده، سید حسن. «اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ایرانی» و سایر مقالات سیاسی و اجتماعی.
  • زیباکلام، صادق. ما چگونه ما شدیم؟ ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران. تهران: روزنه.
  • ملکم‌خان، میرزا. روزنامه قانونو رسائل سیاسی.

[i] دبیرمرکز پژوهشهای حقوندی

[ii] شبانه با محمد منظرپور:چرا ایرانی‌ها در غرب هم به فرهنگشان پناه می‌برند؟ | گفت‌وگو با ایمان فلاح – YouTube

 

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید