در نوشته پیشین به نقش اعتماد بنفس در ایجاد تحول فردی و اجتماعی، بعلاوه داشتن خودی قوی، محکم و استوار پرداختم. در نوشته کنونی به ساز و کار روانشناسی داشتن و یا نداشتن اعتماد بنفس نزد انسانها می پردازم.
در ابتدا روانشناسی فاقد اعتماد بنفس بودن را شناسایی و بررسی میکنم.
روانشناسی فاقد اعتماد بنفس بودن:
اگر نگویم همه، ولی با اطمینان کامل میگویم، منشأ غالب مشکلات و مصائب موجود در جامعه امروز ایران، کمبود و گاه نبود اعتماد بنفس نزد بخش بزرگی از ما ایرانیان است.
روانشناسان و روان درمانگرانی که در مورد اعتماد بنفس مطالعه، تفحص و پژوهش کرده اند، همگی در امور ذیل نظری مشترک دارند:
پائین بودن سطح اعتماد بنفس، بخصوص و بیش از همه نزد جوانان هر جامعه ای، علت اصلی پیدایش و افزایش گرایش به استبداد، خشونت، جنگ افروزی و ویرانگری است. منشأ ایجاد جنّحه ها و جنایات، اعتیاد به مواد مخدر، و دیگر نابسامانی ها و ناهنجاریهای فردی و اجتماعی از ضعف اعتماد بنفس می آید.
علاوه بر اینها، عدم موفقیت در تحصیلات، چه در مدارس و دبیرستان ها و خواه در دانشگاهها، نرسیدن به آمال و و آرزوهای فردی و اجتماعی خویش، و از همه مهم تر، عدم دستیابی به آرمانهای ملی و تاریخی هر ملتی، ریشه در کمبود اعتماد بنفس دارد.
برای مثال سبب اصلی عدم استقرار و استمرار نظامی مردمسالار در میهن ما ایران، با وجود بیش از یک و نیم قرن تلاش و کوشش در این راه، ریشه در ضعف اعتماد بنفس همه کنشگران سیاسی و اجتماعی دارد که هدف خویش در رسیدن به این آرمان ملی و دینی را یا در نیمه راه رها میکنند، و در برابر استبداد ویرانگر بی تفاوت و کار پذیر میگردند، و یا با مستبدین همکاری، و شریک در جنایات و فساد ها و خیانت های آنان در حق وطن خویش میشوند
در حقیقت اینطور میتوان گفت که شالوده تمامی ناتوانایی ها، شکست ها، عدم رشد، چه نزد افراد، خواه جمع های انسانی، و جوامع گوناگون بشری، از فاقد اعتماد بنفس بودن است. چرا که معنای واقعی فاقد اعتماد بنفس بودن، از کار انداختن سرچشمه همه نیروهای محرکه رشد یاب در انسان است.
با آوردن مثالی از یک پژوهش روانشناختی بس با اهمیت، امور ذکر شده در بالا را روشن کنم:
Jerome David Frank پژوهش گر شیوه های گوناگون درمان بیماریهای روانی در سال ۱۹۸۱ مسیحی در تحقیق پیشگام خود پیرامون عوامل مؤثر در شفا یافتن کارکرد انواع گوناگون روان درمانگری های متداول، این امر بسیار مهم را معلوم همگان کرد:
« منشأ و ریشه اصلی نزدیک به تمامی اختلالات روانی ناشی از ضعف اعتماد بنفس است. غالب بیمارانی که به درمان روانگران مراجعه و از آنان طلب درمان میکنند، مشکل اصلی و واقعی شان، ضعف اعتماد بنفس است. زیرا که در اکثر بیماریهای روانی، از جمله و بیش از همه گرایش به استبداد و زورباوری، کزکردگی و افسردگی depression، انواع ترسها، اعتیاد به مواد مخدر و الکل، وسواس های بیمار گونه، اختلال در امر آموختن و یادگیری، مشکلات زوج های جوان در زندگی زناشویی شان، و دیگر مشکلات روانی ـ اجتماعی که بشدت حرکت گیر هستند و سبب روان پریشی میگردند، ما با ضعف اعتماد بنفس سر و کار داریم. » ( ۱ )
فرانک در پژوهش فوق بهترین راهکار دستیابی به سلامت روح و روان و درمان روان پریشی ها را به طور اختصار اینگونه بیان میکند:
« کلید اصلی موفقیت در انواع گوناگون روشهای روان درمانی، بازسازی روح مبارزه و مقاومت در برابر سختیهای زندگی است. این امر بستگی تام به باور به تواناییهای خویش، و خود و نفس خویش را ارزشمند شمردن، دارد. » ( ۲ )
از جنبه روانشناسی و روان درمانی اهمیت کار فرانک در این بود که تا آنزمان کمبود و ضعف اعتماد بنفس نزد بیماران روانی نه بمثابه اصل و منشأ بیماری آنان، بلکه یکی از علائم روان پریشی آنان تلقی میگردید. بهمین دلیل نیز کمتر مورد توجه روانشناسان و روان درمانگران قرار میگرفت.
تجارب خود من، طی سالیان دراز در حرفه روان درمانگری برایم مبرهن کرده است که اعتماد بنفس برای غالب انسانها امری ناشناخته، فوق العاده پیچیده، و بطور عمیق تأمل نشده است. حال این سئوال بس مهم پیش میآید:
چرا فاقد اعتماد بنفس بودن، چه نزد افراد و خواه جمع های اجتماعی و سیاسی، گرایش به زورباوری، استبداد، و خشونت و جنگ افروزی را سبب میگردد؟
بسیاری از افراد بر این باور هستند که مستبدین زور باور، صاحب اعتماد بنفس قوی هستند. زیرا عدم هراس آنان از دست زدن به خشونت و خویشتن را قربانی خشونتها کردن، معنایش داشتن اعتماد بنفس است.
حال آنکه از منظر دانش روانشناسی این تصور نه تنها غلط است، بلکه بر عکس، فاقد اعتماد بنفس بودن، سبب ساز گرایش به زور باوری و استبداد میگردد.
توضیح آنکه ضعف اعتماد بنفس و گرایش به زور باوری، دو روی یک سکه، و لازم و ملزوم یکدیگرند. چون ما انسانها یا به خود و تواناییهای خویش، که درونی ما هستند، باور داریم، و یا به زور و قدرت متکی و وابسته ایم، که در بیرون از ما وجود دارد.
در حالت اوّل، چون ما بخود و تواناییهای خویش که درونی ما هستند، باور داریم، دیگر به زور و قدرت که در بیرون از ما وجود دارد و یا بوجود میآید، نیازی نداریم. در حالیکه زورمداران مستبد، چون به تواناییهای درونی خویش باور ندارند، به زور و قدرت که در بیرون از آنها وجود دارد، نیاز دارند.
چرا اعتماد بنفس در درون، و زور و قدرت در بیرون از ما انسانها قرار دارد؟
دلیل اینستکه زور و قدرت به خودی خود وجود ندارد، باصطلاح قائم به ذات و مستقل نیست، بلکه در اثر یک رابطه، که آنرا رابطه سلطه گر و زیر سلطه می نامند، و بیرون از ما انسانها قرار دارد، بوجود میآید.
بهمین دلیل فرد و جمع باورمند به زور و قدرت، چون فاقد اعتماد بنفس هستند، بشدت به روابط قوا که در بیرون از آنها هست، باور دارند.. ولی انسان باورمند به تواناییهای خویش، به خود و درون خویش اعتماد دارد. در نتیجه هیچ نیازی به بیرون از خویش، به صاحبان زور و قدرت ندارد. بهمین دلیل روشن است که انسانهای صاحب اعتماد بنفس، آزاد و مستقل می اندیشند و عمل میکنند.
باز هم در حالت دوّم، اگر کس و یا کسانی زیر بار سلطه گران نروند و سلطه آنان را نپذیرند، زور و قدرت، هم بی محل میشود، و هم بوجود نمی آید. چرا که صاحبان زور و قدرت نیاز به افرادی زور پذیر دارند. در حالیکه فرد صاحب اعتماد بنفس، چون در اندیشیدن و عمل کردن آزاد و مستقل است، به هیچ چیز و هیچ کسی بیرون از خودش، نیاز ندارد. زیرا او به خود و تواناییهای درونی خویش متکی و باورمند است.
بهمین دلیل افراد و جمع های فاقد اعتماد بنفس، بخصوص در امور سیاسی، گرایشهای ذیل را از خود بروز میدهند:
اول. بشدت به صاحبان قدرت، چه در درون وطن خویش، یعنی مستبدین، و خواه بیرون از وطن خود، به قدرتهای خارجی، وابسته هستند،
دوّم. نیاز به « رهبری صاحب اقتدار » دارند که تمامی قدرتهای کشوری و لشکری در وجود او تمرکز یافته باشند،
سوّم. شیفته سازمانها و تشکیلات سیاسی هستند که ساختی بشدت هرمی شکل و دارای سلسله مراتب سخت دارند. طوریکه آنان بتوانند همزمان، هم فرمانبری از مافوق های خویش کنند، و هم از فرماندهی بر مادون های خود، احساس داشتن قدرت درشان بوجود آید،
چهارم. افرادی که فاقد اعتماد بنفس هستند، فراوان از افراد و سازمانهای سیاسی که اعتماد بنفس دارند، در نتیجه جانبدار آزادی و استقلال و حقوق انسان هستند، نفرت دارند. زیرا این شیوه از پندار و رفتار، هم ساختار روانی زورباوران را پریشان میکند، و هم مانع دستیابی آنان به کسب قدرت، اعمال خشونت و جنگ افروزی میگردد. و بالاخره
پنجم. علاوه بر امور بالا، در روانشناسی فردی و اجتماعی افراد و جمع هایی که فاقد اعتماد بنفس هستند، گرایش شدیدی نیز به کیش شخصیت و نارسیسم دارند.
این امر را در ذیل بیشتر توضیح میدهم که:
چرا فاقد اعتماد بنفس بودن، گرایش به کیش شخصیت ( نارسیسم ) را در انسانها بوجود میآورد؟
پر شمار مطالعات و پژوهشهای روانشناختی و روان درمانی ثابت کرده و میکنند که ضعف شدید ناباوری بخود و تواناییهای خویش، در اعماق روح و روان باورمندان به زور و خشونتگری، آنان را وادار به واکنش ناخودآگاهی در جهت مبتلا گشتن به کیش شخصیت، و پناه بردن به بیماری روانی ـ اجتماعی نارسیسم میکند.
این واکنش معمولاً ناخودآگاه درونی در افراد فاقد اعتماد بنفس، عقده « خود ناتوان بینی » ( واژه از بنی صدر است ) را در درون آنان بوجود آورد. در نتیجه مجبور میشوند در درون خویش میان خود بزرگ بینی غیر واقعی و خود ناتوان بینی واقعی، تعادل بوجود آورند.
یکی از شیوه های بسیار رایج این تعدیل بخشیدن به درون خویش، پرستش قدرت و اقتدار، هم در وجود خویش و هم در وجود دیگران، خاصه صاحبان قدرت است.
در واقع اینطور میتوان گفت که همه زور باوران و مستبدین مبتلا به کیش شخصیت، و نارسیست بیمارگونه هستند. مهمترین علامت این کیش شخصیت، دم زدن مدام از بزرگی و عظمت شخص خود، و اعمال خویش است. طوریکه در همه جا و همه وقت، وفور غیره واقعی تواناییها و با اهمیت بودن شخص خود را نزد دیگران، خاصه کسانیکه قوه تشخیص ضعیفی دارند، بنمایش می گذارند. بهترین مثال در این مورد تعریف و تمجید هایی است که در نظامهای استبدادی توتالیتر از رهبر و یا رهبران نظام میکنند.
از دید من، نه غالب، بلکه تمامی افراد و جمع هایی که گرایش به زورباوری و استبداد دارند، و جهت کسب قدرت با هر گونه ابزار و وسیله ای، از جمله دست زدن به خشونت، جنایت و جنگ افروزی، در واقع ضعف شدید اعتماد بنفس خویش را نمایان میکنند.
بهمین دلیل است که واکنش روانی آنان نسبت به این ضعف درونی، در اشکالی چون خود بزرگ بینی، خود بزرگ نمایی، غلّو بیمارگونه در توانایی هایی که اصلا ندارند، در پندار و کردار و گفتار های شان قابل مشاهده میگردد.
در بیماری روانی- اجتماعی گرایش به استبداد و خشونت، ما با هر دو خصلت بالا، یعنی ضعف اعتماد بنفس از یک طرف و خود شیفتگی بیمار گونه از طرف دیگر، سرو کار داریم. چون در ذهنیات، تخیلات و خیال بافی های فرد مستبد و نارسیست، او خویشتن را قهرمانی توصیف میکند، یک و یک دانه و بی نظیر، ولی واقعیت ها نشان میدهند که او فوق العاده ضعیف النفس، و فاقد هر گونه توانایی اجتماعی و سیاسی است.
دلیل روانشناختی این گونه رفتارهای تناقض آمیز، چیست؟
ضعف اعتماد بنفس سبب میگردد، فرد زورمدار جهت دادن آرامش و ثبات درونی بخود، واکنش ناخودآگاهی جهت تعادل برقرار کردن میان خود بزرگ بینی ذهنی، که غیره واقعی است و ضعف و ناتوانی عینی، که واقعی است، در درون خویش بوجود آورد. این واکنش در طی زمان در درون او به عقده ای مزمن و سخت آزار دهنده تبدیل میگردد. عقده ای که تنها از طریق اعمال خشونت هم نسبت به خود خویش و هم دیگران، خود را نمایان میکند.
بنابراین، دست زدن به خشونت، و جنگ افروزی مستبدین، آسان ترین راه حلی است که جهت آرامش بخشیدن به درون پریشان خود، اعمال میکنند.
چرا یکی از رایجترین رفتارهای افراد فاقد اعتماد بنفس، حسادت ورزیدن است؟
حسادت ورزیدن نسبت به توانایی ها و دستاوردهای انسانهایی که اعتماد بنفس دارند، یکی از مهمترین و بارزترین علامت رفتاری نزد افراد و جمع هایی است که فاقد اعتماد بنفس هستند.
در واقع منشأ ایجاد و شدت گرفتن عقده حسادت نزد هر انسانی، نشان از فاقد اعتماد نفس بودن او میدهد. حسادت بیماری روانی – اجتماعی است که بروشنی تمام میتوان منشأ آنرا در ضعف اعتماد بنفس انسانها مشاهده کرد.
از جنبه روابط انسانی و اجتماعی، خاصه در امور مربوط به سیاست، بیماری رشک بردن نسبت به تواناییهای دیگران، سخت ویرانگر است. زیرا که یکی از مهمترین عوامل شکست جنبشها و بازسازی استبداد در یک و نیم قرن تاریخ سیاسی ایران، همین حسادت ورزیدن زورمداران مستبد نسبت به استعدادهای صاحب اعتماد بنفس است. زیرا این افراد چون مستقل و آزاد می اندیشند و عمل میکنند، توانا به سازندگی هستند.
فرد و جمع حسود، چون خود فاقد اعتماد بنفس هستند، و در عین حال مدام خود را با دیگرانی که از آنها در هر زمینه ای بهتر و سرتر هستند، مقایسه و از این مقایسه درد و زجر میکشند، درشان حس انتقام جویی برانگیخته میشود.
اینگونه افراد بجای تکیه بر اعتماد نفس خویش و رشد تواناییهای خود، در سر و دل قصد آسیب رساندن به محسود های توانای خویش را می پرورند. از این جهت است که انسان حسود فاقد اعتماد نفس، نه تنها خود رشد بایسته را نمی کند، بلکه چنانچه توانست، مانع رشد دیگران نیز میشود.
با کمی تأمل میتوان به همه جوامعی که مستبدین حسود و فاقد اعتماد نفس حاکم بر آن هستند، مشاهده کرد که چگونه با ایجاد برخوردهای کاهنده، خشونت و جنگ افروزی، مانع بزرگی بر سر راه رشد مردم جامعه و ملت خویش میگردند.
در واقع انسانی که اتکاء بنفس ضعیفی دارد، نه تنها خویشتن خویش را ناتوان و بی بها گمان می برد، بلکه بشدت نیز نسبت به همه چیز و همه کس بدبین است. در نگرش او، هم آینده بشدت تیره و تار است، و هم همه انسانها ناتوان و عاجز بشمار میروند.
انسان فاقد اعتماد نفس دارای روحی سرشار از یأس و ناامیدی است. طوری که گویی روح و روان او منبعی مملو از انواع ترسها و دلهره ها نسبت به حال و آینده، و پُر از ناامیدی و عدم باور به تواناییهای خود و جامعه خویش است. در دید افرادی که فاقد اعتماد بنفس هستند، گذشته و حال بجای خود، آینده نیز بشدت سیاه و تباه است.
در نوشته بعدی به روانشناسی انسانهای صاحب اعتماد نفس خواهم پرداخت.
منابع و مأخذ ها:
( ۱ )
Jerome D. Frank: Group method in therapy. New York, Publish Affairs Committee, 1981
( ۲ ) از همین نوشته بالا، صفحه ۸۸ ببعد
