وراثت قدرت، از پدر به پسر، جنگ خارجی و تداوم استبداد در ایران
جهانگیر گلزار
انتقال « رهبری » جمهوری اسلامی از علی خامنهای به پسرش، مجتبی خامنهای، از دیدگاه قدرت مثل سلطنت موروثی است عملا سلسله ملایان دارد حکومت می کند . از منظر سیاسی، جانشینی پسر به جای پدر در رأس ساختاری که رهبر آن از طریق انتخابات آزاد و مستقیم مردم انتخاب نمیشود، ناگزیر پرسش اساسی را پیش روی جامعه قرار میدهد: انقلاب ۱۳۵۷ که یکی از اهدافش پایان دادن به انتقال موروثی قدرت بود، چگونه پس از نزدیک به نیم قرن به جایی رسیده است که عالیترین مقام قدرت بار دیگر از پدر به پسر منتقل میشود؟
میتوان این روش را گذار از «سلسلههای شاهنشاهی» به نوعی وراثت در ساختار ولایت فقیه دانست. البته با این تفاوت که ابزار مشروعیت بخشی و شکل حقوقی آن متفاوت است. مشکل اصلی نیز صرفاً شخص مجتبی خامنهای نیست. مسئله ساختاری است که قدرت نظامی، امنیتی، قضایی و بخش بزرگی از سیاست خارجی و داخلی را در مقامی متمرکز می کند که در برابر شهروندان مسئولیت مستقیم و قابل عزل از طریق انتخابات آزاد ندارد.
امید به «اصلاح از بالا» تا چه اندازه واقعی است؟
پس از روی کار آمدن مجتبی خامنه ای، ممکن بود عده ای تصور کنند او برای تثبیت حکومت راهی شبیه برخی حکومتهای اقتدارگرای منطقه مثل عربستان سعودی در پیش بگیرد : تعدادی آزادی اجتماعی محدود، کاهش بعضی سختگیریها، تغییر چهرههای فرسوده در سپاه و بسیج و بنیادهای تحت نظر او و نوعی نوسازی ظاهری، بدون تغییر بنیادی در چهارچوب قدرت.
اما انتصابهای اخیر خلاف چنین انتظاری را نشان داده اند . محسن رضایی به جایگاهی کلیدی در شورای عالی امنیت ملی رسیده، احمد وحیدی فرماندهی سپاه را در دست گرفته، حسین طائب به رأس بسیج بازگشته و ساختار فرماندهی نیروهای مسلح نیز به سوی تمرکز بیشتر و نفوذ افزون تر فرماندهان سپاه حرکت کرده است. این مجموعه تغییرات نشانه آماده سازی حکومت برای تقابل طولانی مدت خارجی و کنترل شدید مردم در داخل تفسیر می شود . از طرف دیگر گذشته این افراد نشان می دهد که انسانهای کاملا مطیع در مقابل قدرت مطلقه می باشند .
شواهد نشان می دهد مجتبی خامنه ای بقای نظام را بر سپاه، بسیج، سازمانهای اطلاعاتی و شبکههای ایدئولوژیک متکی می داند . کاهش اساسی خشونت از طرف او با یک تناقض روبرو میشود: بایستی عملا همان نیروهایی را محدود کند که امنیت و بقای سیاسی او به آنها وابسته است.
به همین دلیل، امکان اصلاحات محدود اجتماعی وجود دارد، اما اصلاحی که انحصار قدرت، دستگاه سرکوب و پاسخگو نبودن رهبری را مورد تعرض قرار دهد، با منطق بقای این ساختار در تضاد و مخالفت تمام قرار میگیرد.
غیبت رهبر و افزایش نقش دستگاه امنیتی
ابهام دیگری نیز وجود دارد. مجتبی خامنه ای پس از رسیدن به «رهبری »هنوز در انظار عمومی ظاهر نشده است. پزشکیان گفته است با او دیدارهای طولانی داشته و حتی درباره سلامت او اطمینان داده است، اما نبود حضور علنی مجتبی خامنه ای به عنوان «رهبر» همچنان موجب پرسشهایی درباره وضعیت جسمانی و نحوه واقعی تصمیم گیری در رأس حکومت شده است.
در چنین شرایطی، هرچه شخص رهبر کمتر در عرصه عمومی و نهادی حضور داشته باشد، اهمیت حلقه اطراف او و فرماندهان نظامی ـ امنیتی بیشتر میشود. بنابراین مسئله فقط این نیست که «مجتبی خامنهای چه میخواهد». باید پرسید چه شبکهای اکنون عملاً قدرت را اعمال میکند؟
جنگ، هم تهدید حکومت است و هم فرصت آن
اینجا مسئله جنگ با آمریکا و اسرائیل اهمیتی تعیین کننده پیدا میکند.
حمله خارجی برای ایران و مردم ایران یک خطر واقعی است: کشته شدن انسانها، تخریب زیرساخت ها، سقوط بیشتر اقتصاد، مهاجرت، بیکاری، تورم و ناامنی و نبود امید، اما جنگ برای یک نظام اقتدارگرای حاکم میتواند همزمان یک فرصت سیاسی داخلی نیز ایجاد کند.
در شرایط جنگی، حکومت میتواند مخالفت سیاسی با نظام را آسانتر با «همراهی با دشمن» یکی کند. فعالیت مدنی را مسئله امنیت ملی بنامد. رسانهها و فضای مجازی را محدودتر کند. بودجه و اختیارات بیشتری به دستگاههای نظامی بدهد و اعتراض معیشتی را در قالب اقدام علیه امنیت کشور تعریف کند.اعمالی که در حال حاضر شاهد آنها نیز هستیم .
بازگشت حسین طائب به رأس بسیج، مهم است ، زیرا حکومت از احتمال بازگشت اعتراضها بر اثر وخامت اقتصادی نگران است و بسیج قرار است نقش گسترده تری در شبکه اطلاعاتی داخلی ایفا کند.
بنابراین جنگ خارجی میتواند دو نتیجه ظاهراً متضاد داشته باشد: از یک سو حکومت را از نظر اقتصادی و نظامی تضعیف کند و از سوی دیگر بهانه و ابزار بیشتری برای نظامی کردن جامعه و سرکوب اعتراض داخلی در اختیارش بگذارد.
خطر اصلی این است که مردم ایران میان دو نیرویی قرار گرفته اند که خود حق انتخاب نداشته اند .
از یک طرف، فشار، تحریم، محاصره و حمله نظامی خارجی هزینه زندگی را افزایش داده و میدهد و جان و امنیت مردم را تهدید میکند. از طرف دیگر، حکومت میتواند همین تهدید خارجی را برای محدودتر کردن آزادیها و مطالبه وفاداری سیاسی در دایره قدرت مورد استفاده قرار دهد.
در چنین وضعیتی یک کارگر، بازنشسته، معلم یا خانواده عادی همزمان با سه بحران روبرو شده است :
گرانی و فقر ناشی از اقتصاد بحران زده و تحت تحریم های مختلف و جنگ
خطر مستقیم حملات نظامی به وطن و گسترش درگیریها
و افزایش فشار امنیتی در صورت اعتراض به موقعیتی که بر مردم تحمیل شده است .
وضعیت کنونی ایران در جنگ نوعی مسابقه فرسایشی اقتصادی توصیف می شود، که در آن هر دو طرف تصور میکنند طرف مقابل زودتر زیر فشار خواهد شکست. اما اشکال اساسی چنین محاسبهای این است که پیش از آنکه حکومتها «بشکنند»، معمولاً مردم هزینه را با جان و فقر بیش از حد، می پردازند.
خطای خطرناک: «دشمن دشمن من، دوست من است»
در حال حاضر اپوزیسیون وابسته و در بسیاری از موارد وطن فروش با یک آزمون مهم روبروست.
مخالفت با جمهوری اسلامی نباید به این نتیجه برسد که حمله خارجی به وطن ، به سود مردم ایران است. همان طور که دفاع از ایران در برابر تجاوز خارجی نیز نباید به معنای دفاع از ولایت فقیه تلقی شود.
این سه مفهوم باید از یکدیگر جدا بمانند:
ایران، حکومت ایران نیست.
مردم ایران، سپاه و دستگاه ولایت نیستند.
و مخالفت با حمله خارجی، حمایت از جمهوری اسلامی نیست.
میتوان با استبداد داخلی مخالف بود و همزمان حق ایران و مردمش را برای مصون ماندن از تجاوز خارجی به رسمیت شناخت. حتی میتوان گفت مخالفت با جنگ خارجی برای یک نیروی دموکراتیک اهمیت مضاعف دارد، زیرا جنگ ممکن است دقیقاً همان ساختار نظامی ، امنیتی را که مردم خواهان محدود کردن آن هستند، قدرتمندتر کند.
مسئله اصلی مجتبی خامنهای نیست، بلکه ساختار است
از این منظر، اینکه مجتبی خامنهای شخصاً اصلاح طلب تر یا خشن تر از پدرش باشد، مسئله درجه دوم است. تا زمانی که ساختار قدرت بر ولایت مطلقه، نیروهای نظامی و امنیتی، انتخابات محدود و نبود امکان گردش آزاد قدرت استوار است، سرنوشت جامعه بیش از آنکه به خلق وخوی رهبر وابسته باشد، به نیازهای بقای نظام وابسته خواهد بود.
انتصاب فرماندهان باسابقه سپاه و چهرههای مرتبط با سرکوب را میتوان نشانهای دانست که رهبر جدید، دستکم در مرحله کنونی، راه بقا را نه در گشودن فضای سیاسی، بلکه در تمرکز فرماندهی، افزایش بازدارندگی خارجی و تقویت کنترل داخلی جستوجو میکند.
دقیقا در همین نقطه است که خطر جنگ آمریکا برای آینده آزادی در ایران نیز آشکار میشود: یک جنگ طولانی ممکن است نه تنها کشور را ویرانتر کند، بلکه جامعه را وارد دور باطلی سازد که در آن تهدید خارجی، استبداد داخلی را توجیه کند و استبداد داخلی نیز با سیاستهای خود خطر درگیری خارجی را بازتولید نماید.
راه خروج از این دور باطل نه انتخاب میان «حکومت» و «قدرت خارجی»، بلکه ایستادن بر سه اصل همزمان است:
نه به تجاوز خارجی، نه به استبداد داخلی، و آری به حق مردم ایران برای استقلال، آزادی و تعیین سرنوشت خویش.
در نهایت، بزرگترین خطر برای مردم ایران این است که بار دیگر به آنان گفته شود باید میان استقلال و آزادی یکی را انتخاب کنند، در حالی که تجربه تاریخی ایران نشان داده است که استقلال بدون آزادی میتواند به استبداد تبدیل شود و آزادیای که بر مداخله و سلطه خارجی بنا شود، استقلال و در نتیجه خود آزادی را نیز از میان میبرد.
