back to top
خانهدیدگاه هاحنیف یزدانی: "مرگ اسطوره ی اصلاحات"-در نقد دلایل شرکت در انتخابات ۹۲

حنیف یزدانی: “مرگ اسطوره ی اصلاحات”-در نقد دلایل شرکت در انتخابات ۹۲

Yazdani Hanifموقعیت جغرافیایی و سیاسی ایران در طول تاریخ درازش خصوصیات و ویژگی هایی خاص به این کشور بخشیده است. تهدید دائمی استقلال کشور توسط قوای بیگانه و وجود استبداد همیشگی از یکسو ومطرح شدن ادیان و اندیشه های مختلف در طول تاریخ از عوامل اصلی شکل گیری خلق و خوی ایرانی شده است.

یکی از مهمترینِ این خصوصیات خلق و خوی ایرانی ها، حل کردن مشکلات اجتماعی به شیوه جنبش اجتماعی بوده است. در واقع با مطالعه شاهنامه به عنوان اثری برآمده از فرهنگ ایرانی و به خصوص حماسه کاوه آهنگر به دیر پایی این راهکار در ایران پی می بریم. در این اثر فردوسی می آموزد که در ایران هنگامی که قدرت پایگاه مردمی اش را از دست بدهد، به شدت تمایل به توتالیتاریسم دارد. و این قدرت در صورت عدم مقاومت جامعه می رود که چون ضحاک استبداد خود را فراگیر نمایید. و در نهایت راهکاری در میان نمی گذارد جز آنکه کاوه کرد! در واقع ایرانیان از دیر باز دارای« وجدان جمعی» فراگیری بوده اند که در بزنگاه تاریخ همواره توسط اندیشه ی توحیدی گرد می آمدند و در جهت تحقق اهدافشان که اغلب دفاع از آزادی و استقلال فردی و میهنی شان بوده است، تلاش می کردند. به سخن روشن تر اندیشه توحیدی سبب می شده است که تمامی گروهها و اقشار مختلف اجتماع ایرانی حقوق خود را در هماهنگی با حقوق دیگر هموطنان بیابند و از این رو جنبش همگانی به عنوان راهکار غالب در تاریخ و فرهنگ ایران بدل شده است.
این اندیشه که در واقع همان اندیشه «موازنه منفی» است باعث ادامه حیات ایران به صورت معجزه وار،در طول تمام سالهای سخت تاریخِ پر از جنگ، تجاوز و استبداد شده است. اندیشه ایی که در سده جاری نیز بارها سبب پیروزی برای کوشندگان خط استقلال – آزادی شده است. مسلم است که مهمترین ویژگی ایده ی موازنه منفی عدم باور به قدرتی خارج از توانایی مردم است. آنچنان که دکتر محمد مصدق گفت :«مجلس آنجاست که مردم باشند»، یعنی برای او خط قرمز سیاسی تنها حقوق مردم و ارزشهای دموکراتیک بود. در واقع دکتر محمد مصدق به عنوان یکی از مجریان اندیشه موازنه منفی هیچگونه باوری به نخبه گرایی چه در سطح ایران و چه در سطح بین المللی نداشت است. بر این اساس بود که یگانه اهرم عمل خود را ایرانیان و تنها جمهور ایرانیان می دانست و حتی در سخت ترین لحظات کودتا حاضر نشد از ابزاری دیگر استفاده نمایید.
با این مقدمه قصد دارم که به نقد رویکرد غالب روشنفکرانی بپردازم که این اندیشه بدیع ایرانی را فراموش کرده و سالیان متمادی است بر طبل نخبه گرایی می کوبند و در تحلیل و راه کار خود با بهرگیری از اندیشه های مختلف چپ و راست از تمامی قدرتهای داخلی و خارجی استمداد می طلبند غیر از صاحبان اصلی و همیشگی دیار ایران زمین؟!
برای مثال آقای مهدی امینی زاده چندی پیش در نوشته ایی چنین بیان داشت :« در صورتی که شخصیتهای وزین اصلاح طلب ریسک حضور در انتخابات را بپذیرنند می‌توانند فضا را تغییر دهند.»
نیاز به توضیح نیست که راهکار ایشان جز نخبه گرایی نیست و بر هر آزادی خواهی واضح است که اندیشه ی نخبه گرایی اندیشه ایی قدرت مدار است و از کوره راه اندیشه ی قدرت مدار به شاه راه آزادی و دموکراسی راهی نیست! البته ممکن است که این روش ها به مدل هایی نظیر دموکراسی دینی و حکومت هایی از این نوع منتج شود ولیکن باید توجه نمود که این مدل ها نمونه هایی از استبداد هستند و نه دموکراسی!
اما در میان دلایل بسیاری از روشنفکران نخبه گرا که در قریب 16 سال گذشته، اصلاحات را به اسطوره ی دست نیافتنی و حتی تابو تبدیل کرده اند هنوز هم دلایل زیر اندیشه ی اصلاحات را تکرار می کنند:
“شرایط کشور در دوران اصلاحات مطلوب بوده و یا مطلوب تر از حال حاضر بوده و بهتر است به آن دوران بازگردیم” برکسانی که در دوران اصلاحات را تجربه کرده اند پوشیده نیست که آن دوران طبق وعده های خرداد 76 قرار بود به نتایجی از جمله توسعه سیاسی منجر شود و نه اینکه خود وعده ای شود برای بازگشت! از سوی دیگر مسلم است که شکست آن تجربه است که پی آمدی چون روی کار آمدن دولت ناکارآمد آقای احمدی نژاد داشت! به عبارت دیگر دولت احمدی نژاد نتیجه طبیعی شکست اصلاحات و اندیشه اصلاحات بود. درواقع همان هنگامی که آقای حجاریان تز نخبه گرایانه ی «فشار از پایین و چانه زنی از بالا » را می داد و نقش 22 میلیون نفر را در تبدیل شدن وسیله فشار خلاصه می کرد، اصلاحات مرد. همان زمانی که رییس جمهور اصلاحات، آغوش جامعه را رها کرد و هم آغوشی قدرت را ترحیج داد باید شکست را در پیشاروی خود می دید. اما آیا امروز اندیشه اصلاح طلبان تغییر کرده است که خواهان بازگشت آنها باشیم؟!
“در صورت برنده شدن اصلاح طلبان در انتخابات شرایط اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی کشور درست می شود” تاثیر این شعار چون داروی مخدر است . مخدری که عنصر امید و حرکت در نسل جوان را در آنی خشک و پژمرده می کند. دلیل آن پرواضح است ؛ زیرا دروغی بوده است که بارها و بارها توسط مردم امتحان شده است و تنها معنی آن برای نسل جوان این است که شرایط همین است « باید سوخت و ساخت» و تنها کور سوی امید کسانی هستند که سالیان متمادی در مصدر دولت بوده اند و هیچ از پیش نبرده اند. از سوی دیگر در مقام واقعیت گویندگان این اسطوره باید پاسخ دهند که چگونه می توانند با اصلاحات چنین سیستمی که سرتاپای آن توسط موریانه ی مافیا و آقازاده ها پوسیده شده است، تنها و تنها حقوق اقتصادی مردم را اعاده نمایند؟ توجه بفرمایید که مسئله تنها حضور احمدی نژاد و امثالهم نیست صحبت از بیشمار رانت خوارانی چون بابک زنجانی، هدایتی، محصولی و … است؟ از سوی دیگر روشنفکران همیشه وفادار به اصلاحات باید روشن کنند که چه تفاوت ماهوی بین اصلاحطلبان و بدنه آنها با بدنه اصولگرایان است؟ آیا همین افرادی که آقای امینی زاده از آنان اسم می برد اطرافیانش انواع و اقسام رانت خواران و مافیا نیستند؟ آیا دعوا برای کسی چون آقای اکبرهاشمی رفسنجانی غیر از این نیست که چرا او و اطرافیانش را از گرد خوان دولت پراکنده کرده اند؟ چه زمانی می خواهید بپزیرید که دموکراسی یک سیستم است؟ سیستمی که شفافیت سیاسی و اقتصادی را مهیا کند وگرنه مافیا بازتولید می شود و با گذشت زمان چون مارهای ضحاک بر حرص و ولع آنان نیز افزون می شود!
“اصلاحات عدم خشونت و تغییر اساسی (یا انقلاب ) خشونت است. ” در طول 16 سال که از تولد جریان اصلاحات می گذرد امواج بحران های سیاسی، اقتصادی ، اجتماعی همچون سونامی بر پیکر بی جان خاک ایران و مردمانش وارد شد. ای روشنفکران وفادار به اصلاحات، چه کسی پاسخگوی این همه خسارت است که ثانیه به ثاینه بر آن افزوده می شود؟ در همین چند ماهه گذشته بیش از 1500نفر به دلیل برنج آلوده جان باختند آیا این خشونت نیست؟ آیا اعدام این همه جوانان که روزمره شده است هزینه نیست؟ آیا آلودگی هوا که باعث سرطان و مرگ بسیاری از شهروندان می شود خشونت نیست؟ آیا افسردگی که در واقع مرگ تدریجی است و امروز بر همه ایران سایه افکنده است ویرانی نیست؟ پس چطور توصیه به اصلاحات و شرکت انتخابات که در واقع تن دادن به شرایط موجود است را توصیه می کنید؟ و تغییرات اساسی را نهی می کنید؟
“شرکت در انتخابات حق هر فردی است و مشروعیت برای سیستم ندارد.” ابتدا باید روشن کنم که دموکراسی در واقع نوعی از حکومت است که “حق حاکمیت” را به ملتها می دهد و رای گیری و رای دادن خود وسیله تامین این حق است. پس این شعار نیز دروغی برای گمراه کردن است. دروغی که در آن وسیله اعمال حق را خودِ حق جلوه داده است. با این وجود اگر این وسیله ناکار آمد شد باید راهی را یافت تا حق حاکمیت را اعمال نمود. مسلم است در سالهای اخیر سیستم سیاسی با مهندسی انتخابات شرکت در انتخابات برای اعمال حق حاکمیت را بی ثمر کرده است و در واقع از حضور مردم تنها به نقع خود سو استفاده کرده است. در این میان تنها در انتخابات سال 88 مردم به صورت خودجوش گرد هم آمدند و از طریق جنبش اجتماعی خواستار اعمال حق حاکمیت خود در آن دوره شدند. حال تصور کنید که این حضور خود جوش مردم صورت نمی گرفت، در آن صورت چه روی می داد؟ جز این که سیستم سیاسی تنها از حضور اکثریت قریب به اتفاق نیروهای سیاسی همچون سال 84و بسیاری از مردم سو استفاده می کرد ؟ با این تفاوت که حجم افسردگی ناشی از این شکست و مورد سو استفاده قرار گرفتن مردم بیشتری بود. به همین دلیل سرازیر شدن خود جوش مردم به خیابانها و به جنبش در آمدن در سال 88 را نباید بر حسب اشتباه به حساب شرکت در انتخابات گذاشت. بلکه باید همچون یک مهندس به دنبال قواعد ایجاد آن از یکسو و موانعی که باعث بن بست آن شد گشت، تا در آینده این راهکار به سرمنزل مقصود برسد.
به یاد دارم که در روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری گذشته در سال 88، ساعتی با مرحوم مهندس سحابی به گفتگو نشستیم. در آن گفتگو مهمترین دلایل ایشان برای شرکت در انتخابات عبارت بود از؛
یک- تمام حرکت های اجتماعی همانند تجربه اسلامشهر در دهه 70 به شورش کور می انجامد.
دو- عدم شرکت باعث پیروزی جناح راست می شود پس برای ناکام گذاشتن آنها باید در انتخابات شرکت کرد.
سه – عدم شرکت یعنی خیانت زیرا از دید ایشان بدیل دیگری به جای شرکت در انتخابات وجود نداشت و به همین دلیل تحریم انتخابات هم معنی بود با در اختیار گذاردن کشور به دست رانتخوارن افسار گسیخته جناح راست و از هم پاشیدن شیرازه اقتصاد و یا حتی مورد حمله خارجی قرار گرفتن.
اگر چه این دلایل همه ناشی از دید نخبه گرایانه مرحوم مهندس سحابی بود ولیکن حضور میلیونی مردم در راهپیمایی 25 خرداد 88 که به دلیل سکوت جمعیت به راهپیمایی سکوت معروف شد، نشانه ایی بود از وجود فرهنگ بالای مردم ایران برای ایجاد یک دموکراسی واقعی.
درواقع مردم معترض در فردای انتخابات ریاست جمهوری تمامی دلایل روشنفکران برای شرکت در انتخابات را رد کردند و نشان دادند که فراسوی تحلیل هایی که بر اساس ترس و نومیدی تنها گزینه های بین بد و بدتر را پیش پا می گذارد می توان خواست خود را پی گرفت. و بدین ترتیب افق جدیدی توسط جنبش عمومی ترسیم شد. اگر چه به دلیل آماده نبودن رهبران جنبش در ارائه بدیل و متوقف شدن در اسطوره ها جنبش سبز ناموفق گذاشت.
“جامعه ایران فاقد نهاد های سیاسی و نهاد های مدنی است و ساخت این نهادها از اولویت های ایجاد دموکراسی است و برای اینکه بهار آزادی در ایران طولانی تر شود باید به فربه کردن این نهادها در ایران همت گماشت و به همین دلیل باید اصلاحات صورت گیرد” این اسطوره نیز در سالیان اخیر مطرح شده است. اینجانب نیز با این گزاره موافق هستم و عدم وجود ساختار های دموکراتیکِ مدنی و سیاسی را ضعفی بزرگ در تحقق دموکراسی و پایداری آن می دانم . ولیکن آیا این نکته بر کسی پوشیده است که آیا این استبداد حاکم بر ایران نبوده است که توانایی هر گرد همایی چه در سطح سیاسی (حزب) و چه در سطح جامعه مدنی ( نهاد های غیر دولتی و کانون های صنفی ) را از بین برده است؟ آنچه که باید از مطرح کنندگان این فکر پرسید این است که، طبق چه استدلالی معادله زیر را استخراج کرده اند!!
” چون ایران دارای نهاد ضامن مدنی و صنفی نیست ← باید اصلاحات ادامه داشته باشد.”
از نظر این قلم دادن چنین توصیه ایی همانقدر عجیب است که پیشنهاد ” رعایت شئونات شرعی” به گرداندگان جزیره ی لختی ها! در حالی که بر همه روشن است که این حاکمیت استبدادی بوده است که همیشه و همه جا مانع از ایجاد سندیکاها، کانونها و… شده است و سعی کرده است با موازی سازی آنها را ناکار آمد کند. برای مثال می توان به “خانه کارگر” و “انجمن های اسلامی مستقل دانشجویی” اشاره کرد. از دیگر سو باید اشاره کرد که لزوما نهاد های تشکیل شده ضامن تحقق حقوق نیست بلکه باید توجه داشت که نهاد هایی چون سپاه پاسداران به ابزاری برای تضعیع حقوق ایرانیان بدل شدند.
در واقع نگارنده معتقد است که بسیاری از روشنفکران از گزاره ی بدیهی« ایران دارای نهاد ضامن مدنی و صنفی نیست» به نتیجه دلخواه غیر واقعی خود رسیده اند. گویا فراموش کرده اند که اگر حکومت اجازه تشکیل نهاد های صنفی و سیاسی را می داد دیگر استبدادی وجود نداشت. در واقع چه در سالهای اصلاحات و چه در سالهای پس از اصلاحات، حکومت همین روش را در پیش گرفته است. اما اگر بخواهیم معادله فوق را به صورت صحیح تری باز نویسی کنیم می توان چنین پیشنهاد داد:
ایران دارای نهاد ضامن مدنی و صنفی نیست ← شرایط سیاسی- اجتماعی ایجاد شود که در آن حقوق انسانی رعایت و محترم شمرده شود ← نهاد هایی تشکیل شود که ضامن حقوق اصناف و گروهها مختلف باشد.
“اولویت راهکار فردی بر راهکار جمعی”. از آن جا که ما ایرانیان این روزها، بیننده و شنونده ی خبرهای بد و ناگواری از ایران هستیم. و تهدیدها داخلی و خارجی هر روز بیشتر و جدی تر می شوند. تهدید هایی که توسط حاکمیت اعمال می شود. و شامل به بن بست کشاندن اقتصاد، سیاست، فرهنگ و در واقع بی هیچ گونه اغراقی همه جنبه های زندگی مردم کشورمان شده است. خشونتی که فراگیر است و دامن گیر هر جنبنده ایی که در ایران زندگی می کند، شده است. متاسفانه این شرایط جهنمی همراه شده است با عدم وجود چشم اندازی حتی برای خارج شدن از این جهنم و چه رسد به دستیابی به ایده آلها! آنچنان که در گفتگو با هر جوانی به راحتی می توان به عمق نا امیدی جامعه پی برد. در این میان جوانان تنها راهکار را در فرار از آن جهنم ( راهکار فردی) می یابند.
در واقع یکی از ثمرات نامبارک تفکر اصلاح طلبی از بین بردن روحیه کار جمعی و مبارزه ریشه ایی با مشکلات و تاکید بر راهکارهای فردی است! به گونه ایی که در کشوری که روزگاری نه چندان دور مهد رسم و مرام جوانمردی و پهلوانی بود، این روزها کم نیستند کسانی که از آبشخور تفکر “لیبرال- اصلاح طلب” به فکر ساختن کلاهی از هر نمدی شدند. به بیان دیگر تفکر اصلاح طلبی به اشتباه به بسیاری از جوانان آموزش داد که راهکار نجات زندگی فردی را جایگزین مشکلات جمعی کنند!
از سوی دیگر تهدید دیگری که همیشه ایرانیان را دل نگران از تغییر می کند وجود اندیشه و تشکلهای اقتدارگرایانه در میان گروههای مخالف می باشد. این گروهها همیشه مخاطرهای مختلفی را برای مردم فراهم می کنند از جمله :
پس از انقراض این استبداد کهنه و فرتوت، استبدادی جوان و در ظاهر شیک ظهور می کند!
کشور ایران به آتش تفرقه و جنگ های قومی و مذهبی گرفتار می شود!
در نتیجه توده مردم معترض ایران که خواهان تغییرات بنیادی در راستای رسیدن به حقوق خود هستند ، به دلیل نیافتن اندیشه ی بدیل و همچنین افرادی که این اندیشه را نمایندگی می کنند ، سر در گریبان کرده و افسار زندگی را رها کرده و می سازند و می سوزند.
اما در اینجا روی سخنم با روشنفکرانی است که حامی تفکر اصلاح طلبی هستند؛ فرار از مسئولیت تاریخی چاره کار نیست! می دانم که اکثر روشنفکران کنونی ایران کسانی هستند که در انقلاب 57 شرکت داشتند و چون آن انقلاب به هدفهای کوتاه مدت خود نرسید بسیاری از آنان به ضرب المثل “مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد” گرفتار شده اند. در حالی که آن انقلاب به دلایلی به شکست انجامید ولی علت این شکست باید بررسی شود و تا از تکرار آن حوادث جلوگیری شود، نه از روش موفق آن انقلاب!
پیشنهادات نویسنده:
نویسنده معتقد است که در گام اول به جای نا امید کردن ملت ایران در گزینه های بد و بدتر و تن دادن به مهندسی انتخابات و مافیای اقتصادی و مالی، با شفاف کردن فضای سیاسی به بهترین انتخاب ملت یاری نماییم. ملتی که هر گاه توانسته است به هزار و یک روش و با رسا ترین صدا بر خواست خود مبنی بر تغییر دموکراتیک ایران تاکید نموده است! ملتی که علی رغم نظر حاکمیت و اکثر روشنفکران دارای شعور و معرفت است و نیاز به هیچ قیمی و ولایتی ندارد. حتی ولایت روشنفکران و اصلاح طلبان!
از این رو نویسنده معتقد است که در گام دوم باید امید و اعتقاد قلبی را حفظ کرد و آن را به جامعه منتقل کرد. امیدوارم که خوانندگان این متن این فرصت را داشته باشند تا فیلم “مسافران” ساخته بهرام بیضایی را بار دیگر ببیند. فیلمی که در آن بهرام بیضایی نشان می دهد که مادربزرگ داستان (جمیله شیخی) ،که شاید نمادی از ایران ما باشد، چگونه با ایمان به امید و زندگی اسباب معجزه را فراهم می آورد. معجزه ایی که همان زنده شدن آرزوهای یک ملت است.
ایران امروز ما نیز برای خارج شدن از حلقه های آتش گوناگون نیاز به معجزه دارد. وگر نه بر اساس معادلات منطقی احتمال شکست بیشتر از نتیجه دلخواه آزادی خواهان است. و این معجزه چه می تواند باشد جز جنبش همگانی مردم ایران. آیا حضور بیش از سه میلیون ایرانی معترض در تظاهرات سکوت معجزه نبود!؟
اما روشنفکران حامی اصلاحات باید فهمیده باشند که وقت تنگ است و اصرار بر روش شکست خورده ی اصلاحات نه تنها زمان را خواهد کشت، بلکه به انواع اپوزیسیون قدرت طلب این فرصت را می دهد که از فضای یاس آلود کنونی استفاده کرده و زمینه را برای هر چه سخت تر شدن اوضاع آماده نمایید. آیا زمینه برای رشد گروههای حامی تجزیه ایران در سال 76 مساعد بود و یا بعد از تجربه آن و گذشت 16 سال از آن؟
در گام سوم باید از غلظت تفکر نخبه گرا کاست و هر چه بیشتر به جامعه و مردم جامعه نقش داد و فضا را برای حضور “عموم مردم” در یک جنبش فراگیر مهیا نمود، تا مردم بتوانند توطئه های گوناگون استبداد، تجزیه طلبی ها، ورشکستگی اقتصادی و… را در یک فضای سرشار از شور و امید، احساسات و معنویت از بین برده و شرایط اجتماعی و سیاسی را مهیای رشد و توسعه ایران عزیزمان نماید.

 

[email protected]

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید