خانهنویسندگانایمان فلاح – از بیداری اجتماعی تا سرمایه‌داری وُک WOKE Capitalism

ایمان فلاح – از بیداری اجتماعی تا سرمایه‌داری وُک WOKE Capitalism

 

از بیداری اجتماعی تا سرمایه‌داری وُک WOKE Capitalism

تحلیلی بر دگرگونی یک جنبش عدالت‌خواهانه در پرتو گفتمان حقوندی

نویسنده :ایمان فلاح – دبیر مرکز پژوهش‌های حقوندی

“تجربه‌ی دوران وُک نشان می‌دهد عدالت اجتماعی زمانی پایدار می‌ماند که استقلال خود را از سازوکارهای قدرت و سرمایه حفظ کند.

سخن ویراستار

در سال‌های اخیر اصطلاح «وُک» یا «بیدارباش اجتماعی» به یکی از بحث‌برانگیزترین مفاهیم در عرصه‌ی فرهنگ، سیاست و اقتصاد جهانی تبدیل شده است. برخی آن را نشانه‌ی بیداری اخلاقی جامعه نسبت به تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌ها می‌دانند و برخی دیگر آن را محصولی از مهندسی فرهنگی و ابزاری برای هدایت افکار عمومی در نظام سرمایه‌داری متأخر تلقی می‌کنند. آنچه این بحث را پیچیده‌تر می‌کند، ورود گسترده‌ی شرکت‌های بزرگ، رسانه‌های جهانی و نهادهای قدرت اقتصادی به این حوزه است؛ حضوری که سبب شده مرز میان مطالبه‌ی اصیل اجتماعی و بازتولید منطق قدرت و سرمایه، مبهم و گاه مخدوش شود.

این نوشته تلاشی است برای بررسی ریشه‌های شکل‌گیری پدیده‌ای که از آن با عنوان «دوران وُک» یاد می‌شود؛ پدیده‌ای که ابتدا به عنوان واکنشی اجتماعی به تبعیض‌های تاریخی ظهور کرد اما در مسیر تحول خود با سازوکارهای نظام سرمایه‌داری جهانی پیوند خورد و معنایی تازه یافت. در این تحلیل، تلاش شده است این روند از منظر گفتمان «حقوندی» بررسی شود؛ گفتمانی که محور آن استقلال انسان، کرامت ذاتی او و نهادینه شدن حقوق در تمامی سپهرهای زندگی فردی، اجتماعی و جهانی است.

هدف این مقاله نه نفی ساده‌انگارانه‌ی یک جنبش اجتماعی است و نه پذیرش بی‌چون‌وچرای روایت‌های مسلط. بلکه کوشش شده است با نگاهی ریشه‌ای و تحلیلی، نسبت میان عدالت‌خواهی، قدرت و سرمایه روشن شود و در نهایت راهی برای بازگشت به افق حقوق‌محور در زندگی اجتماعی پیشنهاد گردد.

 

ریشه‌های اجتماعی پدیده وُک؛ بیداری در برابر تبعیض

پدیده‌ای که امروز از آن با عنوان «وُک» یاد می‌شود در آغاز نه یک پروژه‌ی سازمان‌یافته‌ی قدرت، بلکه واکنشی اجتماعی به تجربه‌ی طولانی تبعیض و بی‌عدالتی بود. در جوامعی که تاریخ آن‌ها با نابرابری‌های نژادی، تبعیض‌های ساختاری و حذف گروه‌های اجتماعی همراه بوده است، طبیعی بود که بخشی از جامعه به تدریج نسبت به این نابرابری‌ها حساس‌تر شود و خواهان تغییر گردد. اصطلاح «بیدار بودن» در این فضا به معنای آگاهی نسبت به سازوکارهای پنهان تبعیض و تلاش برای آشکار کردن آن‌ها بود. در چنین زمینه‌ای، مفهوم «بیداری اجتماعی» در اصل نوعی دعوت به مسئولیت اخلاقی محسوب می‌شد؛ دعوتی برای آنکه جامعه نسبت به ظلم‌هایی که عادی شده‌اند بی‌تفاوت نماند.

 

گسترش فرهنگی و ورود نظریه‌های هویتی

با گسترش این حساسیت اجتماعی، مفاهیم عدالت‌خواهانه به تدریج وارد حوزه‌های دانشگاهی، رسانه‌ای و فرهنگی شدند. در این مرحله، عدالت اجتماعی دیگر تنها به یک مطالبه‌ی مشخص علیه تبعیض محدود نماند، بلکه به چارچوبی گسترده برای تحلیل قدرت و هویت در جامعه تبدیل شد. مباحث مربوط به هویت‌های قومی، جنسیتی و فرهنگی در این فضا برجسته‌تر شدند و گفتمان جدیدی شکل گرفت که تلاش می‌کرد بسیاری از روابط اجتماعی را در پرتو مناسبات قدرت و هویت بازخوانی کند.

در این مرحله، مفهوم «وُک» از یک هشدار اخلاقی به یک زبان فرهنگی گسترده تبدیل شد؛ زبانی که در آن حساسیت نسبت به تبعیض‌های تاریخی به یک هویت فرهنگی تبدیل می‌گردید.

 

ورود نظام سرمایه‌داری و تولد «سرمایه‌داری وُک»

اما نقطه‌ی عطف این تحول زمانی پدید آمد که نهادهای قدرت اقتصادی و رسانه‌ای به این گفتمان وارد شدند. نظام سرمایه‌داری متأخر نشان داده است که توانایی چشمگیری در جذب و بازتعریف گفتمان‌های اجتماعی دارد. سرمایه‌داری نه تنها کالاها، بلکه ارزش‌ها، نمادها و حتی اعتراض‌ها را نیز به چرخه‌ی خود وارد می‌کند.

در چنین سازوکاری، مفاهیم عدالت اجتماعی نیز به تدریج به سرمایه‌ای نمادین تبدیل شدند. بسیاری از شرکت‌های بزرگ دریافتند که همراهی با زبان عدالت اجتماعی می‌تواند تصویر عمومی آن‌ها را تقویت کند، اعتماد مصرف‌کنندگان را افزایش دهد و جایگاه اخلاقی آن‌ها را در بازار بهبود بخشد. از این رو زبان عدالت‌خواهانه به تدریج در سیاست‌های تبلیغاتی و فرهنگی شرکت‌ها و رسانه‌ها حضور پررنگ‌تری پیدا کرد.

این فرایند سبب شد پدیده‌ای شکل بگیرد که برخی تحلیلگران از آن با عنوان «سرمایه‌داری وُک» یاد می‌کنند؛ وضعیتی که در آن زبان عدالت اجتماعی در چارچوب منطق سود و رقابت اقتصادی بازتعریف می‌شود.

 

دگرگونی معنا؛ از اصلاح ساختارها تا مدیریت نمادها

در این مرحله یک تغییر مهم رخ می‌دهد. عدالت اجتماعی که در اصل باید ناظر به ساختارهای نابرابر قدرت باشد، به تدریج به مجموعه‌ای از نشانه‌ها، نمادها و رفتارهای فرهنگی تبدیل می‌شود. تمرکز از اصلاح ساختارهای اقتصادی و سیاسی به مدیریت هویت‌ها و نمادهای فرهنگی منتقل می‌گردد.

در چنین فضایی، بسیاری از مباحث عدالت‌خواهانه از سطح ساختارهای واقعی قدرت فاصله می‌گیرند و بیشتر به حوزه‌ی زبان، فرهنگ و نمادها محدود می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که برخی منتقدان معتقدند عدالت اجتماعی در مواردی به جای آنکه قدرت را به چالش بکشد، می‌تواند حتی به بازتولید آن کمک کند.

 

نگاه گفتمان حقوندی؛ عدالت فراتر از سیاست هویت

از منظر گفتمان حقوندی، مسئله‌ی عدالت نمی‌تواند صرفاً در چارچوب رقابت‌های هویتی تعریف شود. در این گفتمان، انسان پیش از هر چیز صاحب حق است و این حقوق مستقل از ساختارهای قدرت و سرمایه وجود دارند. حقوندی بر استقلال انسان و نقش فعال او در نهادینه‌سازی حقوق تأکید دارد.

در این نگاه، عدالت زمانی معنا پیدا می‌کند که حقوق انسان در تمامی روابط اجتماعی نهادینه شود؛ از رابطه‌ی انسان با خود گرفته تا روابط خانوادگی، اجتماعی، ملی و حتی جهانی. به همین دلیل گفتمان حقوندی تلاش می‌کند بنیان رابطه‌ی انسان با جامعه را بر محور حقوق تنظیم کند، نه بر محور رقابت هویت‌ها یا مدیریت فرهنگی.

 

تفاوت بنیادین میان بیداری هویتی و بیداری حقوندی

یکی از تفاوت‌های اساسی میان بسیاری از روایت‌های «وُک» و گفتمان حقوندی در نحوه‌ی مواجهه با مسئله‌ی قدرت است. در حالی که بسیاری از گفتمان‌های معاصر عدالت اجتماعی بر بازتعریف هویت‌ها و نمادها تمرکز دارند، گفتمان حقوندی بر استقلال انسان از ساختارهای سلطه تأکید می‌کند.

در این چارچوب، عدالت نه به معنای رقابت میان گروه‌های هویتی، بلکه به معنای شکل‌گیری روابط حقوق‌محور میان انسان‌هاست. در چنین جامعه‌ای افراد نه به عنوان اعضای هویت‌های متعارض، بلکه به عنوان دارندگان حقوق مشترک با یکدیگر تعامل می‌کنند.

 

پایان سخن؛ بازگشت به افق جامعه‌ی حقوند

پدیده‌ای که امروز از آن با عنوان «دوران وُک» یاد می‌شود، یکی از پیچیده‌ترین تحولات فرهنگی و سیاسی در جهان معاصر را نمایندگی می‌کند. این پدیده در آغاز از دل تجربه‌های واقعی تبعیض و بی‌عدالتی سر برآورد و به عنوان تلاشی برای افزایش حساسیت اخلاقی جامعه نسبت به این نابرابری‌ها شکل گرفت. در این معنا، «بیداری» در اصل دعوتی بود برای آنکه جامعه نسبت به رنج‌ها و تبعیض‌هایی که در طول زمان عادی شده‌اند بی‌تفاوت نماند. اما همان‌گونه که بسیاری از جنبش‌های عدالت‌خواهانه در تاریخ مدرن تجربه کرده‌اند، این جریان نیز در مسیر تحول خود با سازوکارهای پیچیده‌ی قدرت، رسانه و سرمایه درآمیخت و در نتیجه معنایی تازه پیدا کرد.

این تجربه بار دیگر نشان می‌دهد که در جهان معاصر، هیچ گفتمان اجتماعی در خلأ شکل نمی‌گیرد و هیچ جنبش عدالت‌خواهانه‌ای از میدان نیروهای قدرت و سرمایه بیرون نمی‌ماند. هنگامی که یک گفتمان اجتماعی به سطحی از نفوذ فرهنگی می‌رسد، به تدریج به موضوع رقابت و بازتعریف در میان نهادهای قدرت تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، مفاهیمی که در آغاز برای نقد ساختارهای نابرابر قدرت پدید آمده‌اند، ممکن است در چارچوب همان ساختارها جذب و بازتفسیر شوند.

از این منظر، سرنوشت پدیده‌ی وُک تا اندازه‌ای یادآور مسیری است که پیش‌تر در مورد لیبرالیسم نیز مشاهده شده است. لیبرالیسم در آغاز گفتمانی برای دفاع از آزادی انسان و محدود کردن قدرت سیاسی بود، اما در روند تاریخی خود به تدریج با ساختارهای قدرت اقتصادی پیوند خورد و در بسیاری از موارد درون نظم مسلط سرمایه‌داری ادغام شد. در چنین فرایندی، مفاهیمی که در ابتدا برای رهایی انسان از سلطه‌ی قدرت مطرح شده بودند، گاه در قالب‌هایی بازتعریف شدند که بیش از آنکه به گسترش آزادی واقعی بینجامند، به تثبیت نظم اقتصادی موجود کمک کردند.

پدیده‌ی وُک نیز در روند تحول خود با وضعیتی مشابه روبه‌رو شده است. جریانی که در آغاز به عنوان واکنشی اجتماعی به تبعیض‌های تاریخی شکل گرفته بود، با گسترش در فضای فرهنگی و رسانه‌ای به تدریج در چارچوب نهادهای اقتصادی، رسانه‌ای و سازمانی بازتعریف شد. در نتیجه، آنچه در ابتدا نوعی بیداری اخلاقی نسبت به بی‌عدالتی‌ها بود، در مواردی به مجموعه‌ای از سیاست‌های نمادین، هویت‌های فرهنگی و رقابت‌های نمادین در عرصه‌ی عمومی تبدیل گردید. در چنین شرایطی، عدالت اجتماعی گاه به جای آنکه نیرویی برای نقد ساختارهای قدرت باشد، در قالبی فرهنگی بازتولید می‌شود که خود درون همان ساختارها عمل می‌کند.

گفتمان حقوندی در تحلیل این وضعیت بر یک اصل بنیادین تأکید می‌کند: عدالت اجتماعی تنها زمانی می‌تواند به نیرویی پایدار برای تحول جامعه تبدیل شود که استقلال خود را از سازوکارهای قدرت و سرمایه حفظ کند. اگر عدالت به ابزار رقابت‌های سیاسی، فرهنگی یا اقتصادی فروکاسته شود، خطر آن وجود دارد که به جای آنکه به نهادینه شدن حقوق انسان‌ها بینجامد، به بخشی از سازوکارهای بازتولید قدرت بدل گردد.

از این رو مسئله‌ی اصلی در برابر جوامع امروز نه انکار حساسیت نسبت به تبعیض و بی‌عدالتی است و نه محدود کردن عدالت به نشانه‌های فرهنگی و رقابت‌های هویتی. چالش اساسی آن است که چگونه می‌توان عدالت را از سطح شعارهای فرهنگی فراتر برد و آن را به بنیانی نهادی در تمامی سپهرهای زندگی اجتماعی تبدیل کرد. پاسخ گفتمان حقوندی به این پرسش، حرکت به سوی نهادینه شدن حقوق در تمامی سطوح زندگی فردی، اجتماعی و جهانی است؛ مسیری که در آن انسان‌ها نه صرفاً موضوع سیاست‌های قدرت، بلکه کنشگران آگاه در تحقق حقوق خویش و دیگران خواهند بود.

در چنین افقی، بیداری اجتماعی معنایی عمیق‌تر پیدا می‌کند. بیداری نه صرفاً آگاهی نسبت به تبعیض، بلکه آگاهی نسبت به حقوق و مسئولیت‌های متقابل انسان‌ها در ساختن نظمی عادلانه است. تنها در چنین شرایطی است که عدالت می‌تواند از سطح گفتمان‌های گذرا فراتر رود و به بنیانی پایدار در سازمان اجتماعی تبدیل شود.

شاید مهم‌ترین درس تجربه‌ی «دوران وُک» همین باشد: جامعه‌ای که عدالت را تنها در قالب هویت‌ها و نمادهای فرهنگی جست‌وجو کند، ممکن است در نهایت در همان چرخه‌های قدرتی گرفتار شود که قصد نقد آن‌ها را داشته است. اما جامعه‌ای که عدالت را بر بنیاد حقوق مشترک انسان‌ها بنا کند، می‌تواند راهی به سوی نظمی بگشاید که در آن آزادی، کرامت و برابری نه صرفاً شعارهایی فرهنگی، بلکه واقعیت‌هایی نهادینه در زندگی انسان‌ها باشند.

 

 

 

اخبار مرتبط

1 دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید