خانهنویسندگانایمان فلاح – نردبانِ توهم؛ نخبگان واکنشگر و بحرانِ معنا در ایران

ایمان فلاح – نردبانِ توهم؛ نخبگان واکنشگر و بحرانِ معنا در ایران

نردبانِ توهم؛ نخبگان واکنشگر و بحرانِ معنا در ایران

ایمان فلاح – دبیر مرکز پژوهش‌های حقوندی

سخن ویراستار

بسیاری از تحلیل‌هایی که درباره وضعیت امروز ایران نوشته می‌شوند، یا در سطح رویدادها باقی می‌مانند یا همه‌چیز را به ساختار قدرت، اقتصاد، تحریم، یا دخالت خارجی تقلیل می‌دهند. در مقابل، برخی نیز تنها جامعه یا «توده مردم» را مسئول می‌دانند و از نقش دستگاه فکری، نخبگان، و زبان سیاسی غفلت می‌کنند.
این نوشتار تلاش می‌کند از زاویه‌ای دیگر به مسئله نگاه کند:
بحران ایران پیش از آنکه صرفاً بحران حکومت، اقتصاد، یا حتی سیاست باشد، بحران «تعریف»، «گفتمان»، و «نظام تولید معنا» است.
جامعه‌ای که واژگان بنیادین خود را گم کند، حتی اگر پر از شور، فداکاری، خشم، یا آرمان‌خواهی باشد، ممکن است همان انرژی را در مسیر تخریب خود مصرف کند. در چنین وضعیتی، مسئله فقط واکنشگری توده‌ها نیست؛ بلکه خطرناک‌تر از آن، ظهور نخبگان واکنشگر و وابسته‌ای است که خود فاقد تعریف مستقل‌اند اما جهت حرکت جامعه را تعیین می‌کنند. این گروه درکنار سایر بلوکهای تشکیل دهنده کوه یخ ناحقوندی یکی از کارآمدترین نقش ها را در استمرار نظام ناحقوند حاکم ایفا می کند.

بحران فقط کمبود نیست؛ بحرانِ تعریف است

هر جامعه‌ای برای ساختن آینده، پیش از هر چیز به یک دستگاه فهم نیاز دارد؛ یعنی باید بداند انسان چیست، حق چیست، استقلال چیست، آزادی چیست، وطن چیست، سیاست چیست، رشد چیست، قدرت چیست، و نسبت فرد با جمهور و نهاد چگونه تعریف می‌شود. وقتی این مفاهیم روشن نباشند، جامعه حتی اگر پرتحرک باشد، ممکن است در جهت غلط حرکت کند. انسانی که مقصد را نمی‌شناسد، هرچقدر هم سریع بدود، فقط زودتر گم می‌شود.

مشکل اساسی ایران امروز شاید دقیقاً همین باشد: انبوهی از نیرو، خشم، آرمان، فعالیت، تحلیل، رسانه و حتی فداکاری وجود دارد، اما بخش بزرگی از آن فاقد تعریف روشن و مستقل است. در نتیجه، الگوها ناصحیح می‌شوند، آرمان‌ها تحریف می‌شوند، و راه‌حل‌ها خود به بخشی از بحران تبدیل می‌شوند.

جامعه‌ای که تعریف درستی از آزادی نداشته باشد، ممکن است آزادی را با حذف رقیب اشتباه بگیرد. جامعه‌ای که تعریف درستی از استقلال نداشته باشد، ممکن است استقلال را با کشیدن دیوار اشتباه بگیرد. جامعه‌ای که تعریف روشنی از عدالت نداشته باشد، ممکن است انتقام را عدالت تصور کند. و جامعه‌ای که تعریف درستی از وطن نداشته باشد، ممکن است در حالی که نام وطن را فریاد می‌زند، عملاً در مسیر فرسایش و نابودی آن حرکت کند.

نردبانی که به دیوار توهم تکیه داده شده است

یکی از خطرناک‌ترین وضعیت‌ها آن است که انسان یا جامعه، صادقانه و با تمام توان در مسیری حرکت کند که بنیان آن از ابتدا غلط باشد. در چنین حالتی، مسئله نه کمبود اراده است و نه ضعف در فداکاری؛ برعکس، ممکن است فرد یا جمعی با بیشترین سطح از تعهد وارد میدان شود: بسیار فداکار باشد، هزینه‌های سنگین بدهد، سال‌ها زندان را تحمل کند، در عرصه رسانه و افکار عمومی فعال باشد، در سطحی گسترده مبارزه کند و حتی جان خود را از دست بدهد. اما اگر دستگاه فهمی که این کنش‌ها را هدایت می‌کند بر پایه واکنش، نفرت، یا انواع توهم‌های ایدئولوژیک شکل گرفته باشد، آنگاه تمام این انرژی عظیم می‌تواند نه در جهت رهایی، بلکه در خدمت بازتولید همان چرخه‌ای قرار گیرد که فرد یا جامعه تصور می‌کرد علیه آن ایستاده است.

این دقیقاً همان وضعیتی است که می‌توان آن را «تکیه دادن نردبان به دیوار توهم» نامید؛ وضعیتی که در آن حرکت وجود دارد، تلاش وجود دارد، حتی رشد ظاهری هم دیده می‌شود، اما جهت‌گیری بنیادین اشتباه است و در نتیجه، صعود به جای رسیدن به رهایی، به تثبیت یک شکل دیگر از بن‌بست منتهی می‌شود. در این حالت، جامعه بالا می‌رود، اما نه به سمت گشایش و آزادی، بلکه به سوی بازتولید نوعی دیگر از انسداد و حتی کابوسی پیچیده‌تر.

تاریخ معاصر نیز مملو از نمونه‌هایی است که در آن انقلاب‌ها و جنبش‌ها با شعارهایی مانند آزادی، عدالت یا رهایی آغاز شدند، اما به دلیل نداشتن تعریف روشن و بنیادین از انسان، قدرت و نسبت میان افراد و نهادها، در ادامه مسیر به اشکال تازه‌ای از استبداد یا انسداد ساختاری تبدیل شدند. زیرا مسئله اصلی در چنین تحولاتى صرفاً تغییر افراد یا جابه‌جایی بازیگران نیست؛ مسئله عمیق‌تر، تغییر منطق بازی است. تا زمانی که منطق فهم، رابطه و قدرت دگرگون نشود، تغییر چهره‌ها به‌تنهایی نمی‌تواند مسیر تاریخ را از چرخه تکرار خارج کند.

واکنشگری؛ جایی که بحران هویت می‌سازد

جامعه‌ای که فاقد تعریف مستقل و پایدار از خود، از انسان، و از نسبت‌های بنیادین اجتماعی باشد، به‌تدریج در وضعیت واکنشی فرو می‌رود. در چنین شرایطی، به جای آنکه کنش‌ها از یک فهم درونی و افق‌ساز برآمده باشند، از بیرون و از فشار وقایع شکل می‌گیرند. جامعه دیگر «کنشگر» نیست، بلکه «واکنشگر» می‌شود.

در این وضعیت واکنشی، روند شکل‌گیری معنا نیز دگرگون می‌شود: دشمن است که هویت می‌سازد، نه خودآگاهی؛ بحران است که جهت می‌دهد، نه برنامه‌ریزی آگاهانه؛ خشم است که تبدیل به موتور حرکت می‌شود، نه فهم و تحلیل؛ و به‌تدریج نفی دیگری جایگزین توان ساختن آینده می‌گردد. یعنی انرژی اجتماعی به جای اینکه صرف خلق نظم‌های جدید شود، در تخریب مداوم «دیگری» مصرف می‌شود.

در چنین فضایی، کنش سیاسی دیگر از یک افق روشن، پایدار و حق‌محور آغاز نمی‌شود، بلکه صرفاً به مجموعه‌ای از پاسخ‌های هیجانی و مقطعی به وضعیت موجود تقلیل پیدا می‌کند. سیاست به جای آنکه هنر ساختن امکان‌های جدید باشد، به هنر واکنش دادن به تحریک‌های بیرونی تبدیل می‌شود.

به همین دلیل است که اگر به ظاهر صحنه سیاسی نگاه شود، نیروهای مختلف کاملاً متفاوت به نظر می‌رسند، اما در عمق، شباهت‌های بنیادین میان آن‌ها دیده می‌شود. زیرا بسیاری از این نیروها، با وجود اختلاف در شعارها و مواضع، از یک منطق واحد تغذیه می‌کنند: منطق قدرت. یکی خود را در پیوند با قدرت حاکم تعریف می‌کند و دیگری در نفی آن؛ اما هر دو در یک نقطه مشترک می‌مانند، و آن فقدان یک تعریف مستقل از انسان و حق است.

نتیجه این چرخه آن است که جامعه مدام میان اشکال مختلف بحران جابه‌جا می‌شود، بدون آنکه از منطق تولیدکننده بحران خارج شود. شکل‌ها تغییر می‌کنند، اما منطق درونی همان می‌ماند؛ و به همین دلیل، بحران بازتولید می‌شود، حتی در زمانی که تصور می‌شود جامعه در حال عبور از آن است.

خطای بزرگ؛ تقلیل بحران به «توده»

بسیاری تصور می‌کنند ریشه اصلی بحران در «مردم ناآگاه» یا «توده واکنشگر» نهفته است؛ گویی جامعه در سطح پایین خود دچار نقصی ذاتی است و اگر این لایه اصلاح شود، کل مسئله حل خواهد شد. اما این نوع تحلیل، نه‌تنها ناقص است بلکه در بسیاری موارد به انحراف فهم مسئله منجر می‌شود.

در واقع، توده معمولاً علت اصلی بحران نیست، بلکه بازتاب و انعکاس بحران در سطحی دیگر است؛ یعنی بازتاب بحران نخبگان و دستگاه تولید معنا. وقتی بخش مهمی از نخبگان یک جامعه دچار گسست در فهم مستقل می‌شوند، زبانشان توان تولید معنا از درون واقعیت را از دست می‌دهد و به جای آن به مصرف‌کننده الگوها و روایت‌های آماده تبدیل می‌شوند، طبیعی است که همان الگوها به سطح جامعه نیز منتقل شود.

هیچ جامعه‌ای بدون توازن میان «نهاد» و «گفتمان» پایدار نمی‌ماند.

در ایران معاصر، بارها مشاهده شده که نهادها بدون اجماع گفتمانی عمل کرده‌اند و در مقابل، گفتمان‌های گسترده بدون امکان نهادی شدن باقی مانده‌اند.

از منظر هابرماس، این شکاف به معنای ناتوانی در تبدیل کنش ارتباطی به کنش نهادی است؛ و از منظر بوردیو، به معنای عدم تبدیل سرمایه نمادین به ساختار پایدار. در سنت بنی‌صدر نیز، این وضعیت به شکل جدایی قدرت از حق فهمیده می‌شود؛ جایی که قدرت بدون حق، به بازتولید خشونت ساختاری می‌انجامد.

در چنین شرایطی، نخبگانی که باید تولیدکننده افق، معنا و فهم مستقل باشند، خود در وضعیت وابستگی فکری قرار می‌گیرند: زبان مستقل ندارند، به جای تولید اندیشه، مصرف‌کننده ایدئولوژی‌های آماده‌اند، توسعه را نه به‌عنوان یک فرآیند بومی و پیچیده، بلکه صرفاً به‌عنوان ترجمه مدل‌های وارداتی می‌فهمند، آزادی را در حذف رقیب سیاسی خلاصه می‌کنند، و سیاست را نه به‌عنوان تنظیم رابطه و ساخت نهاد، بلکه صرفاً به‌عنوان تصرف قدرت تعریف می‌کنند.

در چنین ساختاری، طبیعی است که جامعه نیز نمی‌تواند بیرون از این منطق شکل بگیرد. زیرا توده در خلأ معنا زندگی نمی‌کند؛ بلکه درون میدان معنایی‌ای حرکت می‌کند که نخبگان و دستگاه‌های فکری تولید کرده‌اند. به همین دلیل، اگر آن میدان فکری دچار اختلال باشد، بازتاب آن در سطح جامعه نیز به شکل واکنشگری، ابهام و تکرار بحران ظاهر می‌شود.

در این میان، یک روایت طنزآمیز اما بسیار عمیق می‌تواند این وضعیت را روشن‌تر کند. در یکی از داستان‌های منسوب به طنز کلاسیک اجتماعی (در فضای فکری عزیز نسین)، مردی مدت‌ها دچار سردرد، تنگی نفس، خستگی، قرمزی چشم و مجموعه‌ای از ناراحتی‌های پراکنده می‌شود. او به پزشکان مختلف مراجعه می‌کند. هر پزشک بر اساس دستگاه تشخیص خود، مسئله را پیچیده‌تر می‌کند: یکی آزمایش‌های گسترده می‌نویسد، دیگری داروهای سنگین تجویز می‌کند، سومی احتمال بیماری‌های خطرناک و حتی لاعلاج را مطرح می‌کند. روند درمان نه‌تنها به بهبود نمی‌رسد، بلکه مرد را وارد چرخه‌ای از جراحی‌ها، مداخلات پزشکی و فرسایش جسمی می‌کند؛ تا جایی که تقریباً از او قطع امید می‌شود.

در روزهای پایانی و فرسودگی کامل، مرد که دیگر توان درمان‌های پیچیده را ندارد، تنها برای دوخت یا تنظیم لباس به خیاط مراجعه می‌کند. خیاط نگاهی ساده به او می‌اندازد و می‌گوید: «این دکمه بالای پیراهنت را باز بگذار.»

مرد که سال‌ها در منطق پزشکیِ پیچیده زیسته، مقاومت می‌کند و اصرار دارد که دکمه باید بسته باشد. از نظر او، باز بودن دکمه درست نیست، او عادت کرده است. اما خیاط با آرامش و بداهت می‌گوید: «مشکلی نیست، فقط اگر این دکمه را همین‌طور سفت ببندی، ممکن است دچار سردرد، تنگی نفس، خستگی و قرمزی چشم بشوی.»

طنز عمیق داستان دقیقاً در همین وارونگی است: جایی که ساختارهای پیچیده درمان، مسئله را پیچیده‌تر و حتی مخرب‌تر می‌کنند، در حالی که یک نسبت ساده اما بنیادین در بدن نادیده گرفته شده است.

از منظر گفتمان حقوندی، این روایت فقط درباره بدن یک فرد نیست؛ بلکه استعاره‌ای از جامعه است. جامعه‌ای که به جای قرار دادن «حق» به عنوان اصل تنظیم‌کننده روابط، به روایت‌های قدرت‌محور و نسخه‌های نهادیِ پیچیده تکیه می‌کند، ممکن است مسائل ساده و بنیادین را با لایه‌هایی از تحلیل، ایدئولوژی و نسخه‌های پرهزینه بپوشاند. در چنین وضعیتی، باورهای ناکارآمد به‌جای اصول حق می‌نشینند و نظام فهم جمعی، به جای اصلاح نسبت‌های پایه‌ای، به بازتولید همان اختلال کمک می‌کند.

در این روایت، خیاط نماد نگاه مستقیم به واقعیت و بازگشت به سادگیِ رابطه است؛ و پزشکان نماد نظام‌هایی هستند که وقتی از اصل رابطه غفلت می‌کنند، حتی با نیت درمان، می‌توانند بیماری را پیچیده‌تر و عمیق‌تر کنند.

 

جمهور؛ توده یا صاحب نهاد؟

یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌هایی که در هر جامعه‌ای باید به‌طور جدی به آن پاسخ داده شود این است که آیا «جمهور» صرفاً یک جمعیت قابل بسیج سیاسی است، یا واقعاً صاحب حق و نهاد محسوب می‌شود؟ این پرسش در ظاهر ساده است، اما در عمق خود تعیین می‌کند که یک جامعه به سمت نظم پایدار حرکت می‌کند یا در چرخه‌ای از بی‌ثباتی دائمی گرفتار می‌ماند.

در بسیاری از ساختارهای قدرت، جمهور تنها زمانی اهمیت پیدا می‌کند که بتواند در لحظات خاصی نقش ایفا کند: زمانی که رأی بدهد، زمانی که شعار تولید کند، زمانی که هیجان اجتماعی ایجاد کند، یا زمانی که در نزاع‌های سیاسی به نفع یکی از طرف‌ها وارد میدان شود. در این نگاه، جمهور بیشتر به یک «ابزار مقطعی» برای جابه‌جایی قدرت تقلیل پیدا می‌کند تا یک موجودیت حقوقی و نهادی مستقل.

اما جامعه‌ای که در آن جمهور به‌عنوان صاحب نهاد به رسمیت شناخته نشود، ناگزیر در چرخه‌ای ناپایدار میان استبداد و آشوب حرکت می‌کند. زیرا در چنین وضعیتی، هیچ سازوکار پایداری برای تنظیم رابطه میان انسان‌ها، قدرت و مسئولیت شکل نگرفته است.

نکته کلیدی اینجاست که نهاد صرفاً به معنای یک ساختمان اداری یا یک سازمان رسمی نیست. نهاد در معنای عمیق‌تر خود، شکل پایدار و تنظیم‌شده‌ای از رابطه است که بتواند چند کار بنیادین انجام دهد: حق را در سطح جامعه تنظیم کند، قدرت را محدود و مهارپذیر سازد، مسئولیت را تولید و توزیع کند، و امکان رشد جمعی را در یک مسیر پایدار فراهم آورد.

وقتی چنین نهادهایی وجود نداشته باشند یا به‌درستی شکل نگرفته باشند، نتیجه آن است که همه‌چیز به سطح روابط شخصی و سلیقه‌ای سقوط می‌کند. در این حالت، سیاست به امری شخصی تبدیل می‌شود، اقتصاد بر مدار روابط فردی و غیرشفاف می‌چرخد، رسانه به ابزار شخصی‌سازی قدرت و روایت بدل می‌شود، و حتی مفهوم حقیقت نیز از یک امر مشترک و قابل توافق، به واقعیتی بر گرفته از برداشت‌های کاملاً شخصی و متعارض فروکاسته می‌شود.

 

گفتمان بدون نهاد، نهاد بدون گفتمان

البته نباید به دام تقلیل‌گرایی افتاد. بحران فقط گفتمانی نیست. اگر همه‌چیز صرفاً به زبان، تعریف و سطح گفتمانی تقلیل داده شود، آنگاه ساختارهای عینی، اقتصاد، تاریخ و مناسبات واقعی قدرت نادیده گرفته می‌شوند و تحلیل از زمین واقعیت جدا می‌شود. اما در سوی مقابل نیز، اگر بحران گفتمان و نظام فهم نادیده گرفته شود، این تصور شکل می‌گیرد که صرف تغییر ساختار سیاسی به‌تنهایی می‌تواند جامعه را به‌طور خودکار نجات دهد.

در حالی که واقعیت پیچیده‌تر است: گفتمان بدون نهاد به‌تدریج به شعارهای بی‌ریشه تبدیل می‌شود و نهاد بدون گفتمان نیز به یک ماشین صرفِ تولید و بازتولید قدرت فرو می‌غلتد. بنابراین جامعه‌ای می‌تواند از چرخه خشونت و تکرار بحران عبور کند که هم‌زمان توان تولید یک دستگاه فهم مستقل را داشته باشد و هم بتواند آن فهم را در قالب نهادهای پایدار، قابل اجرا و تنظیم‌کننده روابط اجتماعی متجسم سازد.

 

بحران اصلی؛ فقدان تعریف حق‌وند از انسان

شاید در نهایت، ریشه بسیاری از بحران‌ها به یک مسئله بازگردد: انسان چگونه تعریف می‌شود؟

اگر انسان صرفاً ابزار قدرت باشد، اگر ارزش او وابسته به ایدئولوژی، قومیت، حزب، یا فایده سیاسی‌اش شود، اگر رابطه‌ها بر مبنای سلطه تنظیم شوند، آن‌گاه حتی زیباترین شعارها نیز می‌توانند به خشونت ختم شوند.

اما اگر انسان به‌عنوان موجودی جامع در سپهرهای مختلف صاحب حق، دارای امکان رشد، و بخشی از یک رابطه زنده با خود، دیگران، جامعه، و وطن تعریف شود، آنگاه سیاست نیز معنایی دیگر پیدا می‌کند. سیاست همان تدبیر امرهای این انسان و روابط او در سپهرهای مختلف حیات می گردد.

در این نگاه:
وطن فقط خاک نیست؛ استقلال کشیدن دیوار میان خود و دیگری و آزادی رهایی از یک قدرت نیست؛
وطن ظرف رشد جمعی در میانه ی سپهرهای انسان است، استقلال توانایی ساختن رابطه‌ای حق‌وند با جهان و آزادی ساختن آن است.

 

پایان سخن

شاید خطرناک‌ترین بحران برای یک جامعه نه فقر اقتصادی باشد و نه حتی شکست سیاسی، بلکه لحظه‌ای است که جامعه توان تمایز میان «رشد» و «ویرانی» را از دست می‌دهد؛ لحظه‌ای که معیارهای درونی قضاوت فرو می‌ریزند و جهت حرکت جمعی دچار اختلال بنیادین می‌شود. در چنین وضعیتی، نشانه‌ها وارونه می‌شوند: نفرت به‌جای آگاهی می‌نشیند، یعنی احساسات جای فهم را می‌گیرند؛ واقعیت جای حقیقت را اشغال می کند، واکنش جای کنش را می‌گیرد، یعنی پاسخ‌های فوری و هیجانی جایگزین طراحی آگاهانه آینده می‌شوند؛ و تخریب، در لباس نجات ظاهر می‌شود، یعنی همان فرآیندهایی که باید مورد نقد قرار گیرند، به‌عنوان راه‌حل معرفی می‌شوند.

در این نقطه، جامعه وارد یکی از پیچیده‌ترین وضعیت‌های خود می‌شود: انسان‌ها ممکن است کاملاً صادقانه بجنگند، با تمام توان فداکاری کنند، هزینه بدهند، حتی خود را قربانی کنند، اما در سطحی عمیق‌تر متوجه نباشند که بخشی از چرخه‌ای شده‌اند که نتیجه‌اش نه رهایی، بلکه فرسایش تدریجی امکان آینده است. این همان جایی است که نیت درست، بدون فهم درست، می‌تواند به تولید نتایج معکوس منجر شود.

در چنین شرایطی، نقطه شروع خروج نه در یک اقدام بزرگ سیاسی یا یک تغییر بیرونی فوری، بلکه در یک بازگشت بنیادین و درونی است؛ بازگشت به توان پرسیدن یک سؤال ساده اما تعیین‌کننده: ما دقیقاً از انسان، حق، آزادی، استقلال، وطن، سیاست و رشد چه تعریفی داریم؟ این پرسش به ظاهر ابتدایی است، اما در واقع نقطه بازسازی تمام دستگاه فهم و جهت‌گیری یک جامعه است. بدون پاسخ روشن به این پرسش، هر حرکت دیگری می‌تواند در معرض انحراف قرار گیرد، زیرا ابزار حرکت وجود دارد اما جهت حرکت تعریف نشده است.

در نهایت، جامعه‌ای که نتواند تعریف‌های بنیادین خود را روشن کند، حتی امیدش نیز می‌تواند به عامل گمراهی تبدیل شود؛ زیرا امید بدون تعریف، به جای اینکه مسیر بسازد، ممکن است تنها توهم حرکت ایجاد کند. و درست در همین نقطه است که ضرورت بازسازی فهم، نه به‌عنوان یک انتخاب نظری، بلکه به‌عنوان یک ضرورت حیاتی برای ادامه امکان رشد جمعی آشکار می‌شود.

 

 

 

 

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید