خانهنویسندگانعلی شفیعی; روانشناسی و روان درمانی انسان دوستیِ، متأثر از جنبشهای...

علی شفیعی; روانشناسی و روان درمانی انسان دوستیِ، متأثر از جنبشهای اعتراضی به پایمال شدن حقوق انسان  ( بخش دوّم )

 

در نوشته پیشین آمد، دو نحله فلسفی که تأثیر بسزایی در پیدایش روانشناسی و روان درمانی انسان دوستی گذاردند، یکی « وجود گرایی » existentialism و دیگری « پدیدار شناسی »phenomenology  بودند.

این دو نحله فلسفی برخلاف دیگر نحله های فلسفی غربی که بیشتر در فضایی بشدت انتزاعی نظریه های گوناگونی در مورد آگاهی، خرد، منطق و یا درک کامل جهان، میساختند.

دو فلسفه « وجود گرایی » ( اگزیستانسیالیسم ) و « پدیدار شناسی » ( فنومنولوژی )، بطور کاملاً مستقیم خویشتن را با فردیت انسان، و تجارب و برداشت های او نسبت به جهان، بصورت تصور فردی، مشغول کرده بودند. علاوه بر آن هر دوی این نحله های فلسفی بیش از هر امر دیگری، با تجارب روزمره یکایک انسانها سرو کار داشتند و محتوی آنها را بررسی میکردند.

بهمین دلیل نیز این هر دو نحله فلسفی بطور روز افزونی مورد قبول و پذیرش بخش بزرگی از انسانهای فرهیخته قرار گرفتند. طوریکه خیلی زود در سطح جهان فراگیر شدند. علاوه بر آن میان دو جنگ جهانی اوّل و دوّم، و بیشتر پس از جنگ جهانی دوّم، در دهه های پنجاه و شصت قرن بیستم هم سبب ایجاد بخش بزرگی از جنبشهای سیاسی و اجتماعی گشتند و هم سخنگویان آنها شدند.

در این مورد از جمله نگاه کنید به کتاب « کافه اگزیستانسیالیسم ها » ( ۱ )

نقش فلسفه وجود گرایی ( اگزیستانسیالیسم ) در روانشناسی انسان دوستی:

یکی از ویژگیهای مهم و اساسی فلسفه وجود گرایی، رها گشتن این نحله فلسفی از » مطلق گرایی » absolutism در  فلسفه آرمان گرایی idealism آلمانی بود.

مطلق گرایی از قرن هیجدهم تا اوایل قرن بیستم تأثیرات زیادی بر علوم انسانی گذارده بود.

توضیح آنکه در غالب علوم انسانی مطلق کردن یکی از وجوه اجتماعی و تقدم دادن آن بر دیگر وجوه اجتماعی، اساس کار علمی گشته بود.

برای مثال در قرن نوزدهم کارل مارکس به وجه اقتصاد حالت مطلق بخشید و آنرا اصل و اساس و « زیربنای » دیگر وجوه اجتماعی، چون فرهنگ، روابط اجتماعی و سیاست گرداند. مارکس دیگر وجوه اجتماعی را « رو بنا » و آبشخور روابط اقتصادی و یا « روابط تولیدی » میدانست.

شبیه همین کار را نیز مارکس وبر جامعه شناس معتبر آلمانی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با وجه فرهنگی کرد. او به وجه فرهنگ نقش مطلق داد و آنرا زیربنای دیگر وجوه اجتماعی، از جمله اقتصاد و روابط اجتماعی و سیاست گرداند.

پس از اینها نوبت به زیگموند فروید مبتکر روان تحلیلی رسید. او نیز در همان زمان « نیروی محرکه ناخودآگاه سکس » را زیر بنای تمامی دیگر ابعاد شخصیت، زندگی و فعالیتهای انسان قلمداد میکرد و عامل ناخودآگاه سکس را منشأ اصلی روان سالم و یا روان پریشی میدانست.

در صورتیکه در فلسفه وجود گرایی انسان موجودی رها از این مطلق ها، و کنشگر، فعال و عامل تلقی میگردد. بنابر این تعریف از انسان، » مهمترین مشکل و یا دغدغه هر انسانی، جوابگویی به واقعیت زندگی و وجود خودش » است.

در واقع اساس این اندیشه فلسفی از مارتین هایدگر، فیلسوف سرشناس آلمانی بود. برداشت فلسفی هایدگر از انسان، تأثیری تعیین کننده در پیدایش فلسفه وجودی داشت. هایدگر معتقد بود:

« بدون آنکه از انسان سئوال کنند، و بدون داشتن راه گریزی، انسان به این جهان پرتاب میشود. طوریکه تا آخر عمر خود با واقعیت وجود خویش دست به گریبان است. »

این تعریف از انسان، دو معنای بسیار مهم دربر داشت:

اوّل آنکه، آزادی انسان بینهایت است. ولی این آزادی بیکران، در وجود انسان ایجاد ترس میکند. این ترس، هزینه ای است که انسان باید برای آزادی بیکران خویش بپردازد. یکی از پیامدهای این آزادی بی پایان از جمله اینستکه:

« انسان در زندگی خویش بایستی بطور مداوم، هر از چندی تصمیم بگیرد. یعنی مجبور است تصمیم نو و تازه ای بگیرد. این تصمیم در درون او ایجاد ترس و نگرانی خواهد کرد. »

بهترین مثال در این مورد کتاب « گریز ( و یا ترس ) از آزادی » نوشته اریش فروم است. اریش فروم متأثر از ایده هایدگر انسان را موجودی قلمداد میکند که از آزادی می ترسد و گریزان است. بهمین دلیل استبدادها پس از انقلابات سیاسی و اجتماعی بار دیگر خود را بازسازی میکنند و همان روشهای استبدادی قدیم را در شکلی جدید ادامه میدهند.

بنابر ایده هایدگر مشکل و یا سرنوشت غم انگیز انسان از اینجا آغاز میگردد، که واقعیت زندگی انسان سبب تنهایی و منزوی بودن او میگردد. ولی از جانب دیگر:

« انسان این شانس و خوش اقبالی را دارد که خود معمار زندگی و سرنوشت خویش گردد. او این خوش اقبالی را دارد، که خودش شود، یعنی آن کس شود که هست و میخواهد باشد. البته نباید فراموش کرد که انسان این شانس را میتواند از دست دهد، خاصه زمانی که منفعل و کارپذیر گردد. » ( ۲ )

بر اساس این ایده است که ژان پل سارتر، « انسان را محکوم به آزادی میخواند. »

البته یکی از انتقادهایی که به نزدیک بودن فلسفه وجود گرایی و روانشناسی انسان دوستی میشود، اینستکه اگزیستانسیالیسم سارتر نوع بسیار خاصی از  انسان دوستی میتواند باشد. ولی در محتوی بسیار از روانشناسی انسان دوستی دور است.

چرا که روانشناسی انسان دوستی قبول ندارد که انسان وقتی به دینا می آید و پا به عرصه وجود میگذارد، شبیه به « ظرف خالی »، « منزوی و تنها » و حتی « از خود بیگانه » است. بلکه بر عکس روانشناسی انسان دوستی معتقد است که انسان از بدو وجود، و زمان بدنیا آمدنش، « توان بالقوه خلاقیت » را دارد. با این توان خلق کردن است که انسان قادر میگردد:

« به همه اهداف و آرزوهای خویش جامه عمل پوشاند، و آنها را تبدیل به واقعیت کند. علاوه بر آنکه انسان میتواند با مداومت بی وقفه، خویشتن را رشد داده و به کمال رساند.»

در اینصورت اینطور میتوان گفت که فلسفه اگزیستانسیالیسم همه تمرکز بیان خویش را بر « توان سازندگی انسان » میگذارد. درصورتیکه روانشناسی انسان دوستی،  بیشترین اهمیت را به « رشد انسان توسط خودش » میداند.     

از دیدگاه فلسفه اگزیستانسیالیسم، انسان در ابتدای به دنیا آمدن خود « هیچ » است. او بایستی خود، خویشتن خویش را بسازد. در صورتیکه کارل راجرز، یکی از سخنگویان روانشناسی انسان دوستی برخلاف فلسفه وجود گرایی، انسان را اینگونه تعریف میکند:

« انسان موجودی مثبت، پیشرو، سازنده، واقع گرا، و مورد اعتماد و اطمینان و اتکا، است. ) ( ۳ )

نگاه کنید به نوشته کارل راجرز از سال ۱۹۵۷ صفحه ۴۰۳

منابع و مأخذ ها:

( ۱ ) Bakewell, Sarah, 2016. Das Café der Existenzialisten. 3. Auflage. München Beck.

( ۲ ) Kollbrunner, Jürg, 1995. Das Buch der Humanistischen Psychologie. 3. Auflage. Frankfurt a.M.: Dietmar Klotz.

( ۳ ) Rogers, Ransom Carl, 1989 [1957]. The Note on „The Nature of Man“. In: Howard Kirschbaum und Valerie Land Henderson, Hrsg. The Carl Rogers Reader S. 401–408. Boston: Houghton Mifflin Company.

اخبار مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید